eitaa logo
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞
82 دنبال‌کننده
519 عکس
64 ویدیو
1 فایل
نمیدونم...خودت چی فکر میکنی؟ INTP 5w4 ناشناس اول: https://abzarek.ir/service-p/msg/3521695 ناشناس دوم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hkn0vy&btn=Unique.is.listening! تقدیمی ها و ناشناس ها: https://eitaa.com/uniqueforyou
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 🪖𝑹𝒖𝒔𝒕𝒚 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒓𝒂𝒊𝒏𝒔
فور کنید یا تو ناشناس بگید که به نظر شما جایزه بهترین...چه چیزی تو سال ۱۴۰۴ میبره. جایزه بهترین فیلم/سریال؟ جایزه بهترین آهنگ؟ جایزه بهترین انیمه؟ جایزه بهترین کشور؟ جایزه بهترین رنگ؟ جایزه بهترین سرگرمی؟ جایزه بهترین مانگا/مانهوا؟ جایزه بهترین انیمیشن؟ جایزه بهترین خواننده؟ جایزه بهترین غذا؟ جایزه بهترین خوراکی؟ جایزه ی بهترین میوه؟ جایزه بهترین ورزش؟ جایزه بهترین حیوان؟ جایزه بهترین کاراکتر؟ جایزه بهترین کتاب؟
فور کنید یا تو ناشناس بگید که به نظر شما جایزه بهترین...چه چیزی تو سال ۱۴۰۴ میبره. جایزه بهترین فیلم/سریال؟ نفوذی. جایزه بهترین آهنگ؟ .Human Sadness جایزه بهترین انیمه؟ نمی‌دونم... جایزه بهترین کشور؟ ایران. جایزه بهترین رنگ؟ آبی تیره. جایزه بهترین سرگرمی؟ گیم زدن. جایزه بهترین مانگا/مانهوا؟ نمی‌دونم. جایزه بهترین انیمیشن؟ دنیای شگفت انگیز گامبال! جایزه بهترین خواننده؟ جولیان کازابلانکاز. جایزه بهترین غذا؟ نودل. جایزه بهترین خوراکی؟ شیک بادام زمینی. جایزه ی بهترین میوه؟ موز. جایزه بهترین ورزش؟ تکواندو. جایزه بهترین حیوان؟ گربه. جایزه بهترین کاراکتر؟ پوآرو. جایزه بهترین کتاب؟ چه سخت...نمیدونم.
هدایت شده از ˙˚ 𝘕𝘰𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨 ˚˙
درود و مهر. این پیام رو فور و نیک نیم/اسمتون رو ذکر کنید تا با توجه به وایبتون حدس بزنم : - حس و حال چه رنگی رو دارید. - ویژگی های بارز شخصیتتون چیه. - اگه در دنیای دیگه ای بودید چه شغلی داشتید و چند سالتون بود. - اگه حیوون خونگی داشتید ، اون چی بود. - و در آخر دو عکس رندوم تقدیمتون کنم. * ممبرا هم میتونن شرکت کنن. Limit : 272 | For tags.
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاید حق با اون باشه، شاید من دارم اشتباه می‌کنم. شاید تا وقتی که جلو بریم دعوا می‌کنیم. نمی‌تونم انکار کنم که یه آهنگ نوشتم. به امید اینکه بفهمه اون تنها نیست. شاید حق با تو باشه، شاید این تمام چیزیه که می‌تونم باشم. ولی چی میشه اگه مشکل تو بوده باشی و نه من نبوده باشم چی؟ از من چی می‌خوای؟
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ بازگشت ›› باید انتظارش را می‌داشتم. به هر حال خودم گفته بودم می‌تواند هر پاکت نامه‌ای را باز کند. هر پاکتی... احتمالا این همان اشتباهم بود. برگه‌ها همه جای اتاق پخش شده بودند؛ گویی صاحبخانه زمین را با آن فرش کرده و دیوارها را یک به یک دوباره رنگ‌آمیزی کرده باشد. یعنی کدام نامه باعث شده بود تمام آنها را دوباره باز کند...؟ نمی‌دانستم. ولی این الان مهم نبود. برگه‌ها را با پا کنار زدم و مبلی که شاید پیش از این آشفته بازار چنین نامیدنش آسان‌تر بود را پیدا کردم. برگه‌ها را از روی آن بردارم..‌.؟ نه، لازم نیست... تفاوتی ایجاد نمی‌کند. با این وجود با احتیاط بیشتری روی آن نشستم که دلیلش کمی برای خودم هم سوال برانگیز شد. قبل از اینکه ذهنم خودش را به دیوانه‌خانه‌ای پرت بکشاند، نگاهم را روی برگه‌های بی‌پایان روی میز چرخاندم. صبر کن... یکی از نامه‌ها پاره شده بود. احتمالا خودش بود. با خستگی و بی‌رمقی رو به میز کمی خم شدم تا تکه کاغذها را بردارم: «25 ژانویه...» آه! پس تو بودی! نامه‌ای که "آلیس" چنین با نفرت آن را پاره کرده بود. باید حدس می‌زدم... البته اگر بی‌حالی مجال می‌داد. از اینکه به او گفته بودم — و البته هنوز هم می‌گفتم!— مسئول محافظت از دیگران نیست، متنفر بود. از کنایه زدنم حتی نفرت بیشتری داشت. آه آرامی از سینه‌ام خارج شد. پلکم کمی می‌پرید... احتمالا چیز مهمی نبود. فقط باید آلیس را پیدا می‌کردم؛ همین و بس! بعد از آن می‌توانستم اجازه دهم هر چقدر می‌خواهد سرم جیغ بکشد و چند سیلی حواله‌ام کند و در آخر... گوشه‌ای کِز کند و اشک بریزد. گاهی خیلی شبیه بچه‌ها میشد. بی‌تفاوت از جا برخاستم و دستانم را در جیب کت مشکی‌ام فرو کردم. جنسش... کتان بود؟ نمی‌دانم؛ هر هدیه‌ای از طرف آلیس را با جان و دل قبول می‌کردم. و خیلی خوشحال می‌شدم اگر کمتر خود را فدای آن موجودات نفرت‌انگیز می‌کرد. هر چند... برای همین دوستش داشتم. او باید الان جایی وسط یک خرابه در حال نجات دادن یک موجود گرسنه‌ی چندش‌آور می‌بود. احتمالا. صدای خش خش برگ... از کجا می‌آمد؟ نگاهم به سمت پایین چرخید. چند برگ خشک شده‌ی نارنجی و قهوه‌ای رنگ که زیر پایم خرد شده بودند... چرا باید داخل راهروی ساختمان برگ ریخته باشد؟ هوایی که بین موهایم پیچید لحظه‌ای شوکه‌ام کرد. سرم را بالا آوردم و خود را در خیابان بروکز یافتم، کنار همان پارک معروفش که اسمش را یادم نمی‌آمد. کِی از ساختمان خارج شدم؟ بیخیالش... مهم نبود. آلیس را پیدا می‌کردم و برمی‌گشتم به همان عمارت خراب شده. در حال عبور از خیابان نگاهم روی هر کوچه پس‌کوچه‌ای می‌لغزید. کم کم سرعت پرندگان آسمان و ماشین‌های خیابان کم شد، تا جایی که همه از حرکت ایستادند. آلیس... باید او را پیدا می‌کردم. با سرعت هر چه تمام‌تر و با هر روش و وسیله‌ای. استفاده‌ی غیرمجاز از قدرتم؟ این مشکل کسی بود که از اول تصمیم گرفت آن را به من بدهد. کم کم همه چیز داشت حس بدی می‌گرفت. قلبم درست نمی‌تپید. همه چیز ثابت بود؛ ولی او هیچ کجا نبود: «آلیس؟ کجایی؟ اگه می‌شنوی جواب بده.» تقریبا از همین جا موج‌های قدرتش را احساس کرده بودم... باید تا الان حداقل یک جواب خشک و خالی می‌داد. معمولا خبری می‌داد که نگرانم نکند... آلیس... دیگر نمی‌دانستم دارم چه می‌کنم. همه جا، هر جایی، هر گوشه‌ای، باید پیدایش می‌کردم. «امیدوارم اتفاق بدی نیفتاده باشه...» اگر او الان جای من بود همچین چیزی می‌گفت. هر چند من نمی‌توانستم امیدوار باشم... من باید قبل از هر اتفاق بدی او را می‌یافتم؛ حتی شده از گوشه‌ی تنگِ یک کوچه‌ی باریک. وایستا... آن... گوشه‌ی تنگِ کوچه‌ی باریک...؟ نه... نه... چیزی نمانده بود به زمین بیفتم. نه... نه، او آلیس نبود. او آلیسِ من نبود. نمی‌توانست خودش باشد. نباید خودش می‌بود. صدای خش خشی شنیدم که احتمالا از کفشم می‌آمد... به جهنم که از کجا می‌آمد! این پای لعنتی چرا حرکت نمی‌کرد؟! به هر سختی که بود خودم را تا جلوی بدنی که زمانی آن را «آلیس» صدا می‌زدم کشاندم و رو به رویش به زانو افتادم. تار موهای سفید و بلندش که قبلاً مثل ماه می‌درخشید؛ حال به سرخی خون در آمده بود. – خون خودش بود. – نه؛ خون خودش نبود! – شاید می‌تونست خون خودش باشـ- - ساکت! دستان به دردنخورم انقدر می‌لرزید که نمی‌توانستم آن را جلوی بینی خون‌آلودش بگیرم. نمی‌توانستم آن را به سمت گردن ظریف و کبود شده‌اش ببرم. اگر دیگر آن نبض آرام و دلنشینش را نداشت چه می‌کردم؟ – باید تلاشت رو بکنی... می‌دونم سخته... – اینم یه جنازه‌ی دیگه مثل همونایی که توی آزمایشگاه تیکه تیکه می‌کردی. – شاید... بدون اون راحت‌تر بتونی زندگی کنی؟ دیگه کسی جلوت رو نمی‌گیره که اون موجودات رو شکار کنی~ - خفه شید! همتون... تک تکتون خفه شید.
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
درد کف دستانم مرا به خود آورد و مشت‌هایم را باز کردم: «یا الان، یا هرگز...» دست لرزانم به آرامی از آغوشم بلند شد و با احتیاط به طرف گردنش رفت. رطوبت خونِ روی تارهای ابریشمی لرزی به تمام وجودم انداخت. صحنه‌هایی از گذشته جلوی چشمانم می‌رقصیدند که نباید آنجا می‌بودند. نه در چنین زمانی. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم تا جایی که نوک انگشتم امتداد گلویش را پیدا کند... باید همینجا می‌بود... باید همینجا می‌بود... آلیس باید همینجا می‌بود... آلیسِ من باید چشمانش را بار دیگر می‌گشود... باید با آن نگاه عسلی و مهربانش دوباره به من لبخند می‌زد... باید برمی‌گشت... — — — — —
هدایت شده از آسایشگاه روانی 🪖
هرچی شد امشب یه فتح رو بخونید.
هدایت شده از "Letters to Mari"
«ما می‌پذیریم. می‌توانیم مذاکره کنیم.» با اخم هایی در هم کشیده، که از فرمانروای سبز بعید بود، جلو رفت و روبروی همه فرمانروایان ایستاد. «حداقل ارزش شنیدن دارد. من نمی‌خواهم جنگلم را به خاطر غرور به نا‌امنی بکشانم. امنیت، مهم ترین داشته ی یک سرزمین است!» مردمان نارنجی شروع به پچ پچ کردند. فرمانروا با افتخار از میانشان بیرون آمد و کنار فرمانروای سبز ایستاد. «مردم من هم شنیدن حرف ها را می‌خواهند. شادی مهم ترین داشته ی سرزمین است!» نگاه چپی به سبز انداخت و با غرور همان‌جا ایستاد.‌ از پشت سنگ ها، فردی لاغر اندام ظاهر شد که با پارچه ای یاسی رنگ تماما چهره اش را پوشانده بود. «ما‌ هم می‌پذیریم.» فرمانروای زرد، دندان قروچه ای کرد و رو برگرداند. «اجازه می‌دهید یک دختر بچه و رفقای عجیبش شما را بازی دهند؟ اگر رفتید و در تله افتادید چه؟ مسخره ها.. اما اگر میخواهید دسته جمعی بازیچه این بچه ها شوید من هم هستم.» "پارت چهارم؛ برشی از داستانی که وجود ندارد"
پست های بعدی ممکنه برای اعضایی که تو چنل های قدیمیم بودن تکراری باشه... پیشاپیش عذر میخوام ولی دوست دارم اینجا هم بذارمشون.