تو اینجایی مانند همان لحظه ای که دستت رویه صورتم نشست و عهد بستی که همیشه خواهی ماند بزرگترین ترس من این است آن دست رها شود و تو ناپدید بشی همچون نور آفتاب در آغوش ظلمت که در آفاق شب خاموش میشود تاریکی فرو میافتد و میبلعد فریب میدهد رام میکند و تورا میرباید و من با پژواک واژه هایی که بر زبان راندی ، تنها میمانم
اما من قلب پنهان شده در این رنج را میشناسم همچنان امیدوارست و من نیز چنینم روزی ظلمت از آسمون زدوده خواهد شد و آنگه من نور تورا در پس تاریکی میبینم نوری تابناک که هنوز جان مرا گرم نگه میدارد و من میدانم که تو آنجایی ، در افقی دور امروز فردا تا همیشه
Iet's see
(مامان بابا چرا اسممو رویا گذاشتید؟)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Iet's see
(مامان بابا چرا اسممو رویا گذاشتید؟)
حقیقتا جوابی که به ذهنم رسید بیشتر تخریب بود