کتابِ "مکیالالمکارم" رو خیلی دنبالش گشتم تهش همینجا پیداش کردم...تو کتابخونهی باباجان!
شبهای قدر، دوست دارم تکو تنها باشم...
کمتر با آدمها چشم در چشم بشوم.
کمتر حرف بزنم.
چت نکنم.
حتی از کسی خبر نداشته باشم.
دلم میخواهد گوشهی مسجدی کِز کنم،
چراغها خاموش باشد؛
یک نفر روضه بخواند؛
من هم بعد از یکسال با خدایِ خودم خلوت کنم...
برایش درد و دل کنم
بگویم چهها گذشت و چهها از سر گذراندم...
بگویم تا سالِ دیگر همین موقع، که باهم قرار داریم چهها میخواهم.
اما پارسال...
پارسال تمامِ محاسباتم بهم ریخت!
خیلی اتفاقی یکی از بچهها را شبِ قدر دیدم و آن شب باهم بودیم و حرف زدیم...
بعداً که داشتم آن شب را برای یکی دیگر از دوستانم تعریف میکردم، دیدم که حالتِ صورتش تغییر کرد...
با لحنی خردهگیر گفت که چرا نگفتم فلانجا میروم که او هم همراهم بیاید.
فکر کرد از قصد او را راندهام...
یک دفعه بنایِ همیشگی آن تفکرِ قبلی درونم فرو ریخت...
احساسِ گناه کردم!
آدمیزاد به خاطر لذتهای خودش چه خودخواهیهایی که ناخواسته مرتکب نمیشود...
من کی باشم که بخواهم کسی را از درگاهِ خدا دور نگهدارم؟
گوشهی مسجد نشستن به چه قیمتی؟
لذت تنهایی با خدا برایِ چه دینی؟
مگرِ خودِ خدایش همیشه نگفته جمعیت و جماعت دوست دارد؟
تکروی تا کِی؟
آن هم شبی که قرار است تقدیرِ همهی ما را مشخص کنند؛ نباید کنارِ هم باشیم؟
اما امسال شبِ قدر همانطور شد که خدا میخواست...
همه کنارِ هم زیرِ آسمان با پرچمی که اسمِ خودش میان آن میدرخشید!
انگار که خدا میخواست تقدیرِ این مردم را با همین کشور با هم بنویسد و رقم بزند!
این خدا دوست داشتنی نیست؟
وقتی میدانی چقدر دوست دارد که به درگاهش عبادت کنی ولی
از حقِ خودش میگذرد...
حقِ خودش را به مردم میبخشد تا راه را پیدا کنند...
چنین خدایی ستودنی نیست؟
به قول جنابِ حافظ:
"ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود"
از همان روزِ غمباری که شب شد میخواستم لحظهی شهادتت را بنویسم...
ولی دست و دلم نمیرفت برایِ شرحِ این غم؛
غمی که اولین بار بود اینگونه سنگيني آوارش را نه تنها برقلبم بلکه بر دوشم حس میکردم!
امروز اما تصمیم گرفتم بنویسم...
آرامترم...
اما غمت در وجودم کم شده...
زندگیِ بعد از تو برایم عادی شده...
من از این حس کلافه میشوم!
ازینکه دیگر نگرانت نیستم...
از اینکه سایهی پدریت برایِ همیشه در یک قابِ عکس برایم خلاصه شد، کلافهام...
میشود غمِ قشنگت برایِ همیشه در قلبم باقی بماند؟
میشود این غم را به شادیِ ظهور وصل کنید؟
میشود عنایتی کنید تا نوشتهای که میخواهم از لحظهی شهادت بنویسم خوب از آب دربیاید؟
سحرِ روزِ یکشنبه...
چشمهایم را که باز کردم از زنده بودنم خسته بودم!
روی تخت نشستم و با لبخندِ تلخی به عطیه نگاه کردم.
او هم لبخندم را همانجور پاسخ داد.
روسریم را گره زدم، چادرِ رنگیام را سر کردم و از اتاق بیرون رفتم.
با صدایِ گرفته به تمامِ کسایی که سر سفرهی سحر نشسته بودند سلام کردم و تهه سفره نشستم.
من آخرین نفری بودم که از خواب بیدار شده بود.
بیمیل به غذا چند قاشقی خوردم.
بابایِ عطیه برایم نوشابه ریخت.
چقدر نوشابه برایِ پایین دادنِ آنهمه غذایی که زورکی در دهانم چپانده بودم طعم خوشبختی میداد!
شوهرخالهام کمی دورتر از سفره درست روبهروی تلوزیون نشسته بود.
کلافه بود.
تندتند کانالهای تلوزیون را عوض میکرد.
اعصابم خورد شده بود.
با خودم گفتم حتما ناراحت شده که شب اینهمه آدم یکدفعه آوار شدیم خانهشان...
خاله هم با صدای بلند هر دو دقیقه یه بار میگفت: آقا مهدی! بزنید شبکه اصفهان ببینیم چقدر تا اذانه؟
او هم سری تکان میداد و میگفت وقت هست بخورید...
سفره جمع شد.
با عطیه رفتیم وضو بگیریم.
آستینهایم را بالا زدم و منتظر بودم عطیه وضویش را بگیرد.
مامان داشت چایی میریخت.
داداشی خونسرد وارد آشپزخانه شد و جوری که کسی سکته نکند آرام و کمی بیاهمیت گفت: راسی تایید شد که رهبرو زدن...
همه فکر کردیم منظورش بیتِ رهبری است...
که یکدفعه صدای یک "وای" بلند از هال شنیده شد.
سینیچای پخشِ آشپزخانه شد.
از آشپرخانه تا هال و دیدنِ تلویزیون مگر چقدر راه است؟
ده قدم بیشتر که نیست؟
اما برایِ من کیلومترها فاصله گرفت...
از درِ آشپزخانه دیدم که شوهرخاله با دو دستش سرش را گرفت و از خانه بیرون رفت.
صدایِ شیون و گریه بالا رفت...
نفسهایم به شماره افتاد.
میدویدم و به تلوزیون نمیرسیدیم...
در طولِ مسیر به این فکر میکردم که زیرنویس تلوزیون نوشته بیت رهبری رو زدند ولی رهبر سالم است.
در عقلم نمیگنجید ببینم که از رسانهملی خبر نبودِ رهبر را بدهند.
میخواستم ببینم و بقیه را قانع کنم که اشتباه زیر نویس را خواندهاند...
خودم را رساندم درست رو به روی تلوزیون.
جلویِ جلویش نشستم.
با نوارِ قرمز رنگِ بزرگی نوشته بود:
"شهادت قائدِ امت؛ ...."
صدای زجه بیاختیار از تهه حلقم فریاد شد.
زمین خوردم.
دیگر چشمم جایی را ندید.
قلبم ایستاد.
مات و مبهوت.
با دو دست بر سرم کوفتم.
صورتم را چنگ زدم.
گره روسریام باز شد...
چادرم افتاد...
یادگارِ حضرتزهرا را برداشتم و کشیدم تا روی صورتم.
شیونهایم بین گریهها و زجههای بقیه گم شده بود.
دیوانه شده بودم.
مات و مبهوت جیغ میزدم و چنان بر سر میکوفتم که نور از دیدگانِ چشمم میرفت...
بین همهی آن صداهای جیغ و شیون گوشمهایم دیگر چیزی نمیشنید جز یک سوتِ ممتد!
دنیایم متوقف شد.
همانطور که چادر روی صورتم بود بلند شدم و به طرف اتاق رفتم.
نشستم وسط اتاق و شروع کردم به خودزنی...
عنان از کف داده بودم.
چشمهایم خشک و مات
فقط دستمهایم کار میکرد.
شبیهه زنان بیوه روی پاهایم میکوفتم و زجه میزدم.
خاله هقهق کنان وارد اتاق شد و بریده بریده میان گریههایش به عراقچی بد و بیراه میگفت.
عاطفه کنارِ هال نشسته بود و بلند بلند با گریه میگفت: آقا! حالا چه وقتِ رفتن بود؟ مارو تنها گذاشتی؟
مامانجان سر میزِ نمازشان از تهه حلق حضرت ابلفضل را صدا میزد.
باباجان ترسیده گوشهای کِز کرده بود.
زندایی چادرش را کشیده بود روی صورتش و بیصدا میبارید.
آن یکی خاله با چشمهای پر اشک و بغض میگفت: تموم شد! همهچی تموم شد...
مامان که گریه امانش را بریده بود گفت:
دیدید دیشب جنگِ روانی نبود؟ هلهلههایشان را کردند و حالا کپهمرگشان را گذاشتند.
دوباره صدای گریه و زجه بالا گرفت...
میدانم که بقیههم مثل من یادِ چه واقعهی متشابهی افتادند که گریهها شدت گرفت...
روزِ عاشورا...
بعد از بریدنِ سر مطهر امام حسین(ع) که حرامزدهها ایستادند و شادی و هلهله سر دادند.
طلسمِ در بُهت ماندنم شکسته شد.
چشمهایم ابر شد و بارانش اشک ...
#part4