غروب جمعه که میشه انگار یکی که پوتین پوشیده پاشو میذاره رو سینهام.
انگار سخت نفسم میره و میاد.
هی به آسمون نگا میکنم.
انگار بازم امید دارم یه اتفاقی بیفته.
از وقتی که رهبرم رفته بیشتر.
با خودم بیشتر حرف میزنم.
+اگه الان اتفاق بیفته چی؟
+بنظرت بعدش چی میشه؟
+اگه منو دوست نداشته باشه چی؟
+حاضری همهچیتو بدی؟
خورشید کمکم نورش تو آسمون کمرنگ میشه.
واسه خودم میخونم:
"خبر نیومد..
به آسمونِ ما قمر نیومد..
به غیرِ خون به این جگر نیومد..."
اشکم میریزه.
یاد اون شعرِ از حافظ میفتم که قبلا واست میخوندم:
دردم از یارست و درمان نیز هم
دل فدایِ او شد و جان نیز هم
#جمعه_به_جمعه_میگذرد_باخیال_تو