eitaa logo
وادی | ᴠᴀᴅɪ
10 دنبال‌کننده
160 عکس
10 ویدیو
0 فایل
وادی؟؟ صحرا ؛ مخفف واژه دیوونه به زبانی بومی🐢. پ.ن : دیوانگی ، رستگاری عاقلهاست ؛ لطفا دیوانه باشید . . - [ فرهنگ فوروارد داشته باشیم! ] - - - و ناشناسی ك در کنج قلبِ دیوانگان ؛ خاك میخورد !("
مشاهده در ایتا
دانلود
وادی | ᴠᴀᴅɪ
- الان دقیقا یازده‌ماهه از قلب شکسته استفاده نکردم ؛
- الان دقیقا دوازده‌ماهه از قلب شکسته استفاده نکردم ؛
برای فردا‌یی که هنوز نیامده بود غصه میخوردم . برای اتفاقی که هنوز رخ نداده بود شب‌ها از استرس بیدار میماندم . برای کسی که هنوز چشمانش را نبسته بود ، گریه میکردم . برای فردی که هیچ‌وقت از نزدیک ندیده بودمش ، شب‌بیداری میکردم . نمیدانم ، شاید آدم روشن‌فکری نبودم که اینگونه تاریکم . - زهرا عین ؛
سخت‌ترين نبردى كه بايد در آن بجنگى ؛ نبردیست بین آنچه حس ميكنى و آنچه ميدانی .
اگر گمان می‌بری که دلم برایت تنگ نمی‌شود ، بدان که بعضی گمان‌ها گناه است . .
تا حالا شده یه آدمیو خیلی د‌وست داشته باشی و برات متفاوت باشه ، اونقدر که هر بار میبینیش یه آدم دیگه‌ای ، اونقدر که نیشت تا بناگوش بازه . . تا حالا شده واقعا دلت بخواد یه جور دیگه باهاش باشی ، تا حالا شده دلت بخواد بری همه حستو بهش بگی ؛ اما به یسری دلایل حد خودتو بدونی و از مرز نگذری؟؟
‏هرچقدر روابط صمیمی‌تر میشه احتمال فروپاشی بیشتر میشه؛ چون هرچی آدما بهم نزدیک‌تر میشن انتظاراتشون ازهم دیگه بالاتر میره.
هدایت شده از - ᴛɪᴇᴋᴀᴀʟ
شاید من از جمله‌ی دوستت دارم زیاد استفاده نکنم ولی خب یه سری چیزام هستن که تو هیچ وقت نمی‌فهمیشون . . مثلاً این که چند بار به صفحه‌ی چتت زل زدم و منتظر موندم تا یه چیزی تایپ کنی ، یا مثلاً این که چندبار وقتی خودم حالم خوب نبود برای خوب‌تر شدن حال تو تلاش کردم ، شاید هیچ‌وقت نفهمی موقع ناراحتیات از خودت ناراحت‌تر بودم و موقع خوشحالیات چقدر برات خوشحال شدم . شاید متوجه نشی چقدر موقع‌هایی که خودم پر بودم بهت گفتم من هستم اگه بخوای خودتو خالی کنی و حرف بزنی ، شاید از جمله‌ی دوستت دارم زیاد استفاده نکرده باشم ولی خیلی کارا کردم که ارزششون از این جمله بیشتر باشه . . این منم ؛ آدمی که ابراز احساسات بلد نیست و فوق العاده بد‌اخلاق و عصبی و بی حوصلست ، اما خب برای خوب موندن و خوشحال شدنت حاضره دنیاشو بذاره وسط . . "
اگه کسی رو داشتم که وقتی ناراحتم بغلم کنه ؛ سرمو بذاره رو شونه‌هاش و چشامو ببندم ، دیگه تنها چیزی که میتونست ناراحتم کنه ، از دست دادن همون آدم بود . . نه هیچ چیز دیگه‌ای؛
هدایت شده از TheEndخسـته¡
-به یادِ شما بزگوارانِ موندگار ^^! داریخماخ - موازی - وادی فگار - چیزهایی که نگفتیم واگویھ - پارادوکس - ویرگول کهکشانِ‌آرامش - هیپوفرنیا بروبچ پارادوکس - MindPalace - My puᴉɯ (: - Blue stupid heart - Hilda - - Schwarz|دیوونه
من همون بادبادکی بودم که برای خوشحالی تو توی وزش باد پاییزی تا نزدیک ابرها و یا حتی فرارتر از ستاره‌ها اوج میگرفتم ولی تو یک‌آن نگاهت پرت یه بادکنک شد و متوجه شل گرفتن نخ من نشدی و قرقره‌ توی دستت رو رها کردی ، بدو بدو رفتی سمت همون بادکنک مسخره منم فقط دورتر و دورتر میشدم ، وقتی برگشتی دنبالم که توی آسمون محو شده بودم ؛ ولی من توی همون باغ منحوس که تو کودکیت بخاطر وجود اون مترسک بدقواره ترس پا گذاشتن به اونجا رو داشتی فرود اومدم و لابه‌لای شاخه‌‌های خشک درخت چنار انتهای باغ گیر کردم ، نخ خودم رو پیچیده‌ام دور این درخت تا هیچ بادی نتونه من‌رو دورتر کنه حالا انتظار بیهوده‌‌ای دارم تا پیدام کنی بیای بالای درخت و نجاتم بدی ؛ از این بالا من اندازه هفت آسمون از تو دور شدم ، انگار هیچوقت قرار نیست مسیرت اشتباها به این گذرگاه بیوفته .