میشه این بار به من توجه کنی؟
دیگه نمیخوام مهربون باشی...
نمیخوام...اما نمیتونم تغییرت بدم...
میدونیم که هیچوقت تغییر نمیکنی...
ولی میشه این بار به من توجه کنی؟
میدونم که بقیه هم مشکلاتی دارن...میدونم میخوای کمک کنی...
ولی میشه این بار به من توجه کنی؟
میدونم اونا نمیخواستن آدمای بدی باشن...
اما من هم نمیخواستم آدم تدافعی و محتاطی باشم...
میشه؟
میشه این بار فقط مواظب من باشی؟
و این بار توی آینه فقط به من نگاه کنی؟
احساس میکنم هیچوقت به من توجه نکردی...
چرا؟
به نظر میومد میتونم به تنهایی از پسش بربیام؟
خب...فقط به نظر میومد...
واقعیت اینه که من به کمکت نیاز دارم...
شرمنده بابت تبعید کردنت و جایگزین کردنت با یه ورژن دیگه...
چون فکر میکنم که تو دیگه تحمل آدما و دنیای عجیب غریب و مزخرفشونو نداری...
بهت قول میدم دنیای قصه ها برات جای بهتری باشه کنما...
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
بودن یا نبودن؟ مسئله این است:
آیا شایستهتر آن است که رنجهای سرنوشت ستمگر را تاب آوریم؟
یا با در دست گرفتن سلاح، به دریایی از مصیبت بتازیم و با مقاومت پایانش دهیم؟
مردن، خوابیدن و دیگر هیچ؛ و با خوابی چنین، پایان دادن به دلدردها و هزاران زخم طبیعی جسم، که میراث انسان است آرزویی بس گرامی.
مردن، خوابیدن، شاید خواب دیدن؛ آه... همینجاست گره کار؛ زیرا در خواب مرگ، چه رؤیاهایی خواهند آمد، آنگاه که این کالبد خاکی را کنار نهادهایم؛ این است آن ترس، که عمر ما را چنین دراز و مصیبتبار میسازد.
چه کسی تازیانهی زمان، ستم ستمکاران، تکبّر مغروران، درد عشق خوارشده، تأخیر قانون، گستاخی ارباب قدرت و تحقیر شایستگان از سوی نالایقان را تاب میآورد وقتی میتواند با خنجری کوچک، خود را رها سازد؟
چه کسی بار زندگی را به دوش میکشد عرقریزان در زیر رنج و ملال، جز از بیم چیزی پس از مرگ؛ آن سرزمین ناشناختهای که هیچ مسافری از آن باز نمیگردد؟
این بیم است که اراده را در هم میشکند و از رنگ سرخ تصمیم، چهرهای زرد از تردید میسازد و کارهای بزرگ و پرشکوه، با اندیشهای چنین منحرف میشوند و نام عمل.
«هملت پرده ی سوم صحنهی اول از ویلیام شکسپیر»
#Bookqoute