هدایت شده از , تیمارستان
کاش میشد همین الان یه کوله جمع کنم، هودی و جین و کانورس بپوشم، پلیلیست مورد علاقمو پلی کنم، دوربینمو بردارم، سوار قطار بشم و برم یه جای دیگه. شاید رشت. توی خیابونای بارونی رشت شیرقهوه بخورم و از آدمای رهگذر و مکانهای جالبش عکاسی کنم.
Oh baby , no one is worth your time, they are just superficial, ridiculous people who are practically a waste of oxygen.
هدایت شده از نیمه شبِ کاغذی
غروب، آرامآرام روی شانههای شهر مینشست و خیابانها یکییکی در سایه فرو میرفتند. من اما هنوز در جستوجوی چیزی بودم که نامش را نمیدانستم. گاهی خیال میکنم آدمی تمام عمر به دنبال گمشدهای میگردد که هرگز ندیده است.
باد از کنارم گذشت و چند برگ خشک را با خود برد. به رفتنشان حسادت کردم. آنها دستکم میدانستند مقصدشان کجاست، اما من میان دیروزهای فراموشنشده و فرداهای نیامده سرگردان مانده بودم.
با این حال، در دورترین گوشهی دلم چراغ کوچکی روشن بود؛ آنقدر کمنور که به چشم نمیآمد، اما آنقدر سرسخت که خاموش نمیشد. شاید زندگی چیزی جز همین نباشد؛ حفظ کردن همان شعلهی کوچک، میان هجوم بیپایان تاریکیها.