گاهی دلم بیدلیل میگیرد …
انگار تمامِ خستگیِ دنیا روی شونههایم نشسته
آدمها میآیند و میروند روزها میگذرند اما چیزی درونم هنوز خسته است
از تکرار ، از صبر ، از دلتنگی .
اما میانِ تمامِ این غمِ آرام
یه صدای کوچیک توی دلم نجوا میکنه :
« بمون هنوز تموم نشده »
شاید فردا یه اتفاقِ ساده یه نگاه یه لبخند همون نوری باشه که دوباره از نو شروع کنه همهچیز رو .
من یاد گرفتهام امید همیشه بزرگ و پررنگ نیست گاهی فقط یه جرقهست که وسطِ تاریکیِ دل میدرخشه و میگه :
« تو هنوز زندهای هنوز میتونی »
پس حتی وقتی اشکها داغتر از حرفها میشن ، ساکت میمونم و لبخند میزنم چون تهِ دلم میدونم …
هیچ غمی همیشه نمیمونه
بالاخره یه روزی تو کوچه ما هم عروسی میشه :)))
- حنین .
از روز آخرین جلسه ترم بهار دارالقرآن 🌱
از اینکه یک سال معلم قرائت بودم خیلی خوشحالم و تجربه خوبی بود .
گرمای امسال بهم ثابت کرد من اصلا طاقت جهنم رفتن ندارم
از فردا فقط ایمان ، تقوا ، عمل صالح …