هر شب با کولهباری از روایت برمیگردم خونه و مغزِ بیچارم حیرون میشه که کدومو اول بنویسیم!
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از آن رفیقهایی بودند که من دوست دارم!
در عینِ تضاد!
سمت راستی با کاپشن و شلوار و سمت چپی با چادر و چفیه.
دخترِ چادری پرچمِ بزرگتری دستش داشت و با قدرت و حوصله میچرخاندش.
دوستش اما پرچم کوچکتر را بیحوصله در هوا تکان میداد.
کنارشان ایستاده بودم.
دوستش با غر گفت: کی این اوضاع تموم میشه پس؟
دخترِ چادری با انرژی گفت: یالا پرچمتو تکون بدهاینقدم غر نزن...حالا حالاها باید باهام بیای هر شب اینجا!
آنیکی با حرص نگاهش کرد.
نمیدانم چطوری راضیاش کرده بود کنارش بایستد و پرچم تکان دهد...
خندهام گرفت!
رفاقتشان بویِ ایران میداد!
رفاقتی از جنس وطندوستانه...
#خرده_روایت
همانروزی که چند دانشجویِ بیعقل فندک گرفتند زیرِ پرچمِ ایران به جرم اینکه به نامِ الله مزّین است، میدانستم خدا سکوت نمیکند!
سوزاندن نامِ خدا؟!
آتشی که زیر پرچم گرفتید، پرچم را نسوزاند؛ در عوض آن آتش افتاد در همین خیابانها و پرچمهایی متولد شدند و از گوشه و کنار خروشیدند که تا خدا، خداست هرشب در این مملکت به اهتزاز درمیآید!
یک پرچم را سوزاندند و از قِبَلش هزاران پرچم رویید!
این قدرتِ ما نیست؛ این دستِ خداست!
حالا هرشب فقط کافی است پرچمی سهواً از دستِ کسی بیفتد...هزاران نفر خم میشوند تا پرچمِ ایران با نامِ خدا روی زمین نماند!
جایِ پرچمِ ایران با اسمِ "الله" همیشه بالایِ سرِ ملتِ غیورِ ایران است!
«وَ مَکَروا وَ مَکَرَ اللَّهُ
وَ اللَّهُ خَیرُ الماکِرینَ»
#خرده_روایت
#انتقام_خدا
#معجزه_زمانه