-وایه|Vayeh-
وقتی میخواستم بیام شمال خوشحال بودم،اما به قول یکی از بچه ها میگفت فاطمه تو ذوق کافی برای مسافرت رفتن نداری!اگه بهت گفته بودن قراره بری مشهد کل شهر و شیرینی میدادی و از دو روز قبل چمدون و وسایلات آماده بود. اره خب راست میگفت،کلا نسبت به مشهد رفتن یه ادم دیگم.با یه عالم ذوقِ متفاوت. اما شمال فقط برام جالبه،لطیفه،و پر از نشونه های خدا جون.
راستش اینجا یکم برام دلگیره.کلا انگار علایقم یکم تفاوت داره. جنگل و بیشتر از دریا دوست دارم.هوای آفتابی رو بیشتر از هوای ابری دوست دارم.تابستون رو بیشتر از پاییز و زمستون دوست دارم. و درختای سر سبز و برقِ افتاب رو همیشه به شهر لخت و بی روح زمستون ترجیح میدم. دریا برام دلگیره چون نمیتونم نسبت بهش با ذوق فکر کنم.همش ذهنم اون دور دستا،درست انتهای دریا و کف دریاست.ذهنم سمت موجوداتی میره که انسان نیستن ولی زندگی میکنن. یا حتی انسان هایی که جونشو دریا گرفته. به این فکر میکنم انتهای دریا به کدوم ساحل و کدوم سمت میرسه؟ کیا اونجان؟چیکار میکنن؟حالشون خوبه؟ نمیدونم شایدم اگه بخوام یه کلمه بگم، دریا برام مخوفه!
جنگل و بیشتر دوست دارم چون احساس زندگی داره،چون کمتر ذهنمو به انتهای هر چیز درگیر میکنه،اما اونم برام یه حس تعریف نشدنی داره،نمیدونم خوفه،تعجبه،چیه؟ ولی حداقل اونجا به مرگ آدما فکر نمیکنم،یا شایدم خیلی به دور دست ها دقت نمیکنم. بیشترین چیزایی که توی جنگل ذهنم و درگیر میکنن زندگانی و زندگی ادمهاست. به تاریخ و یادگاری های نوشته شده روی درخت نگاه میکنم و با خودم میگم پارسایی که مرداد ۱۴۰۰ روی این درخت تاریخ نوشته الان کجاست؟زندست؟توی این ۴ سال چه سرنوشتی براش رقم خورده؟ نمیدونم… شاید مشکل از منه! شاید نباید اینقدر به انتهای همه چیز فکر کنم.به انتهای زندگی آدمها.به حالشون.به اینکه الان دقیقا کجان و چیکار میکنن..
شمال برای من تماما تفسیره و همین تفسیر هاست که گاها منو از اینجا میترسونه و هیچ وقت توی الویت هام نیست..ولی مشهود ترین نشونهی این خطه از جهان، وجود و بزرگیِ بی نهایت خداست. هذا من فضل ربی..
ممنونم خداجون.ممنونم از اینهمه خلقِ ناز🤍🌿
بماند به یادگار از فروردین ماه ۱۴۰۵ | شمالِ ایران
-وایه|Vayeh-
“شب سی و هفتم.”🇮🇷
و درود بر نفس کشیدن در هوای قم.
۱۷ فروردین ماه ۱۴۰۵ | جمهوری اسلامی ایران،قم
من آدم دل بستن به جزئیات کوچیکم.
بهم یه تکست قشنگ میدی؟ فیوریتش میکنم و هی میخونمش. تو ماشین میگی فلان آهنگو خیلی دوس داری؟ به پلی لیستم اضافش میکنم که هی یادت بیوفتم. با هم میریم یه کافه؟ فیش سفارشامون تو کیف پولم میمونه تا هی یاد اون روز بیوفتم. من عاشق جزئیاتم. جزئیات آدمایی که دوسشون دارم.
”چهل روز گذشت.”
و همین جملهی سه کلمه ای به اندازه سال ها غم و داستان و حماسه رو توی خودش جا داده.
برای اولین بار سوگی رو تجربه کردم که همزمان عمیقا باور کردمش و از طرفی هنوز هم نتونستم بپذیرمش.
نمیدونم انگاری دست خودم نیست،وقتی شبکه خبر عکس اقا رو میذاره ناخودآگاه صدا رو زیاد میکنم که سخنرانی بشنوم.اما دریغ..
همینجوری که کارای چهلم رو انجام میدادیم نمیتونستم باور کنم چهل روز گذشته.انگاری خیلی ساله از دستش دادیم. نمیدونم تا کی باید این پارادوکس عمیق رو با خودمون حمل کنیم.
حالا ماییم و سال ها حسرت،سال ها انتظار برای شنیدن دوبارهی صدایت.انتظار برای کنار رفتن پرده و حاظر شدن شما در صحنه. انتظار هایی که هیچ وقت به پایان خودشون نمیرسن مگر در دنیایی دیگر..
۲۰ فروردین ماه ۱۴۰۵ | جمهوری اسلامیِ ایران،قم🇮🇷