وقتی نیستی سایهم نور نداره، ریاضیم عدد نداره، آسمونم ستاره نداره، کتابم خواننده نداره، آهنگم صدا نداره، خودکارم جوهر نداره، فضانوردم فضا نداره، زحلم مدار نداره، قطبنمام شمال نداره، شطرنجم مهره نداره، ساعت مچیم عقربه نداره، شبم خواب نداره، پنجرهم منظره نداره، و تمام بخشهایی از من که باید تکهای برای کامل شدن داشته باشن تورو کم دارن.
من ترجیح میدم کف دستم رو بذارم روی چشمهام و به تاریکی ایجاد شده نگاه کنم تا رنگهایی که تو زدیشون به دیوار و نمیدونم تا کِی قراره همینجوری بمونن.
میدونید راستش بعضی آدمها برعکس پیر میشن، چون هرچی سنشون میره بالاتر احمقتر میشن. برگردید به اطرافتون نگاه کنید، قطعاً مثال بارزش رو پیدا میکنید.
گاهاً حس میکنم تلاش برای اینکه زندگی رو برای خودم چیز جالبی نشون بدم شبیه به اینهکه تیکه های خودم رو دور یه چاه متعفن و پر از کثافت که بهطور مداوم داره قلقل میکنه و بالا میاد جمع کنم و روش رومیزی گلدوزی شده بندازم و بشینم چایی بخورم، و خب میبینم که کار دیگهای نمیتونم بکنم جز همین.