در حباب کوچک
روشنایی خود را میفرسود
ناگهان پنجره پر شده از شب
شب سرشار از انبوه صداهای تهی
شب مسموم از هرم زهرآلود تنفسها
شب...
گوش دادم
در خیابانهای وحشتزدهی تاریک
یک نفر گویی قلبش را
مثل حجمی فاسد
زیر پا له کرد
در خیابان وحشتزدهی تاریک
یک ستاره ترکید
گوش دادم...
نبضم از طغیان خون متورم بود
و تنم...
تنم از وسوسهی
متلاشی گشتن.
-فروغفرخزاد/تولدیدیگر
هدایت شده از 𝂅𝗌𝖺𝗍𝗎𝗋𝗇
"امروز خیلی غمگینم" چون من" کوه نبودم و دل بستم"، "احتمالا وقتی" سال ها گذشتن قیمت "بستنی کیم" از بود و نبود من برات مهم تر باشه. تو بهم گفتی "خبرای خوب " همیشه تو راهن اما من میخوام "تو تاریکی" های "این زندگی" تو "فانوس" باشی، "دوست قدیمی". یه قولی ازت میخوام "قول بده" روزی که تو "باغ گیلاس" ماه رو دیدیم و "ماه میخندید" فراموش نکنی . من؟ ازم انتظار نداشته باش چیزی راجع به تو رو فراموش کنم برای من تمام "ادم ها, مکان ها و چیز ها" یاد آور توئه ، بگذریم میدونم تو "آزاد" ی و من "عمیق ترین نقطه غار" میدونم تو "آن دگرانی" اما "برای سکوت" بینمون مرگ ارزو میکنم.
"پایان"