من اصلا هیچ روزی تصور نمیکردم که تو نباشی!
اصلا فکر میکردم تو جاودانهای!
حساب پیر بودنت را نمیکردم.
حساب بیماریهای مختلفی که ممکن است دور و برت کمین کرده باشند.
من حساب خیلی چیزها را نمیکردم!
اصلا مرگ را برایت حرام میدانستم.
هر دفعه نگاهم به نگاهت میافتاد جوری با صلابت بودی که انگار تا ابد خدا تو را برای ما نگه میدارد.
همه میگفتند بعد از تو قطعا ظهور اتفاق میافتد.
من نبودنت را مساوی میدیدم با بودنِ امامِزمانم!
آن روزی که رفتی خیلی زیاد ترسیده بودم!
همه ترسیده بودیم.
میان زار زدنهایمان خاله بلند شد.
گریه امانش را بریده بود اما
شروع کرد به مرتب کردن خانه.
تند تند همه جا را مرتب میکرد و با گریه داد میزد:
چرا بلند نمیشین؟؟!
امام زمانمون داره میاد!
پاشین کوچه رو آب و جارو کنین.
پاشین خونه رو برق بندازین که آقا داره میاد...
راستش را بخواهی من زیاد میترسم.
از اینکه بخواهم آن روز را دوباره زندگی کنم میترسم!
#احوالات_شبانه