از این بیست و اندی شب، هیچ شبی را نبوده که در خانه مانده باشیم.
رفتهایم و تا جان داشتهایم شعار دادهایم و پرچمهایمان را تا آنجا که قدمان میرسیده بالا بردهایم.
حتی شده بعضی از شبها چهارراه به چهارراه مردم را همراهی کردهایم و یکجا نایستادهایم.
در این بیست شب معجزه کم ندیدهایم وسط خیابانها.
اما..
امشب اتفاقی معجزهوار ذهنم را درگیر خودش کرده.
مسافتی را که باید به جایگاه مبعوثشدمان طی میکردیم، باران میبارید.
هوا آنقدر سرد بود که در ماشین لرز کرده بودم و حتی حاضر نبود به اندازهی یک سانتی متر از جایم تکان بخورم.
با خودم کلنجار میرفتم:
_امشب بشین تو ماشین سرما میخوریا!
+بیشتر از اینکه هوا سرد باشه، انگار تو داری سرد میشی که کمکم نیای شبا بیرون..
_حرف چرت نزن مگه نگفتن بیرون رفتن واجب کفاییه؟ خب الان شلوغه دیگه، واجب نیست تو بری...
+اره مردم کوفههم همینو میگفتن که علی تنها موند!
_اگه سرما بخورم دیگه اصلا نمیتونم از خونه بیام بیرون خب...
ماشین را نرسیده به تجمع پارک کردیم.
مامان گفت میای؟ یا میشینی تو ماشین؟
خودم هم جوابش را نمیدانستم.
باران میبارید و من از سرما دندانهایم بهم میخورد.
پاهایم اما راهبلدِ مسیر بودند و مرا بردند جایی که باید!
زیر باران وسط چهارراه ایستادم.
پرچم را دستم گرفتم اما اینبار نمیتوانستم قدرتمند آنجوری که درخورِ دخترِ شیعهی علی است، آن را در هوا بچرخانم.
کمی گذشت.
باران تندتر میبارید.
نگاهی به خانمی که کنارم با کاپشن ایستاده بود کردم.
کاپشنش خشک بود!
نگاهی به چادر خودم کردم..
من هم خیس نبودم!
چشم دوختم به جمعیت..
هیچکدام چتر همراهشان نبود ولی خیس نشده بودند!
دوباره نگاهی به آسمان انداختم
باران تند میبارید.
با خودم گفتم: بیخود برایِ خودت داستانسُرایی نکن.
حتما خیس شدهایم ولی چون سرد است نمیفهمیم.
مامان زد سر شانهام.
به خودم آمدم..
بیمقدمه گفت: چرا هیچکس خیس نشده؟!
توهّم زدم یا تو هم میبینی؟
.
.
.
دیگر سردم نبود! با قدرت مثل همیشه پرچم را بالا بردم و ایستادم جلوتر از جمعیت و علیوار چرخاندمش.
موج ۸۴ رو به شما هشتاد وچهاری های چنل تبریک و تهنیت عرض میکنم.
با رمز "خیرالرازقین" :)
خدا نماز را واجب کرد.
زمانش باید صبح و ظهر و عصر و شب باشد.
مکانش باید در وطنت باشد غیر ازین نمازت شکسته میشود.
تعداد رکعتهایش در هر نوبت مشخص است.
ذکری که باید در هر مرحله بگوییم هم از قبل تعیین شده.
و حتی همه باید به یک سو بایستند.
که اگر غیر از اینها انجام دهی نمازت باطل میشود.
اما در این میان خدا یکجایی را در بین نمازهایش انسان را آزاد گذاشته!
انگار میخواسته بگوید قدرت تمام و کمال دست من است اما فرصت داری از خودت هم برایم بگویی.
اینگونه شد که خدا "قنوت" را برایِ آدم قرار داد.
"قنوت" یک حرکت مهربانانه است.
میتوانی هر دعایی، هر آرزویی، هر درخواستی داری میان نمازت با خدا درمیان بگذاری.
حتی میتوانی فارسی دعایت را بخوانی یا به هر زبانی که دلت میخواهد با خدا حرف بزنی.
اگر هم فراموشت شود "قنوت" را بخوانی، نماز باطل نمیشود.
در هر رکعتی هم که بیاختیار قنوت بروی باز هم نمازت درست است.
در مقایسه با ارکان نماز که یک ذره عقب و جلو شود یا کم و زیاد شود، نمازت باطل میشود؛ "قنوت" برای آدم نعمتی سخاوتمندانه است.
از زمانی که تو را شناختم و فهمیدم که تو را ندارم، دعایِ قنوتم شدی.
به یاد ندارم جز تو در قنوتِ نمازم چیز دیگری از خدا خواسته باشم.
تنها فرصتی که خدا در نمازهایش در اختیارم گذاشت تا هرچه خواستم برآورده کند را ، همه را صرفِ آرزویِ بودنِ تو کردهام.
حالا اما..
آن آرزو نزدیکتر از همیشه به من است.
اما یک فرق اساسی دارد!
من ازین به بعد جمعهها منتظر دو نفرم!
یکی امامِ زمانم و دیگری نائبش امام خامنهای..
جمعهای به همین زودیها میآید که به جای
#جمعه_به_جمعه_میگذرد_باخیال_تو
مینویسم
#جمعه_به_جمعه_میگذرد_درکنار_تو