یکی از هدفهای مصممی که امسال برای خودم تعیین کرده بودم، خواندنِ نهجالبلاغه بود!
همزمان با عیدغدیر شروع به خواندن کردم و در شبِ ۲۱ رمضان۱۴۴۷ مصادف با شهادتِ مولایم علی تمامش کردم.
نهجالبلاغه برایِ من دری است رو به تمامِ جهان...
دوستداشتنی و آبی!
تنها کتابی بود که موقع خواندنش هایلایت به دست بودم و با مداد اطراف نوشتههایش حاشیهنویسی میکردم.
گاهی یک جمله از نهجالبلاغه تا روزها مرا سرِپا نگهمیداشت.
نهجالبلاغه را برعکس هرکتابی از آخر شروع به خواندن کردم!
بعد هم وسطش را و در آخر، اولش را...!
بنظرم این به هم ریختگی در خواندن، معجزهای بود برای نظم، در آنچه که پیش میآید.
متناسب با احوالاتِ روزهایم، نهجالبلاغه برایم سخن میگفت.
امسال برایِ من سالِ علی است!
تابستان که نهجالبلاغه میخواندم با خودم میگفتم چطور میشود مردمِ کوفه اینقدر احمق باشند؟؟!
چطور راهِ حق را که اینقدر آشکار است و مولایشان که حاضر ایستاده و با دلسوزی و حکمت راهنماییشان میکند را نمیبینند؟؟!
گاهی در هنگام خواندن، بلند بلند به مردم کوفه و جاهلیتِ بینهایتشان بد و بیراه میگفتم که خانواده فکر میکردند با کسی دعوایم شده.
اما به سال نکشید که با چشم دیدم...
با چشم دیدم جاهلیتی فراتر از مردم کوفه!
دیدم که راه حق و باطل چگونه از هم جدا شده و باز هم برخی مردم در تشخیصش دچار اشتباه شدند.
با چشم دیدم که علی باز هم تنها ماند...
با چشم دیدم که بعد از علی، یتیم شدن چه حالی دارد!
با چشم دیدم که به علی چه تهمتها که نزدند...
من امسال نهجالبلاغه را نخواندم...زندگی کردم!
مردهایشان پشت لانچر آسمان را با موشک زینت میدهند و زنهایشان کفن پوشیده با مشتِ گره کرده، زمین را آذین میبندند...
"خدا راهِ شکست را به روی ما بسته است."
#خرده_روایت
خانهاش همان حوالی بود.
صدای "ای ایران" را که شنید از خانه بیرون زد.
عکسِ "آقا سید مجتبی خامنهای" را درست روی قلبش به کاپشنِ مشکیاش سنجاق کرده بود.
یک دستش پرچم بود و دست دیگرش صندلی!
به چهارراه که رسید جایی درست رو به خیابان برای خودش نشانه گرفت.
صندلیاش را بازکرد و نشست.
پرچم همچنان دستش بود.
سیگارش را روشن کرد.
یک پُک به سیگارش میزد و
پرچمِ ایران را تکان میداد!
#خرده_روایت
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همّتِ عزیزم
این روزها قلم برمیدارم، صدایِ تو در گوشم میپیچد...
شبها در خیابان قدم برمیدارم صدای تو زمزمه میشود در گوشم...
شعار میدهم؛ صدای تورا میشنوم...
برایِ خدا...
میشود برایم معنی کنی برایِ خدا یعنی چه؟
این روزها بیشتر میفهمم که باید حواسم را به فکرهایم جمع کنم و هدایتشان کنم به سوی پروردگارم!
اما هنوز خرده شیشههای در نیتم پیدا میشود!
تو چه کردی که خالص شدی برایِ خدا؟
که خدا پیروزی را اینقدر قشنگ برایت توصیف کرد:
چه بکشیم و چه کشته بشیم پیروزیم و شکست برایِ ما معنی نداره!
هر شب با کولهباری از روایت برمیگردم خونه و مغزِ بیچارم حیرون میشه که کدومو اول بنویسیم!