eitaa logo
وارسته
26 دنبال‌کننده
335 عکس
44 ویدیو
0 فایل
هم‌صحبتی چیزی بود هستم https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bd2xwi6&btn
مشاهده در ایتا
دانلود
حاضرم شبا تو خیابون بخوابم و ۲۴ ساعته سرچهارراه پرچم بچرخونم ولی حرفی از آتش‌بس نشنوم!
هر شب شلوغ‌تر از شب قبل! معجزه...
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امشب عکس آقا رو چسبوندم به پنجره‌ی ماشین... تو ترافیک گیر کردیم. ماشین کناریمون یه دختر پسر جووون توش بودن بدون عکس و پرچم. دختر کاپشن سفید پوشیده بود و کلاهِ کاپشنشو انداخته بود سرش. یهو نگاش افتاد به عکسی که من زدم رو پنجره. گفتم الانه که یه چیزی بگه بهم. ولی خم شد از عقب یه چیزی برداشت. شروع کرد زدن به پنجره‌ی ماشینش... اول عکس آقا مجتبی خامنه‌ای و بعد عکس رهبر شهید رو زد :)
خب واسه امشب دیگه بسه. بقیشو فردا می‌گم. بریم کتاب بخونیم که عقبیم!
یکی داشت می‌گفت آمریکا می‌خواد خارک رو بگیره که حکومت سقوط کنه بعدش بهمون پسش میده:))))))
دوستان دقت کنید نوشته جزیره خارک: محل اصلی بارگیری کشتی‌های نفتکش.
حالا یکم فکر کنید!
و ما می‌پذیریم که ملتی جنگ‌طلب هستیم. ما برای "استقرار صلح"، "جنگ"می‌کنیم. و شما برای "استمرار جنگ"، "صلح" را پیشنهاد می‌کنید. قیصر امین‌پور
از این بیست‌ و اندی شب، هیچ‌ شبی را نبوده که در خانه مانده باشیم. رفته‌ایم و تا جان داشته‌ایم شعار داده‌ایم و پرچم‌هایمان را تا آنجا که قدمان‌ می‌رسیده بالا برده‌ایم. حتی شده بعضی‌ از شب‌ها چهارراه به چهارراه مردم را همراهی کرده‌ایم و یکجا نایستاده‌ایم. در این بیست شب معجزه کم ندیده‌ایم وسط خیابانها‌. اما.. امشب اتفاقی معجزه‌وار ذهنم را درگیر خودش کرده. مسافتی را که باید به جایگاه مبعوث‌شدمان‌ طی می‌کردیم، باران می‌بارید. هوا آنقدر سرد بود که در ماشین لرز کرده بودم و حتی حاضر نبود به اندازه‌ی یک سانتی متر از جایم تکان بخورم. با خودم کلنجار می‌رفتم: _امشب بشین تو ماشین سرما می‌خوریا! +بیشتر از اینکه هوا سرد باشه، انگار تو داری سرد می‌شی که کم‌کم نیای شبا بیرون.. _حرف چرت نزن مگه نگفتن بیرون رفتن واجب کفاییه؟ خب الان شلوغه دیگه، واجب نیست تو بری... +اره مردم کوفه‌هم همینو می‌گفتن که علی تنها موند! _اگه سرما بخورم دیگه اصلا نمی‌تونم از خونه بیام بیرون خب... ماشین را نرسیده به تجمع پارک کردیم. مامان گفت میای؟ یا می‌شینی تو ماشین؟ خودم هم جوابش را نمی‌دانستم. باران می‌بارید و من از سرما دندانهایم بهم می‌خورد. پاهایم اما راه‌بلدِ مسیر بودند و مرا بردند جایی که باید! زیر باران وسط چهارراه ایستادم. پرچم را دستم گرفتم اما اینبار نمی‌توانستم قدرتمند آنجوری که درخورِ دخترِ شیعه‌ی علی است، آن را در هوا بچرخانم. کمی‌ گذشت‌. باران تندتر می‌بارید. نگاهی به خانمی که کنارم با کاپشن ایستاده بود کردم. کاپشنش‌ خشک بود! نگاهی به چادر خودم کردم.. من هم خیس نبودم! چشم دوختم به جمعیت.. هیچ‌کدام چتر همراهشان نبود ولی خیس نشده بودند! دوباره نگاهی به آسمان انداختم باران تند می‌بارید. با خودم گفتم: بیخود برایِ خودت داستان‌سُرایی نکن. حتما خیس شده‌ایم ولی چون سرد است نمی‌فهمیم. مامان زد سر شانه‌ام. به خودم آمدم.. بی‌مقدمه گفت: چرا هیچکس خیس نشده؟! توهّم زدم یا تو هم می‌بینی؟ . . . دیگر سردم نبود! با قدرت مثل همیشه پرچم‌ را بالا بردم و ایستادم جلوتر از جمعیت و علی‌وار چرخاندمش.