هدایت شده از رآدیو سکوت ؛
هولمز عزیزم، من چیزی نمیبینم تو خونهت جز زیستن در بین اوراق کتابها. پر از داستانی، مثل کتابهای کتابخونهی شیرینت. بوی قهوه اولین چیزی بود که صورتم رو بوسید وقتی پا گذاشتم تو خونهی مهربونت. خودت رو خواهی یافت، اما شاید توی اندک قشنگیهای این کرهٔ زمینِ محرون. سالم باد کتابهات، و آرزومندم پر از داستانهای خوب بشه زندگیت.
Ultraviolence
هولمز عزیزم، من چیزی نمیبینم تو خونهت جز زیستن در بین اوراق کتابها. پر از داستانی، مثل کتابهای ک
روزی که میتونستم به زیبایی شما کلمات رو کنار هم بچینم راحت سرمو میذاشتم و میمردم. فقط میتونم قلمتون رو بینهایت تحسین کنم.))
I was in your arms thinking I belonged there
I figured it made sense building me a fence
Building me a home thinking I’d be strong there
But I was a fool playing by the rules
And someone way down here loses someone dear
The winner takes it all the loser has to fall