هدایت شده از هیچ!
دریا متلاطم بود، موج ها بر روی یکدیگر غِل میخوردند و به صخره با غرور تنه میزدند. با هر تنه، صخره به آرامی متلاشی میشد تا اینکه بعد از سالها به خاک کف دریا تبدیل شود و آنگاه هیچ به هیچ راه پیدا میکرد و هیچ دگر هیچ میشد. و این است داستان همه ما. از هیچ میآییم و به هیچ میرویم.
ایکس`
دریا متلاطم بود، موج ها بر روی یکدیگر غِل میخوردند و به صخره با غرور تنه میزدند. با هر تنه، صخره ب
چنلش جدی قشنگه حمایتش کنین)
سیاهی زمانی معنا پیدا میکند که سپیدی در کنارش باشد؛ همانگونه که شادی در کنار غم، و آرزو در کنار حسرت شناخته میشود.
اگر سیاهی درگیر تلاطم باشد، سپیدی با مهربانیِ مادری او را در آغوش میگیرد و آرامش میکند. شاید چون همین سیاهی است که ارزش فروغ و تلالؤ سپیدی را نشان میدهد.
اگر سیاهی آتش باشد، سپیدی عاشقیست که در برابر آن میایستد.
و اگر روزی آسمانِ دلِ این زمین خاکی با ابرهای سیاه ناامیدی پوشیده شود، همه میدانند که این پایان نیست؛ چرا که در دل هر کسی تمنای رسیدن صبحی روشن زنده است، و همین شمعِ کوچکِ امید، آدمی را در دل سیاهی ها زنده نگه میدارد.