eitaa logo
وارسته
26 دنبال‌کننده
335 عکس
44 ویدیو
0 فایل
هم‌صحبتی چیزی بود هستم https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bd2xwi6&btn
مشاهده در ایتا
دانلود
دهه‌ هشتادی‌ها کلا خیلی مشتی‌ هستند. یادم میاد روزایی که به شوخی با عطیه دور هم می‌نشستیم و می‌گفتیم که اگه مُردیم وصیت کنیم توی مجلس ختممون‌ همبرگر و نوشابه بدن. شایدم بستنی و شایدم شیرکاکائو! کلا می‌خواستیم هرجوری باشه الاّ عرفِ جامعه. البته آرزوی محالی هم تصور می‌شد. چون آخرش بزرگترها کار خودشون رو می‌کردن. ولی یهو انگاری دهه‌ هشتادیا بزرگ شدن! یه سری محاسبات تغییر کرد.. کوچکترینش‌ همین پذیرایی بعد از شهادتشونه✨ یادمه شهید علیخانی بستنی زیاد دوست داشت و تو یکی از فیلم‌هاش گفته بود بستنی بریزید رو تابوتم. پریروز هم راضیه گفت شما شیرکاکائو خیلی دوست دارید، برای همین چندباری موکب‌ِ دوستاتون‌ شیرکاکائو دادن تو گلستان شهدا. امروز یهویی وسط خوندن کتابِ رهبرشهید هوس شیرکاکائو کردم. به یاد شما درستش کردم✨
مغفرت یعنی پر کردن آن خلاء هایی که زخم های روح انسانند‌:) سیدعلی‌خامنه‌ای/کتاب‌طرح‌کلی
به جای آنکه برای جنگیدن با دوستان بهانه بجویید، برای جنگیدن با دشمنان بهانه‌ها را پنهان نکنید! سیدعلی‌خامنه‌ای/ کتاب طرح کلی
از نقشه‌های خیلی روشن و از دست‌های رو شده‌ی شیطان، یکی این است: زودتر از موعد، شکست جبهه‌ی الهی و رحمانی را اعلام بکند، که بله، شما شکست خوردید، پیغمبر از دنیا رفت. پیغمبر از دنیا رفته باشد، خدایِ پیغمبر که از بین نرفته! سیدعلی‌خامنه‌ای/کتاب طرح‌کلی
صائب تنها شاعریه که تو شعراش از امید زیاد دم زده. چقدر دلم می‌خواد تو این روزا برم آرامگاه صائب✨
خب فایده نداره معلوم نیست تا اون موقع زنده باشم یا مرده...
شما رو نمی‌دونم ولی من حس می‌کنم جدی روزای آخریه که دارم زندگی می‌کنم.
من اصلا هیچ روزی تصور نمی‌کردم که تو نباشی! اصلا فکر می‌کردم تو جاودانه‌ای! حساب پیر بودنت را نمی‌کردم. حساب بیماری‌های مختلفی که ممکن است دور و برت کمین کرده باشند. من حساب خیلی چیز‌ها را نمی‌کردم! اصلا مرگ را برایت حرام می‌دانستم. هر دفعه نگاهم به نگاهت می‌افتاد جوری با صلابت بودی که انگار تا ابد خدا تو را برای ما نگه می‌دارد. همه می‌گفتند بعد از تو قطعا ظهور اتفاق می‌افتد. من نبودنت را مساوی می‌دیدم با بودنِ امامِ‌زمانم! آن روزی که رفتی خیلی زیاد ترسیده بودم! همه ترسیده بودیم. میان زار زدن‌هایمان خاله بلند شد. گریه امانش را بریده بود اما شروع کرد به مرتب کردن خانه. تند تند همه جا را مرتب می‌کرد و با گریه داد می‌زد: چرا بلند نمی‌شین؟؟! امام زمانمون داره میاد! پاشین کوچه رو آب و جارو کنین. پاشین خونه رو برق بندازین که آقا داره میاد... راستش را بخواهی‌ من زیاد می‌ترسم. از اینکه بخواهم آن روز را دوباره زندگی کنم می‌ترسم!
دارم دیر میگم ولی بزنید شبکه دو بدویییید
فک کن انداختنت‌ بدون حجاب تو قفس و تو اون موقع داری به ظهور فکر می‌کنی:))))))))