یادمه یهبار از یکی شنیدم که میگفت
میخواین ببینین امام زمان چقدر به یادتونه؟
ببینید خودتون چقدر تو روز به یاد امام زمانین!
هر وقت که فکرت رفت سمتِ امام(عج) بدون همون موقع امام داره بهت فکر میکنه...
این روزها فکر کنم امام کارای مهمتری دارند و نمیرسند که به یادم باشند.
البته که این، "غفلت" به حساب نمیآید.
هم من هم آدمهای مثل من و هم امام خوب میدانیم که روزِ موعود نزدیک است.
همه مشغولیم به آمادهسازی...
بلخره باید پرچمداری لشکر امام را یاد بگیریم یا نه؟!
کی باورش میشد شبها کنارِ هم در خیابان نماز استغاثه بخوانیم و همزمان کل کشور برای فرج دعا کنیم؟!
خدا میداند چقدر منتظرِ این روزها بودم!
اِنَّهُم یَرَونَهُ بَعِیداً وَ نَرَاهُ قَرِیباً ✨
#جمعه_به_جمعه_میگذرد_باخیال_تو
داشتم یه روایتی میخوندم از کسی که تو هشتسال دفاع مقدس سرش ترکش خورده و اون قسمتی از مغز که مربوط به "خوابیدن" بوده رو از دست داده و الان چهل و دو ساله که بیداره!
ریزجزئیات زندگیش اونقدر عجیب و خیلی وقتا کلافه کنندس که حتی خوندنشم اذیتم میکرد..
خیلی وقت بودم میخواستم بخوانمش!
اما میترسیدم.
نشر اطراف برایم تعریف کرده بود داستانِ کتاب از چه قرار است!
برایِ همین میترسیدم بخوانمش.
میترسیدم حجمِ غم و اندوهِ کتاب را نتوانم تحمل کنم.
اما این چند روزه کتاب را با شجاعت برداشتم
و شروع به خواندن کردم!
اسمش که قبلا برایم ترسناک بود،
حالا انگار با من همدردی میکرد!
سیزده روایت از سیزده آدم مختلف.
روایتهایی که یک کلمه میان همهشان مشترک است؛ "مراقبت".
جهانبینی سیزده آدم مختلف با مشکلاتی که شاید ما حتی یکبار هم اسمش را نشنیده باشیم!
ریزجزئیاتِ زندگی و سختیهایی که شاید هیچکس به چشم نمیبیند.
سختیهایی که احتمالا هیچکدام از ما حتی تصورِ "بودنش" را هم نمیکنیم.
کتاب آنقدر عمیق است که باید جرعهجرعه خواند و به کلمات زمان داد تا درون آدم تهنشین شوند.
من عمیقاً کتاب را دوست داشتم.
دوستداشتنی مغموم...
#دومین_کتاب_امسال