eitaa logo
Ultraviolence
358 دنبال‌کننده
157 عکس
143 ویدیو
0 فایل
سبز کجا بود خاکستر شدیم بابا جان..! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_lymjg7a&btn=Ultraviolance
مشاهده در ایتا
دانلود
Ultraviolence
پاهایم روی خاک کشیده میشد. تمام لباسی که با اشتیاق پوشیده بودمش با کثیفی های خاک در هم می آمیخت. سعی کردم پاشنه های چکمه ام را در خاک محکم کنم اما نتوانستم. دستی که هر بار می‌بوسیدمش و سرمایش را با گرمای دستم جایگزین میکردم با بی رحمی یقه‌‌ام را گرفته بود و در مسیری که هر بار با قلبی متورم از عشق و هیجان دست در دست او تا خلوتگاهمان پرواز میکردم،می کشاند. فریاد نمیزدم. صدایی جز خس خس نفس هایم از گلویم خارج نمی‌شد. میدانستم نمیتوانم بدون او برگردم. چرا که چیزی جز او نداشتم. در آن پریشان حالی به تمام درختانی نگریستم که تنها بینندگان عشقی بودند که نباید فاش میشد. درختان اعماق جنگل که با صدای خنده ها و حرفهایی که نباید بر زبانمان می آمد آشنا بودند،حالا شاهد پایانمان خواهند بود. به زمین کوبیده شدم. با صدای آب که سکوت مرگبار را می‌شکست چشمانم را بستم. نمیتوانستم با او نگاه کنم. به چشمانی که رشته اتصال من به زندگی بود و با چنان عشقی به من می‌نگریست که گمان می‌کردم برای تمام زندگی‌ام کافی خواهد بود. عشقی که با تکیه بر آن به تمام زندگی که برایم مقدر شده بود پشت کردم و تمام تفکراتی که یک عمر در من ریشه کرده بود به فراموشی سپرده شد.جهنمی که وعده داده شده بود با لمس او رنگ باخت. بوی خاک را به درون ریه هایم کشیدم و سعی کردم وادارش کنم همانجا بماند.مدت ها پیش گمشده بودم. میان دست های او،لای موهای او. صدای نفس کشیدنش را می‌شنیدم. صدای خنده هایمان از دور به گوشم می‌رسید. وقتی سردی آب پوست سرم را نوازش داد چشمانم بر خلاف خواسته من باز شد. اولین چیزی که دیدم،دو چشم‌ براق و زیبا بود که به من زل زده بودند. خواستم‌ برای آخرین بار به او نگاه کنم و سعی کنم‌ اجزای صورتش را به خاطر بسپارم .موهای مشکی و ابریشمینش صورتش را به زیبا ترین شکل قاب گرفته بودند. آن لب ها و.. با فشاری، سرم‌ به زیر آب رفت. همچنان اورا می‌نگریستم و رد اشکی که چشمانش را براق تر کرد دیدم. قلبم داشت به آخرین تپش هایش میرسید‌. دستش را گرفتم. خواستم‌ بگویم من همیشه با تو خواهم‌ بود،اشک هایت نریز. خواستم‌ بگویم دوستت دارم. خواستم‌ من را با لبخندم به خاطر بسپارد. ریه هایم پر از آب شدند و جهان به تیرگی رفت. دست هایمان مانند هر بار دور هم پیچیدند. او میدانست که آخرین تپش های قلبم هم‌ برای او بود.
واقعا که غروب جمعه.
Raises the moon
"رابطه‌ای که بخشی از “من” را ساخته بود: دوستی‌های صمیمی، مخصوصاً در دوره‌هایی که فرد در مسیر ساختن هویت قرار دارد، جزئی از شخصیت ما می‌شوند. وقتی چنین رابطه‌ای پایان می‌یابد، انگار بخشی از «من» از تن جدا می‌شود؛ نه فقط یک رابطه صمیمانه، بلکه بخش مهمی از امنیت، معنا و احساس تعلق از دست می‌رود. اینجاست که نظریه‌ی «فقدان مبهم» پائولا باس اهمیت پیدا می‌کند. باس توضیح می‌دهد سخت‌ترین سوگ، سوگی است که مرز ندارد: فرد هست، اما در رابطه نیست؛ یا نیست، اما نشانه‌هایی از بودنش باقی است. پایان یک دوستی صمیمی دقیقاً زیرمجموعه‌ی همین نوع فقدان است: «او هنوز در جهان هست، اما در زندگی من نیست.» همین تناقضِ پی‌درپی، همین مواجهه دائمی با حضورِ بی‌حضور، سوگ را پیچیده‌تر و گاهی طولانی‌تر از سوگ مرگ می‌کند؛ چون در مرگ، ذهن نهایتا یک جایی پرونده را می‌بندد. اما در فقدان مبهم، پرونده هیچ‌وقت کامل بسته نمی‌شود. این «بسته‌نشدن» به‌خصوص وقتی رابطه ناگهانی، مبهم یا بدون گفت‌وگوی پایانی قطع شود، شدت بیشتری پیدا می‌کند."
فقدان مبهم جالب بود برام اسم احساسی که مدت زیادی داشتم رو نمیدونستم)) *بخشی از یک پست در بهخوان.
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دارم قانون اول رو میشکنم اما اگر شاهکاری به اسم fight club رو ندیدید، ببینید.)
هدایت شده از 焚
چیت چت شبانه
Ultraviolence
چیت چت شبانه
بیاید به اینکه پیام من بین این سخنان فاخر وصله ناجور بود توجه نکنیم. همه مثلا یه حرف فلسفی قشنگ زدن بعد پیام من: (اونجا بحث اون بود*)