188.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادت بیاین پیوی سه تا شهر بگین بگم شهرتون کدومه .
اشتباه گفتم مجازات کن .
هر مجازاتیو انجام نمیدم .
من : @Pv_AMlRe
ما :
https://eitaa.com/joinchat/3649963756Cf75bfd8ac2
هدایت شده از '𝑽𝒊𝒚𝒂𝒏 | وٖیآن'
987.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درود ممبرا .
جمله[ از وقتی که ... ] رو به دلخواه ادامه بدین بزارم چنل:)✨
ID, @MAhdiS_Nm1
- گپ اگه ریپی.
Ch, https://eitaa.com/joinchat/3461154478Cd84bb382cf
چنل جوین باش!.
دوتا رمان خفن با ژانر : درام بسیار عاشقانه ، غمگین❤️🩹
اگه این ژانر هارو دوستداری بیا..💔
^8ساعت پس از انتخاب^
.
تازه کلاهه لباسشم انداخته بود و قیافش تو اون تاریکیه گم شده بود ، در صورتی که نیکوان اصن لباس کلاه دار نداشت فقط آره یه چند تا داشت اما این جوری نبود فرق داشت ، کلم و از بغلش جدا کردم و بالا آوردم تا ببینم طرف و . آره اون نیکوان نبود ، اون بیشتر شبیهه آرکان بود ، ترسیده بودم این اینجا چیکار میکرد؟؟ از بغلش جدا نشدم ، میدونی چرا چون وقتی بترسم هول بشم ، یا ... هرچیزی شبیهه این ، من دیگه نمیتونم حرکت کنم نه اینکه انگار فلج بشم ، اینکه نمیتونم کمی تکون بخورم از سره جام ، همونطور که من داشتم کسی که شبیهه آرکان بود و میدیدم اون هم زل زده بود به من و نگاهم میکرد . کم کم بغض کردم و اشک تو چشام جمع شد که همونموقع آروم من و دوباره تو بغلش کشید دوباره بدون حرکت بودم ، فقط من و داشت بغل میکرد و هردفعه یکم محکمتر بغلم میکرد ، دستایه من دورش بود ، خواستم بکشم کنار اما نزاشت ، دستام و سفت گرفت و محکم با دستام خودش و بغل میکرد و منم محکمتر بغل میکرد ، کم کم اشکام داشتن میریختن،
♡♡♡♡♡
اعتراف، کن، عاشقمی حتی به اجّبآر ♧
1
آرین : ...
...
نیلا توو خودتت خودت و به این روز و وضع کشوندی!
با بغض تازه ای گفتم : بزار برم پیشه خانوادم ، خونه خودمون ، خودم..!
آرین : دِ مثه اینکه نمیفهمی هاا ، احمقق من تورو گرفتمت از دسته اون کثافتا نجاتت ندادم که حالا پس بدمت به خانوادت!
فهمیدی! پس این فکر و از سر و گوش و نمیدونم خیالاتت بنداز بیرونن !
https://eitaa.com/joinchat/3348432593Cd2a95c8800
❤️🩹💔
https://eitaa.com/joinchat/3348432593Cd2a95c8800
ویدئو هاش🛐
زیبا بمونی پیشمون🌪
اینجا از هرچیزی وجود داره : داستان وَ یا رمان میزاریم ^ خبر فوتبالی^ویدیو کلیپ^ متن انگیزشی^ وَ... ^
بودنت باعث افتخاره ناز🩶
افتتاح : 21-5-1405🤍 " بیست و یکِ ، پنجم، مرداد،چهارشنبه،1405🖤
رمان هاش دله همرو بردهه...🫠
https://eitaa.com/joinchat/3348432593Cd2a95c8800
سلام و درود.دوباره اومدیم اینبار زیباتر ...
بمونی پیشمون باعث افتخارمه ناز ، با وجودت کانالمون رو ببریم بالا
ریپ،در شأن شما نیست.به اکانتم نیاز دارم🫀
https://eitaa.com/joinchat/3348432593Cd2a95c8800
ویدئو هاش🛐
زیبا بمونی پیشمون🌪
اینجا از هرچیزی وجود داره : داستان وَ یا رمان میزاریم ^ خبر فوتبالی^ویدیو کلیپ^ متن انگیزشی^ وَ... ^
بودنت باعث افتخاره ناز🩶
افتتاح : 21-5-1405🤍 " بیست و یکِ ، پنجم، مرداد،چهارشنبه،1405🖤
رمان هاش دله همرو بردهه...🫠
دوتا رمان خفن با ژانر : درام بسیار عاشقانه ، غمگین❤️🩹
اگه این ژانر هارو دوستداری بیا..💔
^8ساعت پس از انتخاب^
.
تازه کلاهه لباسشم انداخته بود و قیافش تو اون تاریکیه گم شده بود ، در صورتی که نیکوان اصن لباس کلاه دار نداشت فقط آره یه چند تا داشت اما این جوری نبود فرق داشت ، کلم و از بغلش جدا کردم و بالا آوردم تا ببینم طرف و . آره اون نیکوان نبود ، اون بیشتر شبیهه آرکان بود ، ترسیده بودم این اینجا چیکار میکرد؟؟ از بغلش جدا نشدم ، میدونی چرا چون وقتی بترسم هول بشم ، یا ... هرچیزی شبیهه این ، من دیگه نمیتونم حرکت کنم نه اینکه انگار فلج بشم ، اینکه نمیتونم کمی تکون بخورم از سره جام ، همونطور که من داشتم کسی که شبیهه آرکان بود و میدیدم اون هم زل زده بود به من و نگاهم میکرد . کم کم بغض کردم و اشک تو چشام جمع شد که همونموقع آروم من و دوباره تو بغلش کشید دوباره بدون حرکت بودم ، فقط من و داشت بغل میکرد و هردفعه یکم محکمتر بغلم میکرد ، دستایه من دورش بود ، خواستم بکشم کنار اما نزاشت ، دستام و سفت گرفت و محکم با دستام خودش و بغل میکرد و منم محکمتر بغل میکرد ، کم کم اشکام داشتن میریختن،
♡♡♡♡♡
اعتراف، کن، عاشقمی حتی به اجّبآر ♧
1
آرین : ...
...
نیلا توو خودتت خودت و به این روز و وضع کشوندی!
با بغض تازه ای گفتم : بزار برم پیشه خانوادم ، خونه خودمون ، خودم..!
آرین : دِ مثه اینکه نمیفهمی هاا ، احمقق من تورو گرفتمت از دسته اون کثافتا نجاتت ندادم که حالا پس بدمت به خانوادت!
فهمیدی! پس این فکر و از سر و گوش و نمیدونم خیالاتت بنداز بیرونن !
https://eitaa.com/joinchat/3348432593Cd2a95c8800
❤️🩹💔
دوتا رمان خفن با ژانر : درام بسیار عاشقانه ، غمگین❤️🩹
اگه این ژانر هارو دوستداری بیا..💔
^8ساعت پس از انتخاب^
.
تازه کلاهه لباسشم انداخته بود و قیافش تو اون تاریکیه گم شده بود ، در صورتی که نیکوان اصن لباس کلاه دار نداشت فقط آره یه چند تا داشت اما این جوری نبود فرق داشت ، کلم و از بغلش جدا کردم و بالا آوردم تا ببینم طرف و . آره اون نیکوان نبود ، اون بیشتر شبیهه آرکان بود ، ترسیده بودم این اینجا چیکار میکرد؟؟ از بغلش جدا نشدم ، میدونی چرا چون وقتی بترسم هول بشم ، یا ... هرچیزی شبیهه این ، من دیگه نمیتونم حرکت کنم نه اینکه انگار فلج بشم ، اینکه نمیتونم کمی تکون بخورم از سره جام ، همونطور که من داشتم کسی که شبیهه آرکان بود و میدیدم اون هم زل زده بود به من و نگاهم میکرد . کم کم بغض کردم و اشک تو چشام جمع شد که همونموقع آروم من و دوباره تو بغلش کشید دوباره بدون حرکت بودم ، فقط من و داشت بغل میکرد و هردفعه یکم محکمتر بغلم میکرد ، دستایه من دورش بود ، خواستم بکشم کنار اما نزاشت ، دستام و سفت گرفت و محکم با دستام خودش و بغل میکرد و منم محکمتر بغل میکرد ، کم کم اشکام داشتن میریختن،
♡♡♡♡♡
اعتراف، کن، عاشقمی حتی به اجّبآر ♧
1
آرین : ...
...
نیلا توو خودتت خودت و به این روز و وضع کشوندی!
با بغض تازه ای گفتم : بزار برم پیشه خانوادم ، خونه خودمون ، خودم..!
آرین : دِ مثه اینکه نمیفهمی هاا ، احمقق من تورو گرفتمت از دسته اون کثافتا نجاتت ندادم که حالا پس بدمت به خانوادت!
فهمیدی! پس این فکر و از سر و گوش و نمیدونم خیالاتت بنداز بیرونن !
https://eitaa.com/joinchat/3348432593Cd2a95c8800
❤️🩹💔
-no fixed from
ارادت بیاین پیوی سه تا شهر بگین بگم شهرتون کدومه . اشتباه گفتم مجازات کن . هر مجازاتیو انجام نمیدم .
عیوای اشتباه گفتم
https://eitaa.com/joinchat/3649963756Cf75bfd8ac2
نمیخوای شهرتو حدس بزنم 😼❗️
هدایت شده از MASiH
432.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
علیک
مسیحم یه صحبت ریزی داشته باشیم.
مشترک با لینا خانوم
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_t4yev8p&btn=Masih
HC:https://eitaa.com/joinchat/4061398766C816ba75924