🔻در عصری که سرعت و حجم اطلاعات، دهها برابر گذشته شده است، سؤال مهم این است:
🗒 آیا ما خردمندتر از نسلهای پیشین خود هستیم؟
✍️ جعفر علیان نژادی
▫️فکر ما همواره در حال ساخته و پرداخته شدن است. یعنی در حال دریافت اطلاعاتی از محیط خود است که ذهن بدون اینکه نسبت به آن سوگیری داشته باشد، آن را می پذیرد و ذخیره می کند. و بعدا از همان ذخیره دادهای استفاده کرده و واقعیتهای بیرون از خود را با آن میبینید، میشنود، لمس میکند و حتی میبوید. در یک معنا، آگاهی نسبت به دادههای ورودی ذهن، زمانی شکل میگیرد که فرد در حال خواندن، دیدن و شنیدن فعال و متمرکز باشد. بدین معنا که بفهمد چه میخواند، بداند چه میبیند، و متوجه باشد چه میشنود. این اولین مواجههی شناختی با «جنگ تحمیلی نظری» است که هر لحظه در حال وقوع است. از یک آن به آن دیگر دارد اتفاق می افتد.
▪️پس معلوم شد سه گانهی «فهمیدن، دانستن، توجه داشتن»، لازمهی ایجاد «آگاهی اولیه» در مواجهه با جنگ تحمیلی نظری است. اما جنگ تحمیلی نظری چیست؟ در این یادداشت به یک جنبهی مهم و حیاتی این جنگ اشاره میکنم. جنگ تحمیلی نظری در وهلهی اول، علیه فرآیند فهم، دانایی و توجه داشتن شما است. شما «ظاهرا» چیزی را میفهمی، و فکر میکنی که «آزادانه» آن را فهمیدهای اما در حقیقت، نفهمیدهای یا ادراک اشتباه کردهای. چیزی میانجی نفهمیدن شما شده است. چیزی که شمارا فریب میدهد و تصور میکنید که انگار بهترین فهم ممکن را داشتهاید. اما آن چیز میانجی نمیگذارد از سطح رویین یک خبر یا یک پدیده عبور کنید. فقط در شما یک «اقناع فریبنده» ایجاد میکند. اینکه من میفهمم و حتی دیگران باید تابع فهم من باشند.
▫️آن چیز میانجی یک نظریهی تحمیلی است که از آن بی خبریم و در نوع خواندن و مطالعهی ما نقش اول را بازی میکند. در واقع گویا یک قاب یا قالبی است که از پیش زده شده تا ما با آن قاب و قالب متون را بخوانیم و بفهمیم. مثلا یکی از شایعترین تحمیلهای نظری، همین نظریهی «انسان خردمند» است که گمان میبرد، همهچیز را میتوان فهمید. یک کتاب هم دراینباره به قلم نویسندهای یهودی به نام «یووال نوح هراری» نوشته شده و اکنون ممکن است زینتالمجالس کتابخانهی بسیاری از اهالی فکر و اندیشه هم باشد. در این نظریه اما فریبی وجود دارد که ناخواسته تبدیل به یکی از پیشفرضهای اساسی امروز ما شده است. اینکه همه چیز را میتوان فهمید، یعنی همه میتوانند همه چیز را بفهمند، پس من هم به طریق اولی، میتوانم همه چیز را به درستی بفهمم. اما بدترین خبر برای ما که اینگونه توسط چنین نظریههایی، قاب و قالب خوردهایم آن است که اگر خبری را غلط بفهمیم، دیگر به راحتی نخواهیم پذیرفت که غلط و نادرست فهمیدهایم. گاهی حتی لجاجت هم میورزیم، چون گمان میکنیم انسانی خردمند هستیم و تصور ما دقیقا مطابقت با «حقیقت و واقعیت» دارد.
▪️برای همین، نظریهی انسان خردمند، انسان را به اشتباه میاندازد و به جای آنکه انسان خردمند تربیت کند، انسانهای بیخرد تحویل میدهد. فریب آن نویسندهی یهودی همین است که میگوید اکنون به واسطهی انفجار اطلاعات و سلطهی دادههای اطلاعاتی و خبری، انسان باهوشتر و خردمندتر از قبل شده است. این اما فریبی بیش نیست. انسان مطلع، لزوما انسان خردمند نیست. در یادداشت بعدی بیشتر خواهم گفت...
🆔 @vaavmag
🔗 https://vaavmag.ir
🗒ما چگونه ما شدیم؟
🔺این روزها فوتبال بیشتر از هر زمان دیگری، با هویت جمعی ما گره خورده است
✍️پاییزه وصالی
▪️اول. پسرک داخل استادیوم نشسته و طوری فریاد میزند که انگار پنجههای یوزپلنگی خسته اما پرتوان حنجرهاش را پاره میکند ولی همچنان پرقدرت فریاد میزند «ایران... ایران...». با تکتک شوتهای بازیکنان همراه و هیجانزده میشود. پرچم کشورش را روی گونههایی که چند تار نازک مو رویشان جوانه زدهاند و نمیشود نامش را ریش گذاشت با دقت کشیده، و همینطور روی پیشانی بلندی که از شدت هیجان و غیرت رگهایش متورم شدهاند و بیرون زدهاند. حسابی اهل فوتبال است و خود را یک آدم فوتبالی دو آتیشه معرفی میکند. هرچه پدر دم گوشش خواند که پسرجان این فوتبال برای تو نان و آب نمیشود و برد و باخت هیچ یک از این تیمها فرقی به حال تو ندارد توی گوشش نرفت که نرفت! و حالا روی صندلیهای جام جهانی نشسته و تیم محبوبش را با هیجانی وصفنشدنی تشویق میکند. بهگونهای که اگر الان از او بپرسی «کیستی؟» میگوید: «من یک ایرانیام که به خاطر تیم محبوبم آمدهام». او تمام خودش را در «ایرانی بودنش» خلاصه میکند. حتی شاید اول یادش برود که نامش را بگوید، همان نامی که از بدو تولد همراهش بوده.
▫️دوم. «هویت جمعی» ما آدمها به قدری شاکلهی شخصیت ما را در برمیگیرد که هویت شخصیمان نیز با آن نمود بیرونی پیدا میکند و تعریف میشود. به خودتان توی آینه نگاه کنید، درست مثل نوجوانیهایتان که مقابل آینه به چشمان پر امید خودتان نگاه میکردید و میپرسیدید: من کیستم؟ بسیاری از جوابهایمان در هویت جمعی ما خلاصه میشود. تمام انتخابهای ما نیز از کودکی در اصل؛ انتخاب گروه اجتماعیمان بوده. انتخاب دوست، مدرسه و بعدها انتخاب رشتههایی که سرنوشتمان را رقم زدهاند و ما را به آدمی که الان هستیم مبدل نمودهاند. البته انتخاب برخی از گروههای اجتماعی مثل گروه خانوادهای که در آن چشم به این دنیا گشودهایم دست خودمان نیست اما ارادهی آدمی بعد از سنین خاصی تعیینکنندهی هویت اجتماعی اوست. گاهی نیز جامعه آینهای بزرگ میشود و هر آنچه ماییم و خودمان از آن بیخبریم را در دامانمان میریزد و هویت اجتماعی ما را نشانمان میدهد.
▪️سوم. وقتی بر اساس معیارهای عقلانی و درست هویتمان را انتخاب میکنیم، عصای دست جامعه میشویم و باری از روی شانههای جامعه بر میداریم. ولی هنگامیکه معیارهای کج و معوج و از همگسیخته، افسار انتخابها را به دست میگیرند، میشویم بلای جان جامعه و دست در دست خردهفرهنگهای پوشالی، هویت و اجتماع بزرگتر را به زحمت غبارروبی میاندازیم. چنانچه این روزها میبینیم. جامعه بزرگتر همچون مادری دلسوز با دستمال دانایی غبار را از صورت ذهنمان پاک میکند و تلاش میکند که به آغوش بکشاند کودک چموش گریز پای خود را.
▫️چهارم. بار دیگر به آینه نگاه کنیم، ما چه کسی هستیم؟! نه بگذارید درستتر بپرسم ما میخواهیم چه کسی باشیم؟! به نظرم فارغ از تعلق ما به آن خردهفرهنگها و گروههای اجتماعی کوچک، همه متعلق به یک «ما»ی بزرگتر هستیم. به آن مایی که در طول هزاران سال، ما را در یکجا، در یک جغرافیا، در یک زمین و در یک زمان، به هم رسانده است. به همان مایی که پسرک داخل استادیوم، آن را پر قدرت فریاد میزد: به «مای ایران و ایرانی بودن». و ما، فارغ از هر قوم و مذهب و سلیقهای، به این هویت جمعیمان افتخار میکنیم.
🆔 @vaavmag
🔗 https://vaavmag.ir
🗒 در زندگی همه ما، یک «گل به خودی» وجود دارد
✍️ حکیمهسادات نظیری
▪️ تابهحال بازی فوتبال تماشا کردهاید؟ صحنهی گل بهخودی را دیدهاید؟ آنزمانی که بازیکن شرمگین میشود و مستأصل فقط به اشتباهش میاندیشد به جای اینکه فکر کند بعد از آن گل چه میتواند بکند. در زندگی همهی ما یک «گل به خودی» وجود دارد. همانوقتی که تمام تلاشهای صورتگرفته و زحماتمان را توی دروازهی سرزنش شوت میکنیم و به خودمان گل میزنیم. اینجاست که قندخون اعتماد بهنفسمان میافتد و هرچه هم دیگران بیایند بگویند بازی که هنوز تمام نشده، به این سادگیها قندخون بالا نمیآید.
▫️حقیقت این است که قوای سرزنشگر وجودمان اگر بیش از حد جولان بدهد، اعتمادبهنفسمان قد کوتاه و خموده میماند. ما هرچه کنیم، بالأخره پای یک اشتباه کوچک در میان هست که باعث میشود تلاشها به چشممان کوچک بیاید و ذهنمان فقط معطوف به نتیجهای شود که تحتتأثیر عوامل بیشتری جز همتِ ماست. اینجاست که وقتی میخواهیم دنبال هدفی برویم، اعتماد بهنفس آن را نداریم. ذهنمان خودسرانه ما را عقب میراند و نتایج پیشین را که شاید درصد خطای کمی هم داشتهاند مدام گوشزد میکند.
درحالیکه اعتمادبهنفس به این معناست که یکنفر به توان و توانمندیهای خودش باور و اعتماد داشته باشد و بداند هیچکس در تمام زمینهها کامل نیست و با تمام این پیشفرضها قدم بردارد و بجنگد حتی اگر بارها و بارها زمین بخورد.
▪️ «آلبرت بندورا»، روانشناس کانادایی معتقد است کسانیکه اعتمادبهنفس بالا دارند افرادی مصمماند که جسارت امتحان شرايط جديد را دارند و در موقعيتهای سخت و دشوار میتوانند ناامیدی خودشان را کنترل کنند. اگر از منظر او به اعتمادبهنفس نگاه کنیم، میتوانیم بگوییم من در زمینهی انجام امور مورد علاقهام اعتمادبهنفس دارم. و خودم را کامل نمیدانم اما به تواناییهایم باور دارم.
بندورا به جای اعتمادبهنفس که مفهومی عام است و تعریف غیردقیقی از آدمها نشانمان میدهد، کلمه «خودکارآمدی» را پیشنهاد میکند که یعنی باور به تواناييهاي شخص در انجام فعاليتی خاص.
▫️ وقتی شما دقیق بدانید در چه زمینههایی کارآمد هستید سنجیدهتر راجع به خودتان فکر میکنید و کمتر دروازهی عقل و احساستان را آماج شوتهای سرزنش میکنید. پس دستبهکار شده و فهرستی از زمینههایی که در آن اتکابهنفس دارید بنویسید. در نهایت خیلی زود متوجه خواهید شد علیرغم تمام خطاهایی که وجود دارد، شما میتوانید به خودتان باور داشته باشید و قدم بردارید حتی اگر بارها به خودتان گل بزنید.
🆔 @vaavmag
🔗 https://vaavmag.ir
🗒یک تردستی اطلاعاتی به اسم «انسان خردمند»
🔺در دنیایی زندگی میکنیم که انباشت اطلاعات، تبدیل به مزیت شده است
✍️ جعفر علیان نژادی
▪️ لازمهی خردمند بودن درست فهمیدن است، نه همهچیز دانستن. در نظریهی انسان خردمند، همهچیزدانی بهعنوان یک فضیلت انسانی دانسته شده است. بر این مبنا، انسان مطلع و پرشده از دادههای زیاد و باخبر، بر انسان فهمیده، مزیت مییابد. آنچه ارزش است و مزیت رقابتی فهم میشود، زیاد دانستن اطلاعات و اخبار است. آنچه ارزش است انباشت اطلاعات است. راه رفتن بر لبهی اطلاعات و اخبار اهمیتی بیشتر از تعمق و دقت یا عبور از لایهی رویین دادهها است. توصیف وقایع بر تحلیل وقایع ارجحیت مییابد. اگر تحلیلی هم باشد، با چسباندن خبرهای متعدد به هم حاصل میشود. گویا همان حرف را لای زر ورقی جدید پیچیده و به خورد مخاطب میدهد.
▫️ بهعنوان مثال، ارزش دادن یک خبر داغ یا رقابت برای کسب خبری جدید و جنجالی برای انسان مطلع، تبدیل به یک عادت روزمره میشود. خبر تلخ آن است که پایهی گفتگو و بحثهای روزانه بسیاری از ما، حرف زدن پیرامون همین اخبار یا اطلاعات داغ است. برای انسان مطلع اصل اطلاع از اخبار تبدیل به یک ایدئولوژی شده است. انگار خبردانی و خبرگویی تبدیل به یکی از مناسک روزانهی ما شده است. تبدیل به چیزی شده که باید آن را بجا آورد.
▪️ملالآورتر از این مسئله، آن است که چنین وضعیتی را یک فرهنگ خبریشده نیز تقویت میکند. فرهنگ خبری، به جامعهی خبری میانجامد. برای جامعهای که از خبر سیر نمیشود، جایی برای محتوای حِکمی نمیماند. هرچه جذابتر معتبرتر، هرچه هیجانیتر تحریکآمیزتر، خلاصه کنم فرصتی برای تأمل و تفکر روی وضعیت خبریشدهی خود نداریم.
▫️ انسان مطلع، یک انسان خبرزده است. خبر را میخواند، میبیند و میشنود اما نمیفهمد و نمیداند و متوجه نمیشود. چیزی را که همزمان، هم بخوانی و ببینی و بشنوی، و هم نفهمی و ندانی و متوجه نشوی، چیست؟ یک تردستی اطلاعاتی است. من این وضعیت را جادوی سفید مینامم. صفحهای است سفید که صرفا خیال میکنیم میخوانیم، میبینیم و میشنویم اما واقعیت چیز دیگری است...
🆔 @vaavmag
🔗 https://vaavmag.ir
🗒 کابهای فضایمجازی چگونه به ذهن ما نفوذ میکنند؟
✍️نفیسه ترابی
▪️ «کاب» قهرمان فیلم اینسپشن با نفوذ به خواب انسانها، روی ذهن یا ضمیرناخوداگاه آنها تأثیر میگذارد تا افکار موردنیاز را از ناخوداگاه سوژه، سرقت کند. شخصیت «سایتو» با چهرهای شرقی و چشمبادامی، این تکنیک را بهخوبی میشناسد و از طریق کارکردن روی ذهن خود، راه نفوذِ هر بیگانهای از جمله کابِ کاربلد را به ذهن خود بسته است.
▫️ کاب، به ناخوداگاه دو دسته بهراحتی نفوذ میکند. افرادی مثل «آردیانی» تا قبل از اینکه تکنیک نفوذ در رؤیا را بشناسند یا «مال» همسر کاب که از طریق تحریک عواطف او، در ناخودآگاهش نفوذ کرده و آنچه میخواهد را به او تلقین میکند. سوژهی هدف، «رابرت فیشر» است که مانند سایتو، نگهبانانی برای محافظت از ناخودآگاه خود استخدام کرده و نفوذ به ذهن او را ناممکن میسازند. کاب با استفاده از ضعفهای او در لباس یک زن، فیشر را فریب میدهد؛ اعتمادش را جلب میکند و در لباس نگهبانِ ذهن و خیرخواهِ او؛ فکری خطا دربارهی احساس پدرش به او را در ذهنَش میکارد و درواقع تلقین میکند. درنهایت، موفق به سرقتِ فکر موردنظرش میشود.
▪️ «تلقین»ِ کریستوفرنولان، روایتگر نحوهی کار رسانهها بهویژه فضایمجازیست. کاب و تیمَش، نمادی از تولیدکنندگانِ فضایمجازیاند. فیشر، مال و حتی کاب در صحنههایی که فریب مال را میخورد، نمادی از کاربرانیست که ذهنِشان را در اختیار رسانه گذاشتهاند. نگهبانان، نمادی از عقلانیت و استدلالاند که اجازهی نفوذ هر فکر و باوری به ذهن ما را نمیدهند.
▫️ هریک از ما در نسبتِ با فضایمجازی یکی از شخصیتهای تلقین هستیم. کابهای فضایمجازی مشغولِ کارکردن روی ذهن مخاطبانشان هستند و نگاهشان به مسائل را جهت میدهند. اما چه میشود که افراد، ذهن خود را مختارانه به تولیدکنندگانِ رسانهها میسپارند؟ مکلوهان میگوید: «اثرات تکنولوژی (بخوانید فضایمجازی) در قلمرو عقاید و مفاهیم حادث نمیشود بلکه الگوهای احساسی را بدون مقاومت و بهطور مستمر تغییر میدهد.» یعنی همانکاری که کاب در «تلقین» انجام میدهد.
▪️کابهای فجازی نمیتوانند فکرِ افرادی که مجهز به منطق و استدلال است را بهراحتی تغییر دهند، آنها با جلب اعتماد مخاطبان و تغییر الگوهای احساسی، افرادیکه قوه وهمشان غالب است را با خود همراه کرده؛روی ذهن آنها کار میکنند و آنچه از باورها، سبک زندگی، نگاه به مسائل مختلف، انتخابها و... میخواهند را بر ذهن آنها تحمیل یا تلقین میکنند. بیایید در فضایمجازی، کاب و تیمَش یا سایتو باشیم.
🆔 @vaavmag
🔗 https://vaavmag.ir
🗒 شما گرفتار دالان پژواک شدهاید
✍️سیده راضیه حسینی
▪️ یک ویژگی مهم در دوران پساحقیقت ، گرفتارشدنِ افراد در دالان پژواک (Echo Chamber) است. به این معنا که فرد حوصله ندارد خودش را به چالش بکشد و ترجیح میدهد حقیقت را منطبق با ذائقهش پیدا کند؛ بنابراین تمرکز را روی محتوا و رسانهای میگذارند که حرف موردنظر او را میگوید. نتیجه اینکه از حقیقت فاصله میگیرد و تمایلات و بازگو شدن دیدگاههای خودش، موضوعیت بیشتری برایش دارد. در عین حال فکر میکند در حال خواندن #اخبار و تحلیلهای روز است و دارد آگاهیاش نسبت به حقیقت موضوعات را افزایش میدهد.
▫️ این موضوع شکلی از استدلال هدفمند ( Motivated Vision) است که فرد از همان ابتدا میداند میخواهد چه نتیجهای بگیرد، حالا برای آن نتیجهگیری استدلال میکند و کاری به این ندارد که واقعیت چیست و چه دلایل منطقی برای آن وجود دارد.
▪️ در این خصوص پژوهشهای جالبی وجود دارد؛ از جمله تحقیقی که توسط «فوربس» انجام شده است. در این تحقیق از افراد خواسته شد ابتدا موضع سیاسی خود را اعلام کنند؛ بعد ۴۰ تیتر خبری مرکب از اخبارجعلی و اخبار واقعی را به آنها نشان دادند و از آنها خواستند در مورد اینکه کدام خبر جعلی یا واقعی است، نظر دهند. همهی شرکتکنندگان، اخباری که با موضوع سیاسی آنها همخوانی داشت را فارغ از اینکه چقدر منطقی بهنظر میآمد در دستهی اخبار صحیح قرار دادند. و خبر مخالف خود را بهعنوان خبر جعلی علامت زده بودند.
▫️ در مطلب قبلی به این موضوع اشاره کردیم که فراگیری شبکههای اجتماعی، نقش مهمی در شکلگیری پساحقیقت داشته است. در بحث دالان پژواک نیز الگوریتمهای حاکم بر شبکههای اجتماعی نقش مهمی دارد؛ در این شبکهها، محتوا بر اساس لایک و پسند کاربران به آنها پیشنهاد میشود و همین، باعث میشود بیشتر و بیشتر در حلقهی اطلاعات و تحلیلهای همسو گرفتار شوند.
▪️ مهمترین راهحل برای اینکه جامعه از دالان پژواک خارج شود، فراهمشدن فضایی است که گفتگو و تضارب آرا حاکم شود؛ که هم اقداماتی در سطح دولتها را میطلبد و هم اینکه افراد خودشان را ملزم کنند دیدگاههای مختلف را بشنوند و فقط رسانههای همسو با عقایدشان را دنبال نکنند.
▫️ همیشه میگویند پذیرش مسأله یک قدم مهم برای حلشدن آن است. بنابراین لازمهی چنین اصلاحی این است که افراد بپذیرند در عصر پساحقیقت، برای همه این احتمال بالا وجود دارد که گرفتار این آفت شده باشند؛ بعد از این مرحله است که آدمها اراده میکنند برای خارجشدن از دالان پژواک، بهسراغ شنیدن تفکرات مخالف بروند و خودشان را در معرض دیدگاهها و منابع اطلاعاتی غیرهمسو قرار دهند.
🆔 @vaavmag
🔗 https://vaavmag.ir
🗒 شما گرفتار دالان پژواک شدهاید
✍️سیده راضیه حسینی
▪️ یک ویژگی مهم در دوران پساحقیقت ، گرفتارشدنِ افراد در دالان پژواک (Echo Chamber) است. به این معنا که فرد حوصله ندارد خودش را به چالش بکشد و ترجیح میدهد حقیقت را منطبق با ذائقهش پیدا کند؛ بنابراین تمرکز را روی محتوا و رسانهای میگذارند که حرف موردنظر او را میگوید. نتیجه اینکه از حقیقت فاصله میگیرد و تمایلات و بازگو شدن دیدگاههای خودش، موضوعیت بیشتری برایش دارد. در عین حال فکر میکند در حال خواندن #اخبار و تحلیلهای روز است و دارد آگاهیاش نسبت به حقیقت موضوعات را افزایش میدهد.
▫️ این موضوع شکلی از استدلال هدفمند ( Motivated Vision) است که فرد از همان ابتدا میداند میخواهد چه نتیجهای بگیرد، حالا برای آن نتیجهگیری استدلال میکند و کاری به این ندارد که واقعیت چیست و چه دلایل منطقی برای آن وجود دارد.
▪️ در این خصوص پژوهشهای جالبی وجود دارد؛ از جمله تحقیقی که توسط «فوربس» انجام شده است. در این تحقیق از افراد خواسته شد ابتدا موضع سیاسی خود را اعلام کنند؛ بعد ۴۰ تیتر خبری مرکب از اخبارجعلی و اخبار واقعی را به آنها نشان دادند و از آنها خواستند در مورد اینکه کدام خبر جعلی یا واقعی است، نظر دهند. همهی شرکتکنندگان، اخباری که با موضوع سیاسی آنها همخوانی داشت را فارغ از اینکه چقدر منطقی بهنظر میآمد در دستهی اخبار صحیح قرار دادند. و خبر مخالف خود را بهعنوان خبر جعلی علامت زده بودند.
▫️ در مطلب قبلی به این موضوع اشاره کردیم که فراگیری شبکههای اجتماعی، نقش مهمی در شکلگیری پساحقیقت داشته است. در بحث دالان پژواک نیز الگوریتمهای حاکم بر شبکههای اجتماعی نقش مهمی دارد؛ در این شبکهها، محتوا بر اساس لایک و پسند کاربران به آنها پیشنهاد میشود و همین، باعث میشود بیشتر و بیشتر در حلقهی اطلاعات و تحلیلهای همسو گرفتار شوند.
▪️ مهمترین راهحل برای اینکه جامعه از دالان پژواک خارج شود، فراهمشدن فضایی است که گفتگو و تضارب آرا حاکم شود؛ که هم اقداماتی در سطح دولتها را میطلبد و هم اینکه افراد خودشان را ملزم کنند دیدگاههای مختلف را بشنوند و فقط رسانههای همسو با عقایدشان را دنبال نکنند.
▫️ همیشه میگویند پذیرش مسأله یک قدم مهم برای حلشدن آن است. بنابراین لازمهی چنین اصلاحی این است که افراد بپذیرند در عصر پساحقیقت، برای همه این احتمال بالا وجود دارد که گرفتار این آفت شده باشند؛ بعد از این مرحله است که آدمها اراده میکنند برای خارجشدن از دالان پژواک، بهسراغ شنیدن تفکرات مخالف بروند و خودشان را در معرض دیدگاهها و منابع اطلاعاتی غیرهمسو قرار دهند.
🆔 @vaavmag
🔗 https://vaavmag.ir
🗒دور تیک آبیها خط بکشید
✍️ زینب خزایی
▪️قبل از اینکه شروع کنید به خواندن یادداشت، برگردید و یکدور لیست افرادی را که در اینستاگرام دنبال کردهاید ببینید. توی این لیست چندتا آدم تیک آبی دارید یا آنهایی که فالورهایی چندصدهزار نفری دارند؟ دو نفر؟ پنج نفر؟ ده نفر؟ یا بیشتر؟ حتماً دلیلی برای این کارتان دارید. حالا برویم کمی دورتر از اینستاگرام بایستیم و تکتک این آدمها را از ذهن بگذرانیم. حتی میتوانیم اسمشان را روی کاغذ بنویسیم. یعنی یک جدول سهستونه بکشیم. در ستون اولش اسمها را بنویسیم. در ستون دوم دلیل یا دلایل دنبالکردنشان را و در ستون سوم چیزهایی که از آنها یاد میگیریم. پرکردن ستون یک و دو آسان است اما ستون سه، هم نیاز به زمان دارد و هم روراستی و عمیق شدن با/در خودمان. احتمالا درصد کمی از آنها هستند که در ستون سوم، میتوانیم برایشان موارد خوبی ذکر کنیم.
▫️مثلأ ممکن است شما بگویید من فلان هنرپیشه را فقط برای این فالو کردهام که زودتر از کارهای جدیدش باخبر شوم و ببینمشان. بعد توی ستون یادگرفتنیهایتان میبینید تأثیرات، ناخودآگاه؛ فراتر از خواستههای آگاهانهی شماست. اثرات این همزیستی مجازی میتواند هم مثبت باشد و هم منفی. البته شاید هم خودتان نتوانید به راحتی این تأثیرات را استخراج کنید اما دوستتان اگر شما را ببیند سریعتر متوجهاش میشود و با جملاتی مثل مدل لباس پوشیدنت مثل فلانی شده یا چرا مثل بهمانی حرف میزنی؟ آن را بهتان بازخورد دهد.
▪️«سلبریتیهای مجازی غریبههای آشنا در عصر رسانههای اجتماعی» هستند. آنها با انتشار مداوم زندگی روزمرهی خود و واقعی جلوه دادنش یا کنش به مسائل روز، ارتباط عاطفی با هوادارانشان برقرار میکنند. در فرهنگ سلبریتی این ارتباط معمولاً دو طرفه است به نحوی که سلبریتی تولیدکنندهی یک ایده و تفکر است و هوادار، نقش مصرفکننده را دارد. سلبریتی راهبر است و هوادار پیرو.
▫️مدل کنشهای سلبریتیها گاهی پرداختن به مسائل و مشکلات اقتصادي، اجتماعی و فرهنگی است و گاهی با برندسازی خود به تبلیغات و کسب درآمد میپردازند و بر ذائقه و سلایق هوادارانشان تأثیر میگذارند. نکتهی تأمل برانگیز ماجرا اینجاست که آنها نه متخصص مسائل اجتماعی هستند و نه نگاهشان به بحرانهای اجتماعی مسئلهمحور است. گاهی فقط برای این به چنین مسائلی اولویت میدهند که بگویند با مردم همراهند و از این طریق به درجهی محبوبیتشان هم افزوده شود. واکنش سریع آنها به مسائل نشان میدهد کنشگریشان برگرفته از احساسات است و نه تنها مبنای پژوهشی ندارد که نمیتواند به عنوان مرجعی برای رسیدگی هم مورد توجه قرار گیرد.
▪️درنگ بیشتری بر پدیدهی سلبریتیها این الگو را به ما میدهد که هرچه بیشتر نقش آنها در هدایت افکار عمومی پررنگ شود، یعنی جای متفکران در این مسائل غایب است. در فقدان اندیشمندان، نسخههای کاذبی چون سلبریتیها خودشان را میکشند بالا. نتیجهی این«انتقال مرجعیت فرهنگی» چه میشود؟ «افت و ابتذال فرهنگی». پس بیایید از همین حالا، دور تيک آبیهای کاذب خط بکشیم.
🆔 @vaavmag
🔗 https://vaavmag.ir
🗒هفت راهکار برای رسیدن به حال خوب
✍️شکوفه سادات مرجانی
🔻 به هر طرف که نگاه میکنیم همه دارند تشویقمان میکنند که بیشتر یاد بگیریم، بیشتر تجربه کنیم و بیشتر از لحظات زندگی استفاده کنیم. حسی شبیه ترسِ عقبافتادن در زندگی توی ذهنمان مدام میچرخد و پیدرپی یادآوری میکند که وقت کم است. یک سؤال؛ آیا واقعاً لذت بردن بیشتر از زندگی در گرو داشتن چیزهای بیشتری است؟ سوِند برینکمن در کتاب «فضیلت کنارهگرفتن» قصد دارد ما را با هنر خویشتنداری در عصر افراط آشنا کند. او معتقد است حال انسان امروزی خوب نیست زیرا در زندگی بهصورت مداوم در پی کسب چیزهای بیشتر است، همچون پول بیشتر، رفاه، ثروت، شهرت و اطلاعات بیشتر. او برای این معضل یک بستهی پیشنهادی راهحل ارائه کرده است،راهکارهایی برای زندگی بهتر که بسیار برای ما آشناست.
راهکارها از این قرار است:
1️⃣ طوری زندگی کنید که خیلی درگیر انتخاب کردن نباشید و در معرض چالشها قرار نگیرید. هیچ ایرادی ندارد که یک زندگی روتین و معمولی داشته باشید.
2️⃣ اگر چیزی کار شما را راه میاندازد پس یعنی به اندازهی کافی خوب است. لازم نیست دنبال بهترین باشید برای مثال چیزی که امسال بهترین است، ممکن است سال بعد دیگر به درد نخورد و یا از مد افتاده باشد.
3️⃣ خیلی از تصمیمهایی که میگیرید باید برگشتناپذیر باشند مثلا اگر کسبوکاری راهاندازی کردهاید خیلی به این فکر نکنید که اگر در جای دیگری هزینه میکردید وضعیت بهتری داشتید.
4️⃣ سعی کنید در زندگی قدردان باشید.
5️⃣ انتظار گرفتاری را داشته باشید. تمام افراد بعد از اینکه یک اتفاق خوب را پشت سر میگذارند احساس خوشبختی و احساس رضایت به سطح اولیهی خودش برمیگردد برای مثال برای خریدن یک موبایل جدید کلی ذوق دارید ولی بعد از اینکه مدتی از آن استفاده کردید احساس رضایت در شما به حالت اولیه برمیگردد و دنبال اهداف جدیدی هستید. این احساس ممکن است نوعی سرخوردگی در شما ایجاد کند که باید از آن محافظت کرد.
6️⃣ خودتان را در زندگی با هیچکس مقایسه نکنید گرچه کار سختی است اما سعی کنید تمرکزتان را بر تواناییها و استعدادهای خود قرار دهید تا رشد کنید.
7️⃣ سعی کنید با محدودیتها زندگی کنید.
📌 فضیلت کناره گرفتن میخواهد به ما یادآوری کند که خوشبختی و زندگی بهتر همین چیزی است که داریم و قدرش را نمیدانیم. خوانش این کتاب را از دست ندهید.
🆔 @vaavmag
🔗 https://vaavmag.ir
📝 مادیدههایمان را باور میکنیم یا شنیدههایمان را؟
⬅️ یک راهکار خوب برای شناخت اخبار درست از نادرست
✍️ محبوبه حیدری
▪️بچه که بودم مادرم برای اینکه منِ بدغذا را سر اشتها بیاورد به شیوهی همهی مادرها دست به تشویق میزد: «ببین فلانی چه قد و هیکلی داره؟! بس که شیر خورده.» منِ بینوا هم تا مدتها برای اینکه قد بکشم و مثل فلانی استخوانهای قوی داشته باشم هرجور که بود پاکت شیر را تا ته سر میکشیدم. ولی بعدتر منابع زیادی را دیدم در نقض این باور مادرم.
▫️زندگی هر کدام از ما، چه گذشته، چه حال، پر است از مجموعه باورهایی که به صورت «پیشفرض» پشت تصمیمهایمان لانه کردهاند. بیشتر اوقات متوجهش نیستیم یا از وجودش بیخبریم. اما حتی اگر مشرف به حضورشان باشیم، تفاوتی نمیکند چون باورها چسبندهاند و تغییرشان به این راحتیها ممکن نیست. باورهای غلطی که به این راحتی هم دست از سرمان برنمیدارند. اما منشاء این باورهای نامعتبر نامطمئن کجاست؟
▪️«آنی دوک» در کتاب «تفکر نامطمئن» مینویسد اجداد ما در گذشته چیزی را باور میکردند که «دیده بودند» و تجربهاش کرده بودند ولی اکنون ما چیزهایی را باور میکنیم که «میشنویم». اگر منبع باورهای ما فقط دیدن بود وضع خیلی بهتر میشد و کمتر با مشکل مواجه میشدیم. چون به هر حال شنیدن کی بُوَد مانند دیدن. اما متاسفانه باورهای ما گاهی از همین شنیدههاست. وقتی شنیدههایمان وارد ذهن میشوند و تبدیل به باور، تغییر دادنش به همین سادگی نیست. وقتی کار سختتر میشود که همین شنیدهها و باورهای ایجاد شده در ذهن ما «عامل تصمیم» برای کارها و اقدامهایمان شوند. شاید شما هم شنیده باشید که انیشتین دانشآموز موفقی نبوده است؛ خصوصا در درس ریاضی. این دیگر یک باور همگانی است برای تشویق ما به تلاش. حالا فکر کنید از منبعی بشنوید برخلاف باور شما انیشتین خیلی هم شاگرد زرنگی بوده و نمرههای عالی داشته است، آیا دربارهاش تحقیق و مداقه میکنید و بعد میپذیرید؟ باید بگویم متأسفانه اغلب اینطور نیست و ما چیزی را باور میکنیم که شنیده باشیم.
▫️از همین مثال ساده گرفته تا همین امروز (درست همین امروز و همین اوضاع) گوش هرکداممان پر است از اخبار ضد و نقیضی که از هر کسی در فضای مجازی یا فضای حقیقی میشنویم. اخباری که میتواند مطابق واقعیت باشد یا غلط و بدون هیچ پشتوانهای. اما قطعا برحسب قاعدهی جمع نقیضین، همهشان نمیتواند درست باشد. پس ما باید راهی داشته باشیم برای تشخیص باورهای درست از نادرست و نامعتبر. آن راه چیست؟
▪️ خانم «آنی دوک» برای این مشکل هم راهکاری ارائه میکند که میتواند به ما در ورود اطلاعات و دادهها کمک کند. بهتر این است بعد از شنیدن یک اخبار یا داده و درست قبل از آنکه آن را قبول کرده و به ذهن بفرستیم، «اصالت منبع خبر» یا باور را درست بررسی کنیم. این که از چه کسی و کجا این را شنیدهایم؟ منبع این باور که شیر قد را بلند یا استخوانبندی بدن فرد را تغییر میدهد، کجاست؟ یا چه کسی با چه مدرکی گفته انیشتین شاگرد ضعیفی بوده است؟ ( خودتان به جای این مثالهای ساده هر چیزی که این روزها شنیدهاید را بگذارید و کمی بیشتر دربارهی منبع و محل صدورش فکر کنید). شرط عقل است به منبعی که اخبار و اطلاعات دروغ و نادرست منتشر کرده، اعتماد نکنیم، یا حداقل در وهلهی اول، این منبع، تبدیل به منبع اصلی کسب خبر و اطلاعات برای ما نشود.
▫️با کمی حساسیت بیشتر، میتوان ورود اطلاعات و اخبار را به دنیای ذهن کنترل کرد یا حتی باورهای غلطی که سالها است برای خودمان ساختهایم را دور بریزیم.
🆔 @vaavmag
🔗 https://vaavmag.ir
🗒انتقاد خوب از «من» شروع میشود
✍️ حکیمهسادات نظیری
▫️ همسرم، ساندویچ همبرگر دوست دارد، من ولی بیشتر چیزبرگر میخورم و اغلب ساندویچم را با کاهو میخورم و مقداری گوجه و خیارشور، همسرم ولی با انتخابهای بیشتری مثل کلم قرمز و سس سیر، معدهاش را خوشحال میکند.
▪️ نوعی از ساندویچ هم هست که بسته به ظرافت آشپزش میتواند نظر خیلیها را جلب کند، در نوع خودش مطبوعترین ساندویچ است. «ساندویچ انتقاد یا انتقاد ساندویچی» که هرچه لابلای نکات مثبت و تمجید، پیچیده شود بهتر جواب میدهد. یک ویژگی مثبت + انتقاد + یادآوری یک ویژگی مثبت دیگر.
▫️ وقتهایی که شوری خیارشور دلم را میزند، درست شبیه وقتی است که تعریف و تمجیدهای همراه با انتقاد، زیادی شدهاند، آنقدر که انتقاد گم میشود و دیگر مزه ساندویچ میپرد. انتقاد، به مذاق کمتر کسی خوش میآید، به همین دلیل است که نقد را ساندویچی میدهیم دست دیگران. البته اگر سازنده باشد به معده و شخصیت فرد میسازد و در نهایت شاید تغییر مثبتی رخ بدهد اما اگر مخرب باشد، همان لقمهی اول که پایین رفت، تمام ارگانهای بدن شروع میکنند به اعتراض و عایدی ندارد.
▪️ طرف مورد انتقاد میتواند یک فرد، یک گروه یا حتی یک دولت باشد اما بسته به بزرگی گروهی که نقدی به آن داریم اهمیت سازوکارهای انتقاد بالا میرود. درواقع اگر میخواهیم به نتیجه برسیم، باید مسیر درست انتقاد را پیدا کنیم و بیشک هیچ انتقاد سازندهای با اعتصاب و اعتراض میانه ندارد و با زدوخورد به ثمر نمیرسد. انتقاد سازنده، همراه با راهحل و ذکر هدف از انتقاد ارائهشده بهجای نشانهگرفتن شخصیت فرد یا هویت ملتی، رفتار او را مورد واکاوی قرار میدهد. بهاینترتیب، میتوانیم امیدوار باشیم ساندویچ نقدمان، پذیرفته شود.
▫️ انتقاد اما اگر به بیان خوب متکی نباشد و با اقدامات درستی صورت نگیرد، رغبتی را برای تغییر برنمیانگیزد. انتقادهای خوب، بیشتر با «من» یا «ما» شروع میشوند! یعنی بهجای مقصر دانستن طرف مقابل، ابتدا از سمت خودمان توقع درستی را بیان میکنیم. سعی میکند همهی زوایای نقد - حتی خطاهای خود- را ببیند نه صرفا یکجانبه، فقط خطاهای طرف مقابل را ببیند و او را متهم کند.
▪️ اینروزها اهمیت بیان اصولی نقد از همیشه بیشتر است، آیا اگر بهموقع نقد کنیم، و البته منطقی و عاقلانه، باز هم دچار انفجار مغشوشی در جامعه میشویم؟ انفجاری که نشان میدهد حرفهایی نگفته (درست یا نادرست) گلوگیرشدهاند و به بدترین شکل ممکن وضعیت کشور را به هرج ومرج میکشند!
🆔 @vaavmag
🔗 https://vaavmag.ir
🗒برای تغییر مغزها که پوسیدن...
✍زینب خزایی
❇️یک.
سرِ خط که سوارِ مترو میشوی، تا چشم کار میکند سکوت است. توی قسمت خانمها فقط من بودم و خانم مانتویی محجبهای که هر دو هم ماسک داشتیم و هر دو هم نشستیم توی آخرین واگن چسبِ آقایان. حد فاصلمان هم دو تا میله بود با پهنای مستطیلی بازِ وسطش. او کنار میلهها نشست، من تهِ ردیف.
❇️دو.
دو سه ایستگاه بعد دو تا خانم دیگر هم سوار شدند و روبهرویم نشستند. حدوداً شصت و هفتاد ساله. جوانتر مانتویی و آنیکی چادری. با سر و وضع زحمتکشی و کارگری.
❇️سه.
کمی جلوتر پسر جوانی از واگن آقایان سوار شد. همانکه چسبِ خانمها است. با پاهای باز ایستاد رو به ما. هودی زرد تنش بود و شلوار اسلش مشکی. کمی مکث کرد. من و خانم همردیفم را پایید. من و آن خانم به هم نگاه کردیم و بین ابروهایمان را چین دادیم. پسر دستهایش را برد بالا. ما مردمک چشم گشاده کرده، صافتر نشستیم و تکیه دادیم به پشتی صندلی. پسر گارد حمله داشت. آدم خیال میکرد منتظر دریافت رمز عملیاتی چیزی است. هر سه چشم تو چشم هم بودیم. پسر از مستطیل خودش را پرت کرد اینور و رو به روی خانم مانتو سبز نشست. واگن کناری، تقریباً خالی بود. فقط سه تا مرد نشسته بودند تویش. آنها هم چشمشان به ما بود.
❇️چهار.
بعدتر دختر و پسر جوانی سوار که شدند رفتند توی کنج آن صندلیهای دونفره. دختر مقنعه داشت و سر و وضع دوتاییشان دانشجویی بود. خلوتی، فرصت خوبی بود برایشان. تا توانستند هم را در آغوش کشیدند و چه و چه.
❇️پنج.
الگوی پرشدن واگن داشت میرفت سمت متأهلی. بله. بعد از آنها زن و شوهر جوانی سوار شدند و بین پسر هودی زرد و آن دو زن زحمتکش نشستند. پسر حالا مداد چوبی به دست، سرش توی کتابی بود به نام موفقیت بی قید و شرط.
❇️شش.
قطار داشت شلوغتر میشد. توی واگن ما هنوز اما، کسی دیگر اضافه نشده بود. سرم توی اینستاگرام بود. حواسم به ایستگاهها نبود فقط ساعت را که میدیدم میدانستم خیلی مانده برسم. حتی وقتی صدای آهنگ «برای آزادی شروین» از واگنهای آخری آمد برنگشتم ببینم چی به چی است؟
❇️هفت.
پشتبندِ «برای توی کوچه رقصیدن، برای ترسیدن به وقت بوسیدن، برای خواهرم، خواهرت، خواهرامون، برای تغییر مغزها که پوسیدن» همههای بالا گرفت. سرها همه چرخید سمت ابتدای قطار. دختری با پالتوی بلند چرم عسلی و موهای مشکی اتوکشیده و بیروسری، پشت به ما، با صدای بلند به دو سه تا پسری که سوار واگن خانمها شده بودند اعتراض میکرد. پسرها میخندیدند. یکیشان سرپا، واکمن مانندی را توی دست جا به جا میکرد و آن دونفر دیگر رفتند وسط خانمها روی صندلیها نشستند و گفتند ما با شما مشکلی نداریم. دختر پالتو چرمی بلند گفت ولی ما مشکل داریم. این واگن مخصوص خانمهاست. دو سه تا دختر دیگر هم همراهیاش کردند. اما هیچ پسری از جایش تکان نخورد. آهنگ رسیده بود به «برای دختری که آرزو داشت پسر بود، برای زن، زندگی، آزادی».
کل کل دخترها و پسرها ادامه داشت. در پس زمینه، آهنگ پلی میشد و دخترها به خواستهشان نرسیدند.
❇️هشت.
پیش چشم همهی ما چندین نابهنجاری داشت رخ میداد. اما کسی جرئت یا حوصلهی اعتراض نداشت. شاید چون توان مقابله با تنش و ستیز بعدیاش را نداشت. دخترانی که ظاهرشان نشان میداد در شعار با پسران هنجارشکن همنوا هستند به بخشی از این نابهنجاری معترض شدند اما نه تنها پاسخی نگرفتند که تمسخر هم شنیدند! هنجارشکنان داشتند به دختران معترض، به من و به همهی زنان حاضر در قطار میگفتند خواستههای شخصیشان مهمتر از آسایش اجتماعی ماست، ما خواهرهاشون. و این بخش آهنگ در سرم ضرب گرفته بود:
برای تغییر مغزها که پوسیدن...
که پوسیدن...
که پوسیدن...
🆔 @vaavmag
🔗 https://vaavmag.ir