وقتی نبودی، خودم تو اتاق تو و کاظم میخوابیدم که کتابهایت تنها نباشند.
مامان شهید حسین علمالهدی وقتی بچش تو زندانای ساواک بوده، تو اتاقش میخوابیده که کتابای حسین تنها نباشن:)
چون حسین کتاباشو بیشتر از هرچیزی دوست داشته:)
چه شهیدی و چه مادرِ شهیدی...!
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من شما را اصلا نمیشناسم.
هیچوقت هم علاقهای نداشتم، بشناسم!
راستش را بخواهید بچههم که بودم از آن چهرهی جدی و مصممتان همیشه میترسیدم.
اما از تابستان پارسال، از جنگ ۱۲ روزه که چنل استاد اختری را میخواندم، دیدم که چقدر دوستتان دارد و برای شناختن شما کلی کتاب معرفی کرده.
قبلا باباجان تنها کسی بود که از شما برایم تعریف کرده بود.
خریدن چند کتاب راجع به شما، قلقلکم میداد.
دوست داشتم بدانم واقعا پشتِ آن اخم همیشگی شما چه تفکری بوده که انقلابی به وجود آورد که تنها انقلابِ ماندگار جهان است!
اما حالا حس میکنم از کتاب مستغنیام.
با گوشت و پوست این روزها درک کردهام که چقدر شخصیتِ بزرگ و والایی دارید.
الان میفهمم که همهی زندگیام را مدیون شما هستم.
مدیونِ تفکرتان...
مدیونِ شجاعتی که برخواسته از تفکر توحیدی شما بود!
حالا با عطش دنبال کتابهایی میگردم که راجع به شما حرف زده باشد.