امروز رفتم کمک بچههای دانشگاه واسه جشن تولد حضرت معصومه و روز دختر.
قبلش باهم بادکنک باد کردیم و دورِ عکسای دخترای ایرانو قابِ صورتی گرفتیم و...
کوثر اومد پیشنهاد داد که مولودی بذاریم تا یکم فضا شاد شه.
بچهها طفره رفتن...
دوباره اومد گفت: بچهها مولودی بذارید دیگه!
یکی از بچهها گوشیشو درآورد و رو به بقیه گفت: با حدیث کسا موافقید؟
مطمئنم همه عین من دلشون شاد شد با پیشنهادش!
راستش...
ما هنوز نتونستیم با داغی که ۱۰ اسفند مونده رو دلمون کنار بیایم!
دو سالم بود که عمو مسعود ترور شد.
فکر میکنم این اولین سوگِ خانوادهی ما بوده!
من از آن موقع چیزی یادم نمیآید.
حتی بعداً هم میترسیدم که پرسم دقیقا چه اتفاقی افتاده و چرا سارا بابا ندارد..
ده ساله بودم که اولین روایت را از کتابی که باباجان به چاپ رساند خواندم.
آنقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که فردایش کتاب به آن قطوری را بردم مدرسه.
زنگ قرآن ایستادم جلوی کلاس و داستانش را برای بقیهی بچهها خواندم.
همیشه برایم سوال بود چرا مامانجان لباس رنگی نمیپوشد.
رنگِ لباسهای مامانجان خلاصه میشود در مشکی و سرمهای و سبزِ پررنگی که رو به مشکی میرود.
یکبار که برای روز مادر برایشان یک لباس نگیندار آبی خریدیم، مامانجان تشکر کرد و رو به بابا با استیصال گفت: نمیتونم بپوشمش!
همیشه در ذهنم این بود که آدم، خوب است زود فراموش کند.
با سوگهایش کنار بیاید.
شاد زندگی کند.
زندگی همین است دیگر.
مگر چقدر آدم میتواند غمِ از دست رفته را به دوش بکشد؟!
حسِ مامانجان را نمیفهمیدم.
حالا مگر یکم لباسِ روشنتر آدم بپوشد چه میشود؟
گناه است؟!
تا اینکه امروز زندایی کوچیکه بهم گفت:
پنجاه روزه گذشته... نمیخوای مشکیتو دربیاری؟!
نمیدانم چرا یکدفعه یاد مامانجان افتادم.
یاد تمام سوالهایی که قبلا میپرسیدم و مواخذه میکردم...
من امروز فهمیدم یک عمر مامانجان بعد از رفتنِ پسرش چه حسی دارد!
#روایت_زندگی
#بخوان_مرا_تو_ایامید_رفته_ازیاد
Alireza Ghorbani | موزیکدلAlireza Ghorbani - Joz Vasle To.mp3
زمان:
حجم:
3.1M
جز وصل تو دل به هر که بستم؛ توبه!
همانطور که بچه، بدون هیچ زحمتی و شاگرد، بدون هیچگونه تلاشی، از پدر و مادر یا اولیای مدرسهاش یک ایمانی را مُفت گرفت، به همین صورت هم دزدانِ ایمان این ایمان را از او مُفت میگیرند.
کتابطرحکلیاندیشهاسلامی
بیاناتمقاممعظمرهبریدرسال۱۳۵۳