داستان امروز میدونید چیه ؟
من از ذهنم یکچیزی کوچیکی گذشت که ناخودآگاهدلم اون چیز رو میخواست ..
چندساعت بعد یکجوری خدا برام برنامه چید که
اونچیز به ظاهر کوچولو بیاد وسط خستگیهام ُ نبات بشه توی کام ِدنیام .
وییُن
فصلدوم را از فصلیک بیشتر و عمیقتر دوستداشتم
و در تمام قسمتها ، قسمت نه را بیشتر .
داستان در فصلاول صرفا یکداستان ابتدایی و بدوناستفادهءکاربردی از عواملخلاقیت در داستان بود ولی با توجه با موفقیت چشمگیر اینسریال تا فصلچهار ، فصلاول نیز دوستداشتنی شمرده میشود .
در فصلدوم استفاده از عواملداستانی افزایش یافته و در فصل سوم به اوجخود میرسد .
وییُن
این ادیترا ضمیمه صحبتهایم کردم که از نکتهءقابل توجهی در این سریال اشاره کنم و آنهم " طلاقعاطفی
خانوادهءویل بدونپدر زندگیاش را جلو میبرد ..
مکس پدرومادرش جداشده و مادرش زندگیجدیدی را
در پیش گرفته بود ..
اما دردناکتر از همهءاینها وضع خانوادگی نانسی و مایک بود ..
مادر و پدر او بدون ذرهای علاقه در کنار یکدیگر بودند و خانه هیچگاه مانند خانوادهءبایرز گرم نبود .
در فصلاول مادر بهظاهر سعی در مستحکمکردن آن دارد اما اینتلاشها تاثیری ندارد .. پس در فصلدوم
درآخر آن و فصلسوم جذبهءمادرخانواده سمت بیلی را میبینیم و داستان را الیآخر .