eitaa logo
وارسته
26 دنبال‌کننده
335 عکس
45 ویدیو
0 فایل
هم‌صحبتی چیزی بود هستم https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bd2xwi6&btn
مشاهده در ایتا
دانلود
هی می‌خوام کتاب بخرم بعد می‌گم اگه پست اومد و با یه خونه‌ی خرابه‌ روبه‌رو شد چی؟!
سحرِ روزِ یکشنبه... چشم‌هایم را که باز کردم از زنده بودنم خسته بودم! روی تخت نشستم و با لبخندِ تلخی به عطیه نگاه کردم. او هم لبخندم را همانجور پاسخ داد. روسریم را گره زدم، چادرِ رنگی‌ام را سر کردم و از اتاق بیرون رفتم. با صدایِ گرفته به تمامِ کسایی که سر سفره‌ی سحر نشسته بودند سلام کردم و تهه سفره نشستم. من آخرین نفری بودم که از خواب بیدار شده بود. بی‌میل به غذا چند قاشقی خوردم. بابایِ عطیه برایم نوشابه ریخت. چقدر نوشابه برایِ پایین دادنِ آنهمه غذایی که زورکی در دهانم چپانده بودم طعم خوشبختی می‌داد! شوهرخاله‌ام کمی دورتر از سفره درست روبه‌روی تلوزیون نشسته بود. کلافه بود. تندتند کانال‌های تلوزیون را عوض می‌کرد. اعصابم خورد شده بود. با خودم گفتم حتما ناراحت شده که شب اینهمه آدم یکدفعه آوار شدیم خانه‌شان... خاله هم با صدای بلند هر دو دقیقه یه بار می‌گفت: آقا مهدی! بزنید شبکه اصفهان ببینیم چقدر تا اذانه؟ او هم سری تکان می‌داد و می‌گفت وقت هست بخورید... سفره جمع شد. با عطیه رفتیم وضو بگیریم. آستین‌هایم را بالا زدم و منتظر بودم عطیه وضویش را بگیرد. مامان داشت چایی می‌ریخت. داداشی خونسرد وارد آشپزخانه شد و جوری که کسی سکته نکند آرام و کمی بی‌اهمیت گفت: راسی تایید شد که رهبرو زدن... همه فکر کردیم منظورش بیتِ رهبری است... که یکدفعه صدای یک "وای" بلند از هال شنیده شد. سینی‌چای پخشِ آشپزخانه شد. از آشپرخانه تا هال و دیدنِ تلویزیون مگر چقدر راه است؟ ده قدم بیشتر که نیست؟ اما برایِ من کیلومتر‌ها فاصله گرفت... از درِ آشپزخانه دیدم که شوهرخاله با دو دستش سرش را گرفت و از خانه بیرون رفت. صدایِ شیون و گریه بالا رفت... نفس‌هایم به شماره افتاد. می‌دویدم و به تلوزیون نمی‌رسیدیم... در طولِ مسیر به این فکر می‌کردم که زیرنویس تلوزیون نوشته بیت رهبری رو زدند ولی رهبر سالم است. در عقلم نمی‌گنجید ببینم که از رسانه‌ملی خبر نبودِ رهبر را بدهند. می‌خواستم ببینم و بقیه را قانع کنم که اشتباه زیر نویس را خوانده‌اند... خودم را رساندم درست رو به روی تلوزیون. جلویِ جلویش نشستم. با نوارِ قرمز رنگِ بزرگی نوشته بود: "شهادت قائدِ امت؛ ...." صدای زجه بی‌اختیار از تهه حلقم فریاد شد. زمین خوردم. دیگر چشمم جایی را ندید. قلبم ایستاد. مات و مبهوت. با دو دست بر سرم کوفتم. صورتم را چنگ زدم. گره روسری‌ام باز شد... چادرم افتاد... یادگارِ حضرت‌زهرا را برداشتم و کشیدم تا روی صورتم. شیون‌هایم بین گریه‌ها و زجه‌های بقیه گم شده بود. دیوانه شده بودم‌. مات و مبهوت جیغ می‌زدم و چنان بر سر می‌کوفتم که نور از دیدگانِ چشمم می‌رفت... بین همه‌ی آن صداهای جیغ و شیون گوشم‌هایم دیگر چیزی نمی‌شنید جز یک سوتِ ممتد! دنیایم متوقف شد. همانطور که چادر روی صورتم بود بلند شدم و به طرف اتاق رفتم. نشستم وسط اتاق و شروع کردم به خودزنی... عنان از کف داده بودم. چشم‌هایم خشک و مات فقط دستم‌هایم کار می‌کرد. شبیهه زنان بیوه روی پاهایم می‌کوفتم و زجه می‌زدم. خاله هق‌هق کنان وارد اتاق شد و بریده بریده میان گریه‌هایش به عراقچی بد و بیراه می‌گفت. عاطفه کنارِ هال نشسته بود و بلند بلند با گریه می‌گفت: آقا! حالا چه وقتِ رفتن بود؟ مارو تنها گذاشتی؟ مامانجان سر میزِ نمازشان از تهه حلق حضرت ابلفضل را صدا می‌زد. باباجان ترسیده گوشه‌ای کِز کرده بود. زندایی چادرش را کشیده بود روی صورتش و بی‌صدا می‌بارید. آن یکی خاله با چشم‌های پر اشک و بغض می‌گفت: تموم شد! همه‌چی تموم شد... مامان که گریه امانش را بریده بود گفت: دیدید دیشب جنگِ روانی نبود؟ هلهله‌هایشان را کردند و حالا کپه‌مرگشان را گذاشتند. دوباره صدای گریه و زجه بالا گرفت... می‌دانم که بقیه‌هم مثل من یادِ چه واقعه‌ی متشابهی افتادند که گریه‌ها شدت گرفت... روزِ عاشورا... بعد از بریدنِ سر مطهر امام حسین(ع) که حرامزده‌ها ایستادند و شادی و هلهله سر دادند. طلسمِ در بُهت ماندنم‌ شکسته شد. چشم‌هایم ابر شد و بارانش اشک ...
نوشتنش یک ساعت و چهل دقیقه طول کشید... ...
ما در دریای زندگی در معرض غرق شدن هستیم، دستگیری ولیّ خدا لازم است تا سالم به مقصد برسیم، باید به ولیّ‌عصر(عج) استغاثه کنیم که مسیر را روشن سازد و مارا تا مقصد همراهِ خود ببرد. [آیت‌الله‌بهجت؛ کتاب حضرت‌حجت]
بدون عکس و پرچم در پیاده‌رو قدم می‌زد. کلاه شابگاهی سرش بود؛ درست شبیهه مردهای قبل از انقلاب! به جمعیت چشم دوخته بود که یکدفعه چشمش به مغازه‌ی آنطرف خیابان افتاد. آرام آرام رفت آنطرف خیابان و بعد از چند دقیقه با دستی پر از شیرین عسل، از مغازه بیرون آمد. با لبخند می‌داد به بچه‌هایی که پرچم دستشان بود. من وسط خیابان ایستاده بودم و پرچمِ بزرگ ایران را در هوا می‌چرخاندم. نزدیک شد و با همان لبخند وطن‌دوستانه گفت: "بفرمایید دخترم!"
سحر دیروز دستم لای صندلی گیر کرد... وحشت‌زده با زور کشیدمش بیرون که خون روی دستم پخش شد و پوست انگشتم قلفتی کنده شد... یک لحظه حس کردم انگشتم قطع شده ترسیدم و جیغ زدم و اشکم ریخت... از صبح هی نگا می‌کنم به انگشتم، تصویرِ دستِ قطع شده‌ی دخترکای میناب میاد جلو چشمم... با خودم میگم: خجالت نمی‌کشی؟! بمیرم برات دخترکِ بی‌گناه...
باور میکنی بعد از تو، همه چیز را شبیهه تو می‌بینم؟
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هایپرسونیک کمدین معروف به ترامپ!!! 🇮🇷🇮🇷👇 @Honarmand_enghalabi