خب...راستش نمیخواستم جایی به اشتراک بذارم شعرامو اما...
احساس میکنم دارن تو نوت گوشیم خاک میخورن.
اینک که از آن شهر پر از همهمه دورم
وز ملت بدکینه و بد کیش ملولم
با گوشه به این دیده ی خونین نتوان گفت
کز دوری یاران قسم خورده صبورم...
#my_poems
ما همیشه در حال گم کردنیم.
گم کردن اشیاء، گم کردن آدما، گم کردن احساسات، گم کردن تاریخ، گم کردن خاطرات، گم کردن روابط، گم کردن خودمون...
پس ما همیشه در حال گشتن هم هستیم. ولی بعضی از این چیزا قرار نیست پیدا بشن...قراره از دست برن.
و پذیرفتن این موضوع، قدرت میخواد.
چرا همیشه در حال گشتن هم هستیم؟ با اینکه میدونیم بعضی چیز ها رو خیلی وقته که از دست دادیم؟
جوابش سادست..."چون دوست نداریم چیزی رو از دست بدیم"...
اونقدری که از دست دادن ناراحتمون میکنه، به دست آوردن شادمون نمیکنه...
اولین دلیلش اینه: به طور غریزی دنبال بقا هستیم. یعنی سعی میکنیم در هر صورت زیان نبینیم...
دومین دلیلش اینه: چیزهایی که داریم رو، بخشی از هویتمون میدونیم...
و اگه از دستش بدیم انگار بخشی از خودمون رو از دست دادیم...
"اگه بدونیم چیزی کاملاً از دست رفته، ممکنه که بازم دنبالش بگردیم؟"
شاید...میپرسی چرا؟
چون ذهنمون میخواد این ناپیوستگی که با از دست دادن ایجاد شده رو پر کنه...هر از دست دادنی، یادآور ناپایداری جهان به ماست...و بزرگترین رنج انسان هم همینه... ناپایداری...
من دوست دارم کتونیام مثل روز اول نو بمونه! میمونه...؟
#writing
#my_thoughts
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
اینک که از آن شهر پر از همهمه دورم وز ملت بدکینه و بد کیش ملولم با گوشه به این دیده ی خونین نتوان گف
سایه های درهم...
کوچه های تاریک...
میشود بفرمایید؟
تا چراغی روشن
از دو چشم خورشید،
بر جهان بیارایند؟
روح باران مرده،
لاله ها پژمرده...
میشود گهگاهی،
تندر و طوفانی...
ابر غافل شده را،
سخت ببارانند؟
خواب ماه آشفته،
چشم آهو خفته...
میشود امشب را
کرم های شبتاب...
در نبود مهتاب...
پرتویی بیفشانند؟
#my_poems
اولین باری نیست که بهم میگن شبیه چت جیبیتی صحبت میکنی...
اولش فقط جالب بود.
الان مسخره و خنده داره...