یه حرفای هست که تا زده میشه ،
تو خودتو یه جوری از جریان دور میکنی و میری یه گوشه ای و واسه خودت مرورش میکنی . .
داشتیم میخندیدیم ، آره دقیقا بینِ خندههامون بود یهو گفت ؛
یکی از اون آدمایی هستی که با چشماتم میتونی بخندی . .
نیشم باز شدو گفتم ؛
اونوقت شما اینو چجوری فهمیدی؟!
گفت ؛
اینکه وقتی حالت خوب نیست از چشمات میشه فهمید و وقتی که حالت خوبه باز هم از چشمات میشه فهمید!
بازم دوباره نیشم باز شد ؛
خب آخه این حرفش ینی توجه کردنش به چشمام و بعد من موندم و ذوقی که حالا حالاها تو دلم میمونه!
شاید اون روز یکی دیگه جای تو بود اصلا این اتفاق نمیافتاد .
شاید من فقط پیش تو خودمم و واقعا میخندم .
شاید تو تنها کسی هستی که منو به خوبیِ چیزی که هستم میشناسی .
؛ تو منو حتی بهتر از خودم میشناسی!
سبک شمردن و کوچیک و بیاهمیت نشون دادن غمهای یه آدم ؛
کمکی برای رفع شدنش بهش نمیکنه ،
فقط باعث میشه که طرف از همه دور بشه و بیشتر توی خودش بره . .
احتمالا جایی تو گذشته برای ی غمی درست حسابی وقت نزاشتم و نمیدونم چیه ؛
وگرنه این غمگین شدن های آنی دلیلی نداره . .
وادی | ᴠᴀᴅɪ
- طُرومیگهها!(:
همیشه اون دونفری که جنگ روانی با هم دارن ؛
پتانسیل اینم دارن که همدیگه رو دیوانهوار دوست داشته باشن . .
جالب نیست ؟؟
اینکه وسط خندهات یهو یه اتفاقی میوفته ؛
که به خودت قول میدی دیگه خوشحال نباشی .
وادی | ᴠᴀᴅɪ
ببین از دروغ بدم میاد ؛ تو حقیقت و تف کن تو صورتم ، مثل سوزن بکن تو تخمِ چشمام ، مثل گچ بکش رو دیو
راست بگو و ناراحتم کن ،
ولی دروغ نگو که تو ذهنم هزار جور سناریوی تخیلی بسازم و - ناراحت تر - بشم . .