امروز که از مدرسه برمیگشتم بغض رو به ترکیدن داشتم.
توی خیابون، یه خانوم با لبخند بزرگگگ بهم گفت خسته نباشی دخترم!
بعد رفتم سوپرمارکت و موقع حساب کردن گفتم پلاستیک نمیخواد. آقاهه گفت چرا؟ گفتم خب وقتی میتونم بذارم توی کیفم، چرا پلاستیک بگیرم که اسراف بشه؟ و آقاهه گفت میدونی وقتی اینجوری زندگی کنی توی روزای مهم زندگیت چقدر خدا کمکت میکنه؟ میدونی چقدر حضورشو حس میکنی و همیشه حواسش بهت هست؟
اره. امروز آقای سوپر مارکتی و خانومی با لبخند بزرگ نجاتم دادن. بهم یادآوری کردن زندگی به همون آدمای محدود توی مدرسه ختم نمیشه. دنیا جریان داره و من هنوز هزارتا فرصت دارم.
شاید خودمون نفهمیم؛ اما حرفای کوچیکمون مسیر یه نفر رو عوض میکنه.
*دفترچۀ ولنسی!
امروز که از مدرسه برمیگشتم بغض رو به ترکیدن داشتم. توی خیابون، یه خانوم با لبخند بزرگگگ بهم گفت خست
راستی، ماه هم باعث شد بالاخره جلوی در خونه چند قطره اشک بریزم.
ماه کامل، پر نور و طلایی...
چقدر سخته آدمایی که باهاشون زنگ تفریح و اینا میری رو اصلا دوست نداشته باشی؛ ولی مجبور باشی تحمل کنی چون تنهایی وحشتناکه🫨
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی هر حرفی درمورد علایقم میزدم چپچپ نگام میکردن، چیزی که توی سرم بود: