یک ماه است از آن روزی که حس یتیمی آوار شد بر سرم میگذرد.
از آن سحری که چون آفتاب طلوع کرد، آرزوی مرگ میکردم.
هیچوقت فکرش را هم نمیکردم روزی من باشم و تو نه..
یک ماه از آن روزی که قلبم در نبودت جوری مچاله شد که دردش نفسم را بند میآورد.
آن روزی که زبان روزه کلِ روز را با عجزولابه اشک ریختم.
بر سرم کوفتم.
بر روی پا میکوبیدم.
با اینهمه موقع افطار حتی سر سوزنی دلم نمیخواست روزهام را باز کنم.
هر لقمه خوردهشیشهای بود که بغضم را میشکافت.
این کتابتونو وقتی هنوز پسوند شهید نداشتین میخواستم بخرم...
اما الان که رسیده دستم شما دیگه نیستید:)
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
من از رضا پهلوی بدم نمیاد، چندشم میشه
«mo»
@farsitweets