هدایت شده از یونیک.
دستشان را می فشارم و چیز هایی در گوششان زمزمه میکنم که ذره ای به آنها باور ندارم...
دیگر هیچ چیز درست نمی شود...
اما من با امید واهی دادن، کشف این حقیقت را به تأخیر میاندازم.
#my_thoughts
هدایت شده از یونیک.
چه اعتراف سختی...
شاید در تمام این مدت لذت می بردم...
از اینکه برعکس همه ی آنها،
حقیقت را میدانستم و امیدی نداشتم... هر روز بدون لبخند احمقانهای بر لب، بیدار میشدم و هر شب بدون در سر داشتن رویا و آرزویی به خواب میرفتم.
و اما لذت بخش ترین قسمت ماجرا این بود:
تماشا کردن چهره ی ناامید آنها بعد از فهمیدن حقیقت.
#my_thoughts
هدایت شده از یونیک.
نزدیک خانه که رسیدم، از تصمیمم پشیمان شدم.
یادم آمد کسی آنجا منتظر من نیست...
هیچکس با دیدن لباس های خیس من از جا نمیپرد تا بخاری را روشن کند...
برایم چای تازه دم نمی آورد و از سر نگرانی گوشم را نمی پیچاند.
کاش چترم را با خودم برده بودم...
کاش خیس نمی شدم...
خیس شدن برای آدم های تنها خوب نیست...
#writing
خبر بد برای من و تمامی نظریه پردازان، خیالپردازان، عاشقان تئوری و انتزاعات.
"زندگی یک پروژه ی عملی است."
#my_thoughts
هدایت شده از "Letters to Mari"
آنجلوس نفس عمیق کشید. چشمانش را بست و اجازه داد جریان هوا را روی پوستش احساس کند..
آروم باش آنجلوس.. ما صدای آنجلا رو نمیشنویم.. اصلا مهم نیست که مثل یک بچه ی سه ساله جیغ میزنه و پا به زمین میکوبه تا به خواستهش برسه.. اصلا مهم نیست که داره روی اعصابت آب جوش میریزه و پیشامده.. پیشمیاد..
دوباره نفس عمیقتری کشید.. هنوز صدای آنجلا مثل ناخن بر تخته سیاه مغزش کشیده میشد.. اما خاصیت بچه ها گریه و زاری بود.. نه..؟
#Angelus
هدایت شده از "Letters to Mari"
بخش سوم؛
"برشی از داستانیکهوجودندارد"
«بشکنید.. آتش بزنید و بسوزانید هرآنچه میانتان بوده.. و نیست کنید هرآنچه که خواهد بود.. تا رستگار شوید و به شادی دست پیدا کنید.. این مسیر خوشبختی ابدی ماست..»
صدای بم ترسناکی شهر را پر کرده بود. مدام از شادی و زیبایی میگفت، درحالی که صدایش لرزه بر جان آدم میانداخت..
و دسته ای از مردم به فرمانش، دیوانه وار هجوم میبردند به خانه و خانوادهی مردمانی بیگناه.. کسانی که تنها گناهشان تفاوت نژاد و رنگ و فرهنگ بود..
به نظر میرسید که مردم دیوانه شده اند.. چشمانشان سیاه و پوست هایشان به سفیدی میرفت.. شاید درحال خودشان نبودند.. شاید به همین خاطر، تنها به مردم سالم یورش میبردند.. شاید..
.
.
.
شاید کاملیا باید برمیخواست و کاری میکرد.. تسلیم شدن، در مرام او نبود..
هدایت شده از چایِ تلخ
حالا اینو در نظر نمیگیرم که بیشتر از دنده ۲ نرفتم و سرعتمم از ۴۰ تا بیشتر نشد و چندبارم موقع ترمز ماشین خاموش کرد🌝