eitaa logo
وارسته
26 دنبال‌کننده
335 عکس
47 ویدیو
0 فایل
هم‌صحبتی چیزی بود هستم https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bd2xwi6&btn
مشاهده در ایتا
دانلود
خدایا بهشت منو کتابخونه‌‌ای قرار بده کنار نهر نوتلا با کلی بوته‌ی توتفرنگی‌. ممنون.
خب بیاین امروز واستون تعریف کنم
صبح ساعت هفت بابام بیدارم کردن(وی دیشب ساعت۴ خوابش برد) که واسشون بسته نت بگیرم. بعد من چشم بسته دوباره همون بسته رو واسشون گرفتم که قبلا گرفته بودم و دوباره خوابیدم. تا خوابیدم یادم اومد ک من ۳ روز پیش واسشون نت خریده بودم و امکان نداره ۱۲ گیگو‌ تو سه روز تموم کرده باشن. پاشدم رفتم دوباره چک کردم و دیدم بعلهههه به جای بسته ۳۰ روزه، ۳ روزه واسشون خریدم. با عذاب وجدان زیاد ولی بازم خوابیدم. (کاری از دستم برنمیومد!)
ساعت۱۱ مامان صدام کرد و گفت مگه کلاس نداری؟ نمی‌خوای بری؟ به سختی بلند شدم و از درد ناله کردم و نشستم سر حفظم. تو بیست دیقه نیم صفحمو حفظ کردم. بعد دیدم نه خب واقعا حالم بده و خوبه نرم‌. بعد اینطوری بودم که خب نه پاشو بریم. و تا دیقه۹۰ هعی پوشیدم و کندم. و در آخر راهی جامعه شدم.
نیم‌صفحه بقیه رو تو مترو حفظ کردم. و کمی از فضای چهارباغ لذت بردم به تنهایی! کافه‌هه کنار ایستگاه انقلاب آهنگ "فقط‌باش" مهیار رو گذاشته بود و اره. بعدش رسیدم جامعه و تا رسیدم نوبت خودم بود که صفحمو‌ بخونم. بعد که خوندم پاشدم گوشیمو بزنم به شارژ که شارژرو زدم به پریز و بومببببب!
بعد استاد گفت بدوعم برم ببینم موبایلی کنار جامعه بازه یا نه. رفتم پایین و دیدم بعلههه زهرا خانوم گلِ گلاب نشسته سرکلاس حفظ جز۱. ولی خب نمی‌تونستم برم سرکلاسشون(اضطراب اجتماعی)
هیچی دیگه شارژرم نابود شد و با ۴٪شارژ برگشتم سرکلاس و دیدم به‌به استاد داره واسمون تاریخ می‌گه! با عشق و علاقه‌ی فراوان همه جوری گوش می‌دادیم انگار داره درامایی‌ چیزی تعریف می‌کنه.
کلاس تموم شد و من با گوشی خاموش زدم بیرون که یادم اومد ای داد بیداد کارت اتوبوسم رو گوشیمه که! هیچی دیگه تا ایستگاه مترو رفتم و یادم اومد بطریمو‌ تو کلاس جا گذاشتم!
رسیدم خونه با سختی فراوان و دیدم بعله هادی هم دریل شارژیشو پوکونده و مامان یه سنیچ بزرگ خریده که ۱۰ روز دیگه تاریخش می‌گذره.
بعد در همین حین خاله زنگ زد یهویی و گفت داره میاد خونمون. بعد عطیه زنگ زد بهم گفت پایینم درو بزن. (عطیه رو پیاده کرده بودن و رفته بودن🙄) عطیه اومد بالا و با اتاق منفجره‌ی من رو به رو شد و فقط‌یه جا واسش باز کردم که بتونه نمازشو بخونه وسط اتاقم. (همه‌جای اتاق با کتابام فرش شده بود)