هر بار چشم هام رو میبندم خواب و گرما پشت پلک هام سرازیر میشن و من رو دعوت میکنن تا به خواب برم. مغزم ترجیح میده در ناآگاهی شیرین سپری کنم. جلوش رو میگیرم. باید زندگی کنم.
هدایت شده از انجمنِشاعرانِزنده؛
شبیه دمکه بعد از بازدمدارد دمی دیگر،
غمی تا میرود از یاد میآید غمی دیگر
I don't think you understand me
Understand my thoughts
My feelings
My sorrows
I know you don't.
And oh, it's hard to see you, but I wish you were right here
Oh, it's hard to leave you when I get you everywhere^^