به شاگردانش توصیه کرده بود این دعا را در قنوت نمازهای واجب و مستحبشان بخوانند:
«اللَهُمَّ ارْزُقْنی حُبَّک وَ حُبَّ ما تُحِبُّهُ وَ حُبَّ مَنْ یحِبُّک وَ الْعَمَلَ الَّذی یبَلِّغُنی إلَی حُبِّک وَ اجْعَلْ حُبَّک أَحَبَّ الاشْیاءِ إلَی».
خدایا، عشق خودت،
عشق به آنچه تو دوستش داری،
عشق به کسی که تو را دوست دارد
و عملی را که مرا به عشق تو برساند،
به من روزی کن. خدایا، عشق خودت را محبوبترین چیز پیش من قرار بده.
📚 #برشی_از_کتاب استاد | صد روایت از زندگی آیت الله سید علی قاضی
✍🏻 محمد جواد میری
@vaezan_eitaa
می گفت: من از باباطاهر تعجب میکنم که گفته: من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد
چه طور باباطاهر گفته اگر جانان، هجران را پسندد، من هم آن را میپسندم؟!
صبر عاشق بر هر چیزی برای آن است که فراق و هجران کمتر شود. چطور عاشق میتواند نسبت به دوری از معشوق هم صبوری کند؟!
مولا علی (ع) در دعای کمیل میفرماید: «فَهَبْنِی یا الهِی وَ سَیدِی وَ مَوْلای وَ رَبِّی، صَبَرْتُ عَلی عَذابِک، فَکیفَ اصْبِرُ عَلی فِراقِک؟»
مولا و آقای من! گیرم که بر عذاب تو صبر کنم؛ چگونه بر دوری از تو صبور باشم؟!
📚 #برشی_از_کتاب استاد | صد روایت از زندگی آیت الله سید علی قاضی
✍🏻 محمد جواد میری
@vaezan_eitaa
«ای فرزند!
دنیا میخواهی، نماز شب بخوان؛
آخرت میخواهی، نماز شب بخوان!»
📚 #برشی_از_کتاب استاد | صد روایت از زندگی آیت الله سید علی قاضی
✍🏻 محمد جواد میری
@vaezan_eitaa
خودش همین طوری بود و به شاگردان هم همین سفارش را میکرد که:
«وقتی برای نماز شب بلند میشوید، چیز مختصری بخورید؛ چای، دوغ یا یک خوشه انگور؛ چیز مختصری که بدن شما را از کسالت بیرون بیاورد تا برای عبادت نشاط داشته باشید.»
میگفت: «این کار جلوی بهانهجویی نفس را میگیرد.»
📚 #برشی_از_کتاب استاد | صد روایت از زندگی آیت الله سید علی قاضی
✍🏻 محمد جواد میری
@vaezan_eitaa
قدیمها بهداشت و نظافت مثل امروز نبود. در بعضی مناطق، آبی که در جویها جاری میشد و به دست مردم میرسید، کثیف بود. آب را میانداختند در آب انبار یا حوض و میگذاشتند مدتی بماند تا جِرم هایش تهنشین شود. بعد برای شستوشو استفاده میکردند.
آقای قاضی به شاگردانشان میگفت:
«نفْسِ انسان مثل همین حوضهاست. اگر آرامش داشته باشد، اضافات و کثافات تهنشین میشود.
راه کسب این آرامش چیست؟ سکوت.
وقتی پرحرفی میکنیم و خودمان را به تلاطم بیخود میاندازیم، در واقع داریم نفسمان را زیر و رو میکنیم!
اما اگر کسی رعایت «صَمت» و سکوت را بکند، آرام آرام این آلودگیها که تهنشین شده، منجمد میشود و دیگر حرکت نمیکند. این طوری نفسش را تحت تسلط خود در میآورد...».
📚 #برشی_از_کتاب استاد | صد روایت از زندگی آیت الله سید علی قاضی
✍🏻 محمد جواد میری
@vaezan_eitaa
الله الله، که دل هیچ کس را نرنجانید.
تا توانی دلی به دست آور دل شکستن هنر نمیباشد.
📚 #برشی_از_کتاب استاد | صد روایت از زندگی آیت الله سید علی قاضی
✍🏻 محمد جواد میری
@vaezan_eitaa
کتاب حقّ را تلاوت نمای
و آنرا با بهترین صوت و زیباترین نغمه و آرام آرام قرائت کن، چرا که ظلمتها و کدورتها را تبدیل به نور و روشنائی می نماید.
📚 #برشی_از_کتاب استاد | صد روایت از زندگی آیت الله سید علی قاضی
✍🏻 محمد جواد میری
@vaezan_eitaa
نماز اول وقت را مربی هر انسانی میدانست که میشود با مراعات آن، به کمال رسید: «اگر کسی نماز واجبش را در اول وقت خواند و به مقامات عالیه نرسید، مرا لعن کند!» معتقد بود همین که کسی مقید به خواندن نماز اول وقت حتی بدون حضور قلب باشد، نماز کارش را درست خواهد کرد
📚 #برشی_از_کتاب استاد | صد روایت از زندگی آیت الله سید علی قاضی
✍🏻 محمد جواد میری
@vaezan_eitaa
«من هرچه دارم از زیارت سید الشهداء و قرآن دارم... محال است کسی بتواند از راهی غیر از راه سیدالشهدا به مقام توحید برسد.»
📚 #برشی_از_کتاب استاد | صد روایت از زندگی آیت الله سید علی قاضی
✍🏻 محمد جواد میری
@vaezan_eitaa
اهل روضه هفتگی بود. در خانه خودش روضه میگرفت. می گفت: «من باید برای حضرت اباعبدالله کار کنم، چه عالِم باشم چه بی سواد.» نام امام حسین (ع) بی تابش میکرد.
هر وقت اسم حضرت میآمد، به گریه میافتاد.
کافی بود کسی که منبر میرود، جمله اولش را با سلام بر امام حسین (ع) شروع کند دیگر چیزی نمیتوانست جلوی سیل اشکهای آقای قاضی را تا آخر منبر بگیرد... می گفت: «جریان فیوضات و خیرات از مسیر حضرت سیدالشهدا میگذرد و پیشکار این فضیلت هم حضرت قمر بنیهاشم ابالفضل العباس است.»
📚 #برشی_از_کتاب استاد | صد روایت از زندگی آیت الله سید علی قاضی
✍🏻 محمد جواد میری
@vaezan_eitaa
دیدم آقای قاضی خم شده و دارد کاهو سوا می کند؛ ولی فقط کاهوهایی را بر می دارد که پلاسیده است و برگهای ضمخت دارد.
کاهوها را با مغازه دار حساب ،کرد، زیر عبا زد و راه افتاد. دنبالش راه افتادم سؤالی دارم چرا برعکس همه این کاهوهای خراب را سوا کردید؟!»
گفت: «آقاجان من این مرد فروشنده آدم بی بضاعت و فقیری است. من گهگاهی به او کمک میکنم ولی نمیخواهم چیزی بلاعوض به او داده باشم، مبادا عزت و آبرویش از بین برود و خدای ناخواسته عادت کند به مجانی گرفتن و در کسب و کار ضعیف شود. می دانستم که این کاهوها خریدار ندارد و ظهر که این آقا دکان خود را ببندد، همه را بیرون می ریزد. برای ما که فرقی ندارد کاهوی لطیف و نازک بخوریم یا از این کاهوها....»
📚 #برشی_از_کتاب استاد | صد روایت از زندگی آیت الله سید علی قاضی
✍🏻 محمد جواد میری
@vaezan_eitaa
داستان آیت الله شفتی و دعای سگ گرسنه
نمی دانم نام آیت الله شفتی را شنیده اید یا خیر؟
اما داستان جالب و آموزنده ای است.
یکی ازعلمای ربانی قرن دوازدهم مرحوم سید محمد باقر شفتی رشتی معروف به حجه الاسلام شفتی است که از مجتهدین برازنده و پرهیزکار بود، او بسال 1175 ه-ق درجرزه طارم گیلان دیده به جهان گشود و بسال 1260درسن 85سالگی در اصفهان از دنیا رفت و مرقد شریفش درکنار مسجد سید اصفهان، معروف ومزار علاقمندان است.
وی درمورد نتیجه ترحم، و فراز و نشیب زندگی خود، حکایتی شیرین دارد که دراینجا می آوریم:
حجه السلام شفتی درایام تحصیل خود در نجف و اصفهان به قدری فقیر بود که غالبا لباس او از زیادی وصله به رنگهای مختلف جلوه می کرد، گاهی ازشدت گرسنگی و ضعف غش می کرد، ولی فقر خود را کتمان می نمود و به کسی نمی گفت.
روزی درمدرسه علمیه اصفهان، پول نماز وحشتی بین طلاب تقسیم می کردند، وجه مختصری از این ناحیه به اورسید، چون مدتی بود گوشت نخورده بود، به بازار رفت و با آن پول جگر گوسفندی را خرید و به مدرسه بازگشت، درمسیر راه ناگاه درکنار کوچه ای چشمش به سگی افتاد که بچه های او به روی سینه او افتاده وشیر می خوردند، ولی از سگ بیش ازمشتی استخوان باقی نمانده بود و از ضعف، قدرت حرکت نداشت.
حجه الاسلام به خود خطاب کرده و گفت: اگر از روی انصاف داوری کنی، این سگ برای خوردن جگر از تو سزاوارتر است، زیرا هم خودش و هم بچه هایش گرسنه اند، از این رو جگر را قطعه قطعه کرد و جلو آن سگ انداخت.
خود حجه السلام شفتی نقل می کند:
وقتی که پاره های جگر را نزد سگ انداختم گویی اورا طوری یافتم که سربه آسمان بلند کرد و صدائی نمود، من دریافتم که او درحق من دعا می کند.
ازاین جریان چندان نگذشت که یکی از بزرگان، از زادگاه خودم شفت مبلغ دویست تومان برای من فرستاد وپیام داد که من راضی نیستم از عین این پول مصرف کنی، بلکه آن را نزد تاجری بگذار تا با آن تجارت کند و از سود تجارت، از او بگیر و مصرف کن.
من به همین سفارش عمل کردم، به قدری وضع مالی من خوب شد که ازسود تجارتی آن پول، مبلغ هنگفتی بدستم آمد و با آن حدود هزاردکان وکاروانسرا خریدم و یک روستا را در اطراف محلمان بنام گروند به طور دربست خریداری نمودم، که اجاره کشاورزی آن هرسال نهصد خروار برنج می شد، دارای اهل و فرزندان شدم و قریب صد نفر از در خانه من نان می خوردند، تمام این ثروت و مکنت بر اثر ترحمی بودکه من به آن سگ گرسنه نمودم، و او را برخودم ترجیح دادم.
📙 #برشی_از_کتاب صد و یک حکایت ،ص ١۵٨