زندگیم اینطوری شده که هرچی میام به آرامش ذهنی برسم یکی گند میزنه به اخلاقم از ریشههه
از صبح که بیدار میشوم کلهام را میکنم در کتابها.
یک عالمه کتاب چیدهام روی میزم روی هم!
به نوبت از صبح هر کدامشان را چند صفحهای میخوانم.
دلم نمیخواهد به دنیای واقعی برگردم.
میخواهم خودم را با کتابها خفه کنم.
نمیدانم بعد از خواندن اینهمه کتاب قرار است چه بشود؟
شاید مجنونِ با معلوماتی شدم، نمیدانم!
فقط میخوانم که سر خودم را گرم کنم.
کار دیگری ندارم!
صبح تا شب، شب تا صبح کتاب میخوانم.
کتاب درسی؟ نه!
کتابهایی که خودم آنها را گلچین کردهام را میخوانم.
آنهایی که میدانم قرار نیست کسی بعدا امتحانش را از من پس بگیرد.
آنقدر میخوانم که یکوقتهایی حال خودم را هم بهم میزنم.
ولی میدانم این روزها چیزی جز خواندن آرامم نمیکند.
خواندن شبیهه مُسکّن میماند.
اندک زمانی تا درگیرش هستی دردت را کم میکند.
حواست را پرت میکند.
از دنیا فارغ میشوی.
اما امان از وقتی که به خودت بیایی!
#احوالات
آدم چه بخواد چه نخواد وجودش به یه سری آدما وابستس.
نمیدونم چرا ولی هست.
نه اینکه اگه اون آدم نباشه منم نیستما..نه!
آدم از بیآدمی هیچوقت دق نمیکنه.
شاید فقط یخورده روانی شه! همین!