امروز خیلی یهویی رفتم خونه عطیهاینا
رسیدم خونشون عطیه نبودش.
رفته بود جامعه.
پس منم تا وقتی بیاد اتاقشو یکم مرتب کردم.
یه عااالمه کتاب و دفتر و دستنوشته وسط اتاقش بود.
همه رو جمع کردم یه گوشه.
خاله واسم میوه آورد و نشست دونهدونشو پوست کند.
منم تو این فاصله یه مایندمپ از درسام کشیدم.
بعدشم خاله واسم ساندویچ بندری آورد با نوشابه!
زنگ زدم عطیه.
هنوز کلاسش تموم نشده بود.
بازم منتظرش موندم.
خاله سفره ناهار پهن کرد.
آخرای سفره عطیه رسید.
ناهار خورده بود ولی بازم همراهی کرد.
بعدشم رفتیم تو اتاق و عطیه گفت الان فقط فیلم میچسبه!
#ماجراهات
اولش گفت بیا برنامه "اکنون.." سروش صحتو ببینیم.
ولی بعدش گفت میخوای تاسیان ببینیم؟
و در نهایت تصمیم گرفتیم یه فیلم سینمایی انتخاب کنیم که زود سر و تهه ماجرا جمع شه.
از یه جای دور توی مغزم اسم فیلم "درخت گردو" رو پیش کشیدم.
و تصمیم گرفتیم"درخت گردو" ببینیم!
و خب باید بگم هنوز حالم دگرگونه از دیدن این فیلم و اره...
#ادامه_ماجراهات
این فیلم براساس واقعیت ساخته شده بود.
واقعیتی که هضمش واسه منِ تماشاچی هم سنگین بود!
من به این نتیجه رسیدهام که روابط بین انسانها تغییرناپذیر است و یادگرفتهام که خودم به عنوان عایقی برای روابطم با دیگران عمل کنم تا نگذارم این روابط نه زیاد سرد و نه بیش از حد داغ بشود، یعنی همیشه درجه حرارتی متعادل داشته باشد.
آلبرتانیشتین؛
کتابچطورمثلانیشتینفکرکنیم
انیشتین تو بیتالمقدس یه دانشگاه ساخته و درس عربی رو اجبار کرده تو دانشگاه تا بتونن اسرائیلیها در راستای دوستی با اعراب فلسطین عربی یاد بگیرند:)))))
برای خیلیها عجیب است که من تو را اینقدر دوست دارم!
فکر میکنند آدم احمقی هستم.
خیلیها فکر میکنند دوست داشتنت شعاری است.
عشق بین من و آدمی که فقط رهبرِ جامعهام بود و جز عکس و فیلمهایش من هیچ ندیدم.
خیلیها نمیفهمند که چطور میشود مثلا در سوگِ از دست دادنت چنان بر روی پا بکوبم که جفت پاهایم سیاهِ سیاه شده باشد.
آنقدری سیاه که وقتی چشمم به پاهایم خورد اصلا یادم نبود که خودم این بلا را سر خودم آوردم.
فکر میکردم بیماریِ پوستیِ شدیدی گرفتم.
یا آنقدری برای نبودنت اشک بریزم که مامان گریه کردن برای تو را در خانه ممنوع کند.
چطور میشود که تا مدتها پس از تو آنقدر لبخند نزدم که اولین بار تا خندیدم حس کردم اجزای صورتم دارد از هم گسسته میشود.
همهی اینها مالِ آدمی بود که حضور داشت و من در قاب تلوزیون میدیدمش.
من صدایش را میشنوم.
میدانم وقتی لبخند میزند چه شکلی میشود.
طرز راه رفتنش را دیدهام.
طرز نماز خواندنش را.
نصیحتهای پدرانهاش به گوشم خورده.
میدانم بیتاش در تهران در فلان خیابان است.
ولی تو...
من از تو هیچ نمیدانم.
من نمیدانم باید نشانیات را از کجا پیدا کنم؟
کدام خیابان در کدام شهر را بگردم؟
حتی صدایت را نشنیدهام که اگر بر فرض از کنارت رد شدم و صدایم کردی بدانم تویی.
من عکست را هم ندارم که در فراقت ببینم و گریه کنم.
من نمیدانم چطور راه میروی؟
چطور نماز میخوانی؟
لبخند زدنت چه شکلی است؟
من هیچوقت تو را ندیدهام.
نه خودت را نه عکست را.
کسدیگری هم تو را ندیده که حداقل برایم تعریف کند.
من فقط از تو یک اسم میدانم.
تو صاحبِ زمانِ منی!
اصلا خیلیها میگویند تو وجود نداری.
میگویند ممکن نیست این همه سال زنده بوده باشی.
بعضیها هم اعتقاد دارند تو هنوز به دنیا نیامدی.
اگر تو نیستی پس من جمعهها دلم برای چه کسی میگیرد؟
اگر نیستی پس من صبحها اول به چه کسی سلام میکنم و قربانصدقهاش میروم؟
اگر نیستی پس من انتظارِ آمدنِ چه کسی را میکشم؟
عزیزِ قلبِ عارفه
گاهی حس میکنم به جای تمامِ نداشتههام، فقط داشتنِ تورو آرزو میکنم.
تویی که فقط از تو همینقدر میدانم که "تویی"
#احوالات
#جمعه_به_جمعه_میگذرد_باخیال_تو