کتاب را از همانجا خریدم.
هویزهی دوستداشتنی!
بیشتر از اینکه حرفها و داستانها و روایتهای راهیاننور یادم باشد، حس و حال هر یادمانی یادم مانده!
مثلا هویزه برایِ من سکوت است.
سکوتی که روضه میخواند.
آرامشی که علم میطلبد.
هویزه برایِ من یعنی حسین علمالهدی.
علمالهدی را دوست دارم چون او کتاب دوست داشت.
و حالا کتابِ زندگی خودش را تمام کردم.
#اولین_کتاب_امسال
امروز به قبل از جنگ فکر میکردم.
به روزهای عادی و دغدغههای روزمرگی!
روزهای دانشگاه.
ناهارای یاس.
نماز ظهر تو مصلی.
نسکافه کاراملیِ دانشکده ادبیات.
آزمایشگاه فیزیک.
حرمالشهدا.
دریاچه و اردکاش.
به پیامکِ:
_بدو بیا چایی.
_کی کلاست تموم میشه؟
_بیرون دانشکدتون وایسادم.
روزای بعد دانشگاه که با عطیه و زینب و فاطمه و مهدیه میرفتیم دانشکدهگردی.
به اون روزی که راننده اتوبوس دانشگاه دعوامون کرد، پیاده شدیم و نیم ساعت فقط خندیدیم.
به امتحانایی که فیروزه و پوینده اونقدر خونده بودن که من فقط به خودکارِ متبرکیم متوسل میشدم.
روزایی که پلیلیستو ایرپادِ مهتاب و پلهوایی کارِ یه تراپی رو میکرد.
به عصر چهارشنبهها تو جامعهالقرآن و حرفهای استاد طوقیان که آرامشو تزریق میکرد زیرپوستم.
به کلاسِ نقاشی روی پارچه و استاد نصر و پریسای موفرفریِ خوشذوق.
به نمایشگاهِ کتاب که با زینب خیلی اتفاقی دوست شدیم و با هم غرفههارو یکییکی نگاه میکردیم.
به استاد اختری که توی نمایشگاه هر وقت چشمم بهش میخورد ذوق میکردم.
اردوی راهیان نور...
اروند رودی که آزادی و آرامش توش موج میزد.
کی این آزادی رو ازمون گرفت؟!
کدوم کلهخرابی امنیت کشورو فروخت؟!
ننگ بر آنکه خواسته شمر به ما کمک کند!
خیابون مهر رو دوست دارم.
آدمایی که شبا میان اونجا رو هم همینطور.
چایی و بیسکوئیت هرشب واقعا میچسبه.
نسکافههاشون خون میشه میره تو رگام.
قرصِ ماه که هر شب از پشت اون درخته پیداس.
اون خانوم پیری که سواد از سر و روش میباره و با مهربونی به خانومای بدون حجابی که میان تو جمعمون پرچم میده و صداشون میکنه: دخترم.
اون مامانی که هر شب با نینی میاد.
همشون انگاری شدن خانوادم!
راستش را بخواهی بعد از رفتنت هنوز هم حالم سرِجایش نیست.
انگار غمت در قلبم حل شده و حالا هر روز یکعالمه خون، مالامالِ غم، پمپاژ میشود در رگهایم.
هنوز کسی مرا به خاطرِ از دست دادنِ تو در آغوش نگرفته و تسلی نبخشیده.
هنوز کسی برایم روضهی نبودنت را نخوانده و آرامم نکرده.
بعد از تو هرشب آوارهی خیابانها و دربهدر کوچههاییم.
عَلَمی که زیر بیرقِ حضرت ابلفضل محکم نگهش داشته بودی را سپردی دست ما و تنهایمان گذاشتی.
حالا ماییم و داغِ تو در سینه و چشم انتظار مهدیزهرا...
- گَهی گریان،
گَهی خندان،
گَهی چون اَبر سرگردان،
گَهی عاقلتر از عاقل ،
گَهی نادانتر از نادان!