-وایه|Vayeh-
“شب سی و هفتم.”🇮🇷
و درود بر نفس کشیدن در هوای قم.
۱۷ فروردین ماه ۱۴۰۵ | جمهوری اسلامی ایران،قم
من آدم دل بستن به جزئیات کوچیکم.
بهم یه تکست قشنگ میدی؟ فیوریتش میکنم و هی میخونمش. تو ماشین میگی فلان آهنگو خیلی دوس داری؟ به پلی لیستم اضافش میکنم که هی یادت بیوفتم. با هم میریم یه کافه؟ فیش سفارشامون تو کیف پولم میمونه تا هی یاد اون روز بیوفتم. من عاشق جزئیاتم. جزئیات آدمایی که دوسشون دارم.
”چهل روز گذشت.”
و همین جملهی سه کلمه ای به اندازه سال ها غم و داستان و حماسه رو توی خودش جا داده.
برای اولین بار سوگی رو تجربه کردم که همزمان عمیقا باور کردمش و از طرفی هنوز هم نتونستم بپذیرمش.
نمیدونم انگاری دست خودم نیست،وقتی شبکه خبر عکس اقا رو میذاره ناخودآگاه صدا رو زیاد میکنم که سخنرانی بشنوم.اما دریغ..
همینجوری که کارای چهلم رو انجام میدادیم نمیتونستم باور کنم چهل روز گذشته.انگاری خیلی ساله از دستش دادیم. نمیدونم تا کی باید این پارادوکس عمیق رو با خودمون حمل کنیم.
حالا ماییم و سال ها حسرت،سال ها انتظار برای شنیدن دوبارهی صدایت.انتظار برای کنار رفتن پرده و حاظر شدن شما در صحنه. انتظار هایی که هیچ وقت به پایان خودشون نمیرسن مگر در دنیایی دیگر..
۲۰ فروردین ماه ۱۴۰۵ | جمهوری اسلامیِ ایران،قم🇮🇷