eitaa logo
وارسته
26 دنبال‌کننده
335 عکس
45 ویدیو
0 فایل
هم‌صحبتی چیزی بود هستم https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bd2xwi6&btn
مشاهده در ایتا
دانلود
باور میکنی بعد از تو، همه چیز را شبیهه تو می‌بینم؟
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هایپرسونیک کمدین معروف به ترامپ!!! 🇮🇷🇮🇷👇 @Honarmand_enghalabi
یکی از هدف‌های مصممی‌ که امسال برای خودم تعیین کرده بودم، خواندنِ نهج‌البلاغه بود! همزمان با عیدغدیر شروع به خواندن کردم و در شبِ ۲۱ رمضان۱۴۴۷ مصادف با شهادتِ مولایم‌ علی تمامش کردم. نهج‌البلاغه برایِ من دری است رو به تمامِ جهان... دوست‌داشتنی و آبی! تنها کتابی بود که موقع خواندنش هایلایت به دست بودم و با مداد اطراف نوشته‌هایش حاشیه‌نویسی می‌کردم. گاهی یک جمله از نهج‌البلاغه تا روز‌ها مرا سرِپا نگه‌می‌داشت. نهج‌البلاغه را برعکس هرکتابی از آخر شروع به خواندن کردم! بعد هم وسطش را و در آخر، اولش‌ را...! بنظرم این به هم ریختگی در خواندن، معجزه‌ای بود برای نظم، در آنچه که پیش می‌آید. متناسب با احوالاتِ روزهایم، نهج‌البلاغه برایم سخن می‌گفت. امسال برایِ من سالِ علی است! تابستان که نهج‌البلاغه می‌خواندم با خودم می‌گفتم چطور می‌شود مردمِ کوفه اینقدر احمق باشند؟؟! چطور راهِ حق را که اینقدر آشکار است و مولایشان‌ که حاضر ایستاده و با دلسوزی و حکمت راهنماییشان‌ می‌کند را نمی‌بینند؟؟! گاهی در هنگام خواندن، بلند بلند به مردم کوفه و جاهلیتِ بی‌نهایتشان‌ بد و بیراه می‌گفتم که خانواده فکر می‌کردند با کسی دعوایم شده. اما به سال نکشید که با چشم دیدم... با چشم دیدم جاهلیتی فراتر از مردم کوفه! دیدم که راه حق و باطل چگونه از هم جدا شده و باز هم برخی مردم در تشخیصش‌ دچار اشتباه شدند. با چشم دیدم که علی باز هم تنها ماند... با چشم دیدم که بعد از علی، یتیم شدن چه حالی دارد! با چشم دیدم که به علی چه تهمت‌ها که نزدند... من امسال نهج‌البلاغه را نخواندم...زندگی کردم!
عکسش بالای تلوزیونه و حالا تلویزیون داره دلاوریا‌شو روایت می‌کنه!
عبدالرسول زرین تا ابد شهید موردعلاقمه!
مردهایشان پشت لانچر آسمان را با موشک زینت می‌دهند و زن‌هایشان کفن پوشیده با مشتِ گره کرده، زمین را آذین می‌بندند... "خدا راهِ شکست را به روی ما بسته است."
خانه‌اش همان حوالی بود. صدای "ای ایران" را که شنید از خانه بیرون زد. عکسِ "آقا سید مجتبی‌ خامنه‌ای" را درست روی قلبش به کاپشنِ مشکی‌اش سنجاق کرده بود. یک دستش پرچم بود و دست دیگرش صندلی! به چهارراه که رسید جایی درست رو به خیابان برای خودش نشانه گرفت. صندلی‌اش را بازکرد و نشست. پرچم همچنان دستش بود. سیگارش را روشن کرد. یک پُک به سیگارش می‌زد و پرچمِ ایران را تکان می‌داد!
چه بارونِ قشنگی میاد!
چقدر "ایران" با "تو" قشنگه!
چقدر مهدی رسولی قشنگ میگه: پریشانیم‌ ازین غم‌ها... دمی اما پشیمان نه!