هدایت شده از "Letters to Mari"
بخش سوم؛
"برشی از داستانیکهوجودندارد"
«بشکنید.. آتش بزنید و بسوزانید هرآنچه میانتان بوده.. و نیست کنید هرآنچه که خواهد بود.. تا رستگار شوید و به شادی دست پیدا کنید.. این مسیر خوشبختی ابدی ماست..»
صدای بم ترسناکی شهر را پر کرده بود. مدام از شادی و زیبایی میگفت، درحالی که صدایش لرزه بر جان آدم میانداخت..
و دسته ای از مردم به فرمانش، دیوانه وار هجوم میبردند به خانه و خانوادهی مردمانی بیگناه.. کسانی که تنها گناهشان تفاوت نژاد و رنگ و فرهنگ بود..
به نظر میرسید که مردم دیوانه شده اند.. چشمانشان سیاه و پوست هایشان به سفیدی میرفت.. شاید درحال خودشان نبودند.. شاید به همین خاطر، تنها به مردم سالم یورش میبردند.. شاید..
.
.
.
شاید کاملیا باید برمیخواست و کاری میکرد.. تسلیم شدن، در مرام او نبود..
هدایت شده از چایِ تلخ
حالا اینو در نظر نمیگیرم که بیشتر از دنده ۲ نرفتم و سرعتمم از ۴۰ تا بیشتر نشد و چندبارم موقع ترمز ماشین خاموش کرد🌝
هدایت شده از ☫ تولید و توزیع تریاک اصل«شعبه³» ☫
روز به روز بیشتر مطمئن میشم که
«تنها چیزی که توی دنیا به عدالت تقسیم شده، ناعدالتیه»
هدایت شده از اشباح سرگردان شهر زیرزمینی²
گاهی وقتا دشمن فرضی تو ذهنته
نمیدونم؛ شایدم خود ذهنته
گاهی وقتا حس میکنم خودم با خودم دشمنی دارم
بعد به این فکر میکنم وقتی به خودت اعتماد نداری معلومه نمیتونی به یکی دیگه اعتماد کنی
هدایت شده از اتاق پشتی-
چرا هروقت از یه آدم تولید محتوا کن باحالی خوشم میاد و فکر میکنم آدم عاقلیه دوروز بعدش میفهمم نه درواقع
اونم خیلی عاقل نیست و تفکرات خشک ناخوشایندی داره؟
هدایت شده از اتاق پشتی-
درواقع هروقت نسبت به یه آدمی حس وای فلانی چقدر دانا عه میگیرم دو روز بعدش میفهمم خب نه... اونم چی خاصی نبود... یکی بود مثل بقیه فقط توی فلان زمینه یکم اطلاعاتش بیشتر بود...