«گاهی فاصله میان دو نفر، شبیه دو چترِ رها شده روی فرش خیس است؛ نزدیک به هم، زیر یک آسمان، اما هر کدام غرق در انزوای بارانِ خویش.
در این جغرافیا، همهچیز به طرز عجیبی بوی هجرت میدهد؛ چه بارانِ شلوغ صحن باشد، چه رگبارِ غروب پشت پنجرههای بیروت…
**«كَمِظَلَّتَينِ تَركَهُمَا العُشّاقُ تَحتَ مَطَرِ الغِياب…
نَحنُ قَريبانِ جِدّاً كَالجِوار،
وبَعيدانِ كَالمَسافَةِ بَينَ الشَّوقِ وَالوَطَن.»**
مانند دو چتر که عاشقان زیر بارانِ غیبت رهایشان کردهاند… بسیار به هم نزدیکیم چون دو همسایه، و دور از هم چونان فاصلهی میان شوق و وطن. دل اگر گیر باشد، هر قطره حکمِ یک تیرِ خلاص را دارد.»
«گاهی یک قابِ کوچک، تمامِ فلسفهی یک مکتب را فریاد میزند. نگاه کن؛ آنجا، میانِ آن عمامهی سبز و خطوطِ پرمعنا، نگاهی هست که گویی تاریخ را رصد میکند. انگار فرمانده از میانِ قاب، مستقیماً به چشمهای این کودک خیره شده است؛ نگاهی که بیآنکه حرفی بزند، مسیر را نشان میدهد.
دستهای کوچکِ او، این روزها وزنِ تاریخ را به دوش میکشند؛ انگار میخواهند آن نگاهِ نافذ را در زمان امتداد دهند. این نسل، مشقِ مقاومت را از لالاییِ گهوارهها یاد نگرفته، از تلاقیِ همین نگاهها و آغوشِ قابها آموخته است. و اینگونه است که پیوندِ میانِ فرمانده و نسلِ نو، در سکوتِ عکسها، به ابدیتی گره میخورد که هیچچیز آن را نمیگسلد.✨
از کانالاتون بگین
پیشنهاداتون انتقادادتون نظراتون
هر چیزی که میخواین
@Hyamm_2010
«بعضی وقتها بودن، نیازی به فریاد ندارد. مثلِ این عروسک که بیآنکه لبخندی بر لب داشته باشد، تمامِ مهربانیِ جهان را در آغوشِ آدم میریزد.»
«کاش میشد دنیا را مثل این عروسکِ پارچهای، در آغوش گرفت و از همه هیاهوها پنهان کرد. انگار این عروسک، تجسمِ تمامِ آن آرزوهای کوچکی است که هنوز در پیلهی کودکیمان باقی ماندهاند؛ امن، بیدغدغه و دور از نگاههایِ سردِ آدمبزرگها. اینجا، امنترین پناهگاهِ دنیاست؛ میانِ دستهایی که هنوز بویِ مهربانی میدهند.»
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها پله برقي که دوست دارم صــَد بار ســـَوارش شم 🥲: