پریروز رفتم دبستانی که کلاس پنجم توش درس میخوندم.
بعد ۱۰ سال...
همه چی همونجور قبلی بود.
قدم به قدم مدرسه رو خاطره داشتم باهاش.
خانم شریفی یه نگاهی انداخت بهم.
دور چشماش چروک افتاده بود.
چنتایی هم رو پیشونی و یه خط لبخند.
ابروهاش باریک شده بودن و صداش خشدار.
شناختم!
گفت: یادت میاد منو؟
گفتم مگه میشه یادم بره؟
با لبخند نگام میکرد.
نشستیم و کلی حرف زدیم.
بعدش ازم خواست براش بنویسم.
رفتم روبه روی میزش ایستادم.
چشماشو دوخت به چشمام.
گفتم چیزی شده؟
گفت: هزاراللهاکبر چشم و ابروت هیچ تغییری نکرده!
گذر زمان رو جوری حس کردم که انگار تا استخونم سوخته...
کی اینقدر زود گذشت؟
چرا شبیهه فیلمها شدیم؟
#اندر_احوالات
اینجانب فلان بن فلان در تاریخ ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ اعلام میدارم تا اطلاع ثانوی از خریدن هرگونه کتابی ممانعت میورزم و قول میدهم بیشتر از کتاب های کتابخانه بهرهمند شوم و در کتابداشتن خودخواهی نورزم و اندک پولم را صرف هزینههای مهمتر بکنم.
امضا:
فاطمه اسماعیلی💫