"رابطهای که بخشی از “من” را ساخته بود:
دوستیهای صمیمی، مخصوصاً در دورههایی که فرد در مسیر ساختن هویت قرار دارد، جزئی از شخصیت ما میشوند. وقتی چنین رابطهای پایان مییابد، انگار بخشی از «من» از تن جدا میشود؛ نه فقط یک رابطه صمیمانه، بلکه بخش مهمی از امنیت، معنا و احساس تعلق از دست میرود.
اینجاست که نظریهی «فقدان مبهم» پائولا باس اهمیت پیدا میکند.
باس توضیح میدهد سختترین سوگ، سوگی است که مرز ندارد:
فرد هست، اما در رابطه نیست؛ یا نیست، اما نشانههایی از بودنش باقی است.
پایان یک دوستی صمیمی دقیقاً زیرمجموعهی همین نوع فقدان است: «او هنوز در جهان هست، اما در زندگی من نیست.»
همین تناقضِ پیدرپی، همین مواجهه دائمی با حضورِ بیحضور، سوگ را پیچیدهتر و گاهی طولانیتر از سوگ مرگ میکند؛ چون در مرگ، ذهن نهایتا یک جایی پرونده را میبندد. اما در فقدان مبهم، پرونده هیچوقت کامل بسته نمیشود.
این «بستهنشدن» بهخصوص وقتی رابطه ناگهانی، مبهم یا بدون گفتوگوی پایانی قطع شود، شدت بیشتری پیدا میکند."
فقدان مبهم
جالب بود برام اسم احساسی که مدت زیادی داشتم رو نمیدونستم))
*بخشی از یک پست در بهخوان.
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دارم قانون اول رو میشکنم اما اگر شاهکاری به اسم fight club رو ندیدید، ببینید.)
Ultraviolence
چیت چت شبانه
بیاید به اینکه پیام من بین این سخنان فاخر وصله ناجور بود توجه نکنیم.
همه مثلا یه حرف فلسفی قشنگ زدن بعد پیام من:
(اونجا بحث اون بود*)
هدایت شده از انجمنِشاعرانِزنده؛
شبیه دمکه بعد از بازدمدارد دمی دیگر،
غمی تا میرود از یاد میآید غمی دیگر