نوجوون که بودم با جعبه پیتزا و یه سری رنگ و چسب چوب واسه خودم یه شلف درست کردم!
نصبش کردم به دیوار اتاق و چیزای بدردنخوری که واسم ارزش معنوی داشتنو چیدم توش..
چیزایی مثل اون بلوطی که عیدِ چندسال پیش از یه درخت وسط مدرسه تو لردگان کندم.
یا شمعی که واسه اولینبار درست کردم و کجومعوج شده بود.
جعبه کبریت باحالی که از تهران خریده بودم.
مجسمههای کوچیک بامزهای که از سکسک نصیبم شده بود.
یا یه تصویر دوربری شده از مجله رشد که منو یادِ بهار میندازه...
این شلف و چیزای توش به جونم بسته بود!
اما الان چیزی جز یه لونهی کلاغ نمیبینمش.
برش داشتم و به جاش تصویرِ بزرگ آقای خامنهای رو زدم!
مامان اومد واسه سحر صدام بزنه.
دید بیدارم...
نگاهی انداخت به دیوار اتاق و گفت: بزرگ شدی!
خیره شدم به تصویر آقا و گفتم:
آره. یه روزه بزرگ شدم!
#تو
میدونی چیه؟
شاید جمعهی قبل اونطوری که منتظرِ شنیدن یه صدا از آسمون بودیم، باید منتظرِ اومدنِ خودت میبودیم!
شاید این یه امتحان بود...
همیشه به خدا گفتم.
گفتم من همه رو میبخشم!
اونی که پشتسرم غیبت کرده
اونی که تو مدرسه بهم فوش داده
اونی که زیرآبمو زده
اونی که بخاطر چادرم بم تیکه انداخته
اونی که حقمو خورده
اون آقای معظمی رو حتی..
یا اون خانوم دکتری که اشکمو درآورد!
اون مشاوری که بهم گفت دیوونم
اون دندونپزشکی که زد زیر گوشم
اون کسی که بیدلیل باهام قهر میکرد
همهی همشونو میبخشم چون تو خدایِ بخشندهای هستی و میخوام که از سرِ تقصیراتِ منم بگذری...
ولی الان
الان خیلیهارو نمیبخشم.
مثلا نمونش کسی که این تیکهی پرچم رو از رو ماشینمون کنده!
نمیبخشمش چون داره به خدایِ من توهین میکنه...