بعد استاد گفت بدوعم برم ببینم موبایلی کنار جامعه بازه یا نه.
رفتم پایین و دیدم بعلههه زهرا خانوم گلِ گلاب نشسته سرکلاس حفظ جز۱.
ولی خب نمیتونستم برم سرکلاسشون(اضطراب اجتماعی)
#پارت_چهارم
کلاس تموم شد و من با گوشی خاموش زدم بیرون که یادم اومد ای داد بیداد کارت اتوبوسم رو گوشیمه که!
هیچی دیگه تا ایستگاه مترو رفتم و یادم اومد بطریمو تو کلاس جا گذاشتم!
#ضرر_سوم
#ضرر_چهارم
بعد در همین حین خاله زنگ زد یهویی و گفت داره میاد خونمون.
بعد عطیه زنگ زد بهم گفت پایینم درو بزن.
(عطیه رو پیاده کرده بودن و رفته بودن🙄)
عطیه اومد بالا و با اتاق منفجرهی من رو به رو شد و فقطیه جا واسش باز کردم که بتونه نمازشو بخونه وسط اتاقم.
(همهجای اتاق با کتابام فرش شده بود)
#پارت_هشتم