اولین باری نیست که بهم میگن شبیه چت جیبیتی صحبت میکنی...
اولش فقط جالب بود.
الان مسخره و خنده داره...
پرنده ای آبی در قلب من است که میخواهد بزند بیرون
اما به او سخت میگیرم
میگویم
همانجا بمان
نمیگذارم کسی تو را ببیند
...
پرنده ای آبی در قلب من است
که میخواهد بزند بیرون
اما حواس من جمع است
فقط میگذارم بعضی شب ها
که همه خواباند بیرون بیاید
میگویم...
من میدانم که تو آنجایی...
پس غصه نخور!
بعد میگذارمش سر جایش
اما آنجا کمی آواز میخواند
به او اجازه نداده ام بمیرد
و باهم میخوابیم
با عهد مخفیمان
و همین برای در آوردن اشک یک مرد کافیست
اما من گریه نمیکنم...
شما چطور؟
برای من غمگین نشوید| چالز بوکوفسکی.
#Book
مرگ می آید...با پاهای ورم کرده و گل سرخی میان دندان هایش.
``چارلز بوکوفسکی``
#Quote
«کافکا، آن بیرون چه میبینی؟»
از پنجره ی پشت سر او به بیرون نگاه میکنم.
«درخت ها را میبینم، آسمان و مقداری ابر. تعدادی پرنده روی شاخه های درخت ها»
«هیچ چیز غیرعادی نیست. درست است؟»
«درست است.»
«اما اگر می دانستی شاید نتوانی فردا دوباره این را ببینی، همه چیز ناگهان خاص و گرانبها میشد...نمیشد؟»
کافکا در کرانه | هاروکی موراکامی.
#Book
دستشان را می فشارم و چیز هایی در گوششان زمزمه میکنم که ذره ای به آنها باور ندارم...
دیگر هیچ چیز درست نمی شود...
اما من با امید واهی دادن، کشف این حقیقت را به تأخیر میاندازم.
#my_thoughts
چه اعتراف سختی...
شاید در تمام این مدت لذت می بردم...
از اینکه برعکس همه ی آنها،
حقیقت را میدانستم و امیدی نداشتم... هر روز بدون لبخند احمقانهای بر لب، بیدار میشدم و هر شب بدون در سر داشتن رویا و آرزویی به خواب میرفتم.
و اما لذت بخش ترین قسمت ماجرا این بود:
تماشا کردن چهره ی ناامید آنها بعد از فهمیدن حقیقت.
#my_thoughts
https://eitaa.com/Mis0Nyc/1302
به مرگ جنبه ی زمینی داده...
مثل یه آدم خسته و ناگزیر که کیلومتر ها رها رفته و پاهاش ورم کرده.
و تضاد داده به این موضوع با گل سرخ....
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hkn0vy&btn=Unique.is.listening! ناشناس جدید.
سخنی، پیشنهادی، انتقادی، هر چیزی؟