دستم دیگر نا نداشت.
بعد از سه ساعت پرچم چرخاندن، درد آرام خودش را جا کرده بود زیر پوستم.
با خودم گفتم این مسافت کوتاه تا خانه را دیگر لازم نیست پرچم بیرون باشد.
ولی لجبازیِ همیشگی مانع شد.
پرچم را آرام از پنجره بیرون بردم و با همان دستی که درد، همدردش شده بود محکم گرفتمش.
بعد از چند ثانیه پشیمان شدم.
دردِ دستم مثل هرشب نبود؛ واقعا درد میکرد!
میلهی پرچم را که کمی پایین آوردم، پیرمردی را دیدم سوار بر موتور که پرچم کوچکی را محکم دست گرفته بود.
دلم به حالش سوخت.
پرچم را بالاتر بردم.
دوباره دردِ دستم هشدار میداد.
عصبانی شدم و در ذهنم سرش داد کشیدم:
حالت یکم هم درد بکنی طوری میشود؟
دستت قطع میشود؟
میسوزد؟
اگر پای لانچر دستت میسوخت هم همینجوری غر میزدی؟
دردِ دستم خجالت کشید و گوشهای آرام نشست.
من هم بیخیالش شدم و پرچم را همچنان بیرون نگه داشته بودم.
با سرعت در اتوبان میرفتیم.
یکدفعه چشمم به پونزی خورد که پرچم را نگه داشته بود.
پونز درآمده بود.
میخواستم آرام پرچم را داخل ماشین بیاورم که یکدفعه پرچم پر کشید و از پیشمان رفت!
بابا دور زد و در خطرناکترین حالت ممکن خلاف میرفت تا پرچم را پیدا کنیم.
در آن تاریکی هیچچیز معلوم بود.
ماشین ۲۰۶ کنار جاده ایستاده بود.
داخلش فقط یک پسربچه نشسته بود.
جلوتر که رفتیم پرچم را دست راننده ۲۰۶ دیدم.
مرد فهمید که پرچم ماله ماست.
تا شده آوردش، بوسهای زد به پرچم و برچشمهایش گذاشت و از پنجرهی ماشین دو دستی پرچم را داد دستم؛ دستی که درد میکرد!
کتاب را از همانجا خریدم.
هویزهی دوستداشتنی!
بیشتر از اینکه حرفها و داستانها و روایتهای راهیاننور یادم باشد، حس و حال هر یادمانی یادم مانده!
مثلا هویزه برایِ من سکوت است.
سکوتی که روضه میخواند.
آرامشی که علم میطلبد.
هویزه برایِ من یعنی حسین علمالهدی.
علمالهدی را دوست دارم چون او کتاب دوست داشت.
و حالا کتابِ زندگی خودش را تمام کردم.
#اولین_کتاب_امسال