"او اين جهان را با بازو های پر از كتاب با خود حمل می كرد. آن بالا توى اتاقش كتابها را روی تخت تلنبار ميكرد و كنار تخت خودش را جمع میكرد تا بخواندشان. تا حد ممكن نزديك به كتابها مىخوابيد كه همراهانى آرامش بخش و جدى بودند كه او را در طول شب تنها نمى گذاشتند."
_جنگ چکاوک ها
خدای ستارگان درخشان، خدای اولین ذرات لطیف و مهربان خورشید در صبحگاه، خدای آخرین پرتوهای نور خیرهکننده آفتاب در غروب زیبای روزهای بهار، خورشید رو از من نگیر. آمین.