v6 مصیبت نامه حضرت رقیه .pdf
حجم:
2.9M
♦️مصیبت نامه حضرت رقیه (سلام الله علیها)
🔰 در این مجموعه ۱۰۰ گزارش از مقاتل مختلف در باب مصائب نازدانه امام حسین از کربلا تا شهادت ایشان جمع آوری شده است.
عموم گزارشات این کتاب از مقاتل خطی گلچین شده است و برای اولین بار به چاپ می رسد.
🔹️ به مناسبت شب سوم محرم، فایل پی دی اف این کتاب به انتشار می رسد.
@varesoon
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
مرحوم آیت الله سید تقی طباطبائی قمی
در حال زیارت و داخل ضریح مطهر حرم حضرت رقیه (سلام الله علیها)
@varesoon
💠آیت الله محمدتقی بهجت:
🔸قاعدتاً حضرت رقیه (سلام الله علیها) در کربلا بودهاند. اگر هم شیخ مفید ذکر نکرده، برای او ثابت نشده که دختر سیدالشهدا(علیه السلام) است.
@varesoon
@varesoon_bahjat
📎ملا محمدهاشم خراسانی حکایت نبش قبر حضرت رقیه سلامالله علیها به منظور ترمیم قبر و رفع آبگرفتگی مضجع شریف آن حضرت در سال ۱۲۸۰ هجری، را نقل میکند:
✏️ جناب آقا سیّد ابراهیم دمشقی که نَسَبش به سیّد مرتضی علمالهدی منتهی میشد و سنّ شریفش بیش از ۹۰ سال بود، سه دختر داشت و اولاد پسر نداشت. شبی دختر بزرگ ایشان حضرت رقیّه دختر امام حسین علیهماالسلام را در خواب دید که فرمودند:
✏️ «به پدرت بگو: به والی بگوید: میان لحد و جسد من آب افتاده، و بدن من در اذّیت است، بیاید قبر و لحد مرا تعمیر کند.
✏️ دختر به سيّد عرض کرد، ولی سیّد از ترس اهل تسنّن، به خواب اعتنا ننمود. شب دوّم دختر وسطی سیّد همین خواب را دید و به پدر گفت، ترتیب اثری نداد. شب سوّم دختر کوچک سیّد همین خواب را دید و به پدر گفت، باز ترتیب اثری نداد. شب چهارم خود سیّد حضرت رقیّه سلامالله علیها را در خواب دید که به طریق عتاب فرمودند: چرا والی را خبردار نکردی؟!
✏️ سیّد بیدار شد، صبح نزد والی شام رفت و خوابش را گفت. والی به علماء و صلحاء شام از شیعه و سنّی امر کرد که غسل کنند و لباسهای پاکیزه بپوشند، به دست هر کس قفل ورودی حرم مطهّر باز شد، همان کس برود و قبر مقدّس او را نبش کند، پیکر را بیرون آورد تا قبر را تعمیر کنند.
✏️ صلحاء و بزرگان از شیعه و سنّی در کمال آداب غسل کردند و لباس پاکیزه پوشیدند، قفل به دست هیچ کس باز نشد مگر به دست خود مرحوم سیّد، و چون میان حرم آمدند کلنگ هیچ کدام بر زمین اثر نکرد، مگر به دست سیّد ابراهیم.
✏️ حرم را قُرق کردند و لحد را شکافتند. تا آنکه دیدند بدن نازنین حضرت رقیه سلامالله علیها، میان لحد و کفن صحیح و سالم است اما آب زیادی میان لحد جمع شده است.
✏️ سیّد ابراهیم در قبر رفت، همین که خشت بالای سر را برداشت دیدند ،سیّد افتاد. زیر بغلش را گرفتند و از حالش جویا شدند.
✏️ اما او هی میگفت: ای وای بر من... وای بر من...
✏️به ما گفته بودند یزید لعنةالله علیه، زن غسّاله و کفن فرستاده ولی اکنون فهمیدم دروغ بوده، چون دختر با پیراهن خودش دفن شده. من بدن را منتقل نمیکنم، میترسم بدن را منتقل کنم و دیگر به عنوان "رقیّه بنت الحسین" سلامالله علیهما شناخته نشود و من نتوانم جواب بدهم.
✏️ سیّد بدن شریف را از میان لحد بیرون آورد و بر روی زانوی خود نهاد و سه روز بدین گونه بالای زانو خود نگه داشت و گریه میکرد تا اینکه قبر را تعمیر کردند.
✏️ وقت نماز که میشد، سیّد بدن حضرت را بالای جایی پاکیزه میگذاشت. پس از فراغ از نماز برمیداشت و بر زانو مینهاد، تا اینکه از تعمیر قبر و لحد فارغ شدند، سید بدن را دفن کرد.
✏️ از معجزه آن حضرت این که سیّد در این سه روز احتیاج به غذا و آب و تجدید وضو پیدا نکرد و چون خواست بدن را دفن کند، دعا کرد که خداوند پسری به او عطا فرماید.
✏️ دعای سیّد به اجابت رسید و در سن پیری خداوند پسری به او لطف فرمود که نام او را "سیّد مصطفی" گذاشت.
✏️ آنگاه والی واقعه را به سلطان عبدالحمید عثمانی نوشت؛ او هم تولیت زینبیّه و مرقد شریف حضرت رقیّه و امّ کلثوم و سکینه و سایر مخدرات سلامالله علیهم اجمعین را به سید ابراهیم واگذار کرد.
✏️ این قضیه در سال ۱۲۴۲ هجری شمسی رخ داده و در کتاب «معالی» هم این قضیّه مجملاً نقل شده و در آخر اضافه کرده است
📝 «فَنزلَ فی قبرها و وَضع علیها ثوباً لفَّها فیه و أخْرجها، فإذا هی بنتٌ صغیرةٌ دُونَ البُلوغِ و کانَ متْنُها مجروحةً مِنْ کثرةِ الضَّرب»
✏️ آن سیّد جلیل وارد قبر شد و پارچهای بر او پیچید و او را خارج نمود، دختر کوچکی بود که هنوز به سن بلوغ نرسیده، و پشت شریفش از زیادی ضربات مجروح بود...!
✏️ پس از درگذشت سیّد ابراهیم، تولیت آن مشاهد مشرفه به پسرش سیّد مصطفی و بعد از او به فرزندش سیّد عبّاس رسید. و فرزندان سیّد ابراهیم دمشقی معروف و مشهور به "مستجاب الدعوه" هستند.
📚 منتخب التواریخ، صفحه ۳۸۸
📚 ستاره درخشان شام، شیخ علی ربانی خلخالی
@varesoon
اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا سَیِّدَتَنا رُقَیَّةَ بِنْتَ الْحُسَیْنِ الشَّهیدِ
بر نی سر حسین ، به دست سواره ای
گاهی کند به محمل زینب ، نظاره ای
آن جا نشسته ، غم زده طفلی سه ساله است
رنگ پریده اش ز غم دل ، اشاره ای
ترسان گرفته دامن زینب که عمّه جان !
دریای غم مگر که ندارد کنارهای ؟
از آفتاب ، لاله صفت چهره سوخته
داغ دلش مگو ، که ندارد شماره ای
نیلی رخش ز سیلی و پایش پُر آبله
مجروح گوش او ز پی گوشواره ای
از گریه اش کباب ، دل همرهان او
هر گفته اش ز آتش حسرت ، اشاره ای
محمل تکان چو می دهدش ، یاد می کند
از خیمه ایّ و کودکی و گاهواره ای
تاب سفر ندارد و راه است بس دراز
خوانَد به گریه عمّه ی خود را که : چاره ای
دل نیست آن دلی که نسوزد به حال او
دارد شرف به سنگ دلان ، سنگِ خاره ای
دخت شهی که کار دو عالم به دست اوست
دردا ! اسیر شد به کف هیچکاره ای
زآن دم که آفتاب امامت غروب کرد
گردد رقیّه از پی او چون ستاره ای
آمد سر حسین ، ” حسان ” ! پا به پای او
زآن دم که شد جدا ز تنِ پاره پاره ای
استاد حبیب الله چایچیان
@varesoon
کوتاهنوشتهای از سیره و سبک زندگانی آیتالله بهجت:
همراه آقا میرفتیم درس.
چشمم افتاد به نعلینشان. قسمتی از کفهاش جدا شده بود.
میدانستم خودشان وقت نمیکنند. اهل زحمتدادن به دیگران هم نبودند؛ حتی به من که سالها در کنارشان بودم.
بعد از درس، به آقا گفتم: «کف نعلینتون جدا شده، اگه اجازه بدید، بدم درستش کنن.»
آقا سرش را بهطرف من چرخاند. با لبخند گفت: «خودم را هم بلدی درست کنی؟»
همیشه وقتی شوخی میکردند، میخندیدم. اینبار هم مثل همیشه؛ ولی یکدفعه دلم هُری پایین ریخت: «او با اینهمه عبادت و بندگی، هنوز هم بهفکر درستکردن خودش است، اما من...».
📚 کتاب در خانه اگر کس است، ص١۶؛ بر اساس خاطرۀ یکی از شاگردان معظمله
@varesoon
@caresoon_bahjat
🔸عنوان > انتقال ضریح حضرت رقیّه (س)
🔹ضریح بسیار زیبایی در نیمهٔ دههٔ چهل
شمسی (حدوداً ۱۳۳۵ شمسی) با هنرمندی
استاد محمّد صنیعخاتم به سرانجام رسید
برای نصـب برروی مضجع مطهر و نورانی
حضرة رقیه (سلام اللّه علیها) ساخته شد.
صحبت بر سر نحوه انتقال به دمشق بـود
که بین دولت و امناء هیئات مذهبی و نیز
بازاریان متدیّن ، اختلاف نظراتی رخ داد .
در نهایت از موجّهین جناب حجةالإسلام
آقای حاج ســیّد محمّد شریعت لواسانی
از طرف هر دو طیف دولتیان و مذهبیون
بازاریان ، مسئولیت مراحل انتقال تحویل
و نظارت بر نصب را به نمایندگی از مردم
و وزارت خارجه ایران پذیرفت.
@varesoon_lavasani
حجّت الإسلام شریعت لواسانی ضریح را
امانت تحویل گرفته ، دو چند روزی آن را
درحیات بزرگ منزل یکی از اقوامِ خوشنامِ
خاندان لواسانی (جناب آقای دکتر بهرون)
در خیابان ری تهران گذاشـته و مردم برای
بازدید می آمدند . سپس طیّ چند روز در
همهٔ محلات و هیئت های طهران به نوبت
چرخانده و سپس هیئتی به سرپرستی او
(حجةالاسلام شریعت لواسانی) آن ضریح
را شهر به شهر تا دمشق منتقل و نهایتاً بر
مضجع مبارکهٔ منوّرهٔ حضرت سـیّدة رقیّه
(علیهاالسّلام) نصب نمودند.
@varesoon_lavasani
شفای حنجرهٔ ميرزا علی محدثزاده
اعجاز اشک بر مصیبت دختر دردانه سیدالشهداء علیهالسلام
مرحوم حاج میرزاعلی محدث زاده فرزند محدث، حاج شیخ عباس قمی رضوان الله علیهما كه از وعاظ وخطبای مشهور تهران بود، میفرمود:
زمانی من به بيماری و ناراحتی حنجره و گرفتگی صدا مبتلا شده بودم، تاجايي كه منبر رفتن و سخنراني كردن برايم ممكن نبود. مسلما هرمريضي درچنين موقعيتی به فكر معالجه ميافتد. من نيز با درنظر گرفتن طبيبي متخصص و باتجربه، باو مراجعه كردم و پس از معاينه معلوم شد كه بيماري آنقدر شديد است كه بعضی از تارهاي صوتی از كار افتاده و فلج شده است واگر لاعلاج نباشد لااقل صعب العلاج است.
طبيب معالج در ضمن نوشتن نسخه، دستور استراحت دادند كه تاچند ماه ازمنبررفتن خود داري كنم و حتی با كسی حرف نزم و اگر چيزی بخواهم و يا مطلبی را از زن و بچهام انتظار داشته باشم، آنها را بنويسم. تا درنتيجهٔ استراحت مداوم و استعمال دارو، شايد سلامتی از دست رفته مجددا به من برگردد.
البته صبر درمقابل چنين بيماري وحرف نزدن با مردم حتي با زن و بچه، خيلی سخت و طاقت فرساست، زيرا انسان از همه بيشتر احتياج بگفت وشنود دارد، چطور میشود تاچندماه هيچ نگويم و حرفي نزنم و پيوسته در استراحت باشم؟ درحالي كه معلوم نيست نتيجه آن چه باشد!
بر همه روشن است كه با پيش آمد چنين بيماری خطرناکی چه حال اضطراری به بيمار دست میدهد.
اين اضطرار و ناراحتي شديد، آدمی را به ياد يك قدرت فوق العاده مياندازد. اين حالت پريشانی باعث ميشود كه اميد انسان، ازتمام چارههای بشری قطع شود و به ياد مقربان درگاه الهي افتد تا به وسيلهٔ آنها بدرگاه خداوند متعال، عرض حاجت كند واز دريای بیپايان لطف خداوند بهرهای بگيرد.
من هم باچنين پيشامدی، جز توسل به ذيل عنايت حضرت ابيعبدالله الحسين عليهالسلام چارهاي نداشتم.
روزی بعد از نماز ظهر و عصر حال توسل بدست آمد و خيلی اشك ريختم و حضرت سيد الشهداء صلوات الله علیه را مخاطب قرار دادم وگفتم: يابن رسول الله، صبر درمقابل چنين بيماری براي من طاقت فرسا است! علاوه برآن، من اهل منبر هستم و مردم از من انتظار دارند من از اول عمر تا به حال علي الدوام منبر ميرفتم و از نوكران شما اهل بيت صلوات الله علیهم هستم. ولی حالا چه شده است كه يك باره بايد ازاين پست حساس، براثر بيماي بركنار باشم؟
به علاوه ماه مبارك رمضان نيز نزديك است دعوتها را چه كنم؟ آقا عنايتی بفرما، تاخدا شفايم دهد!
بهدنبال اين توسل، طبق معمول هر روز، خوابيدم. در عالم خواب خودم را دراطاق بزرگي كه نيمي از اتاق منور و روشن بود وقسمت ديگر اطاق، كمی تاريك بود؛ ديدم.
درآن قسمتی كه روشن بود، اباعبدالله الحسين عليهالسلام را ديدم كه نشستهاند.
خيلی خوشحال و خوش وقت شدم و همان توسلی را كه درحال بيداري داشتم، درحال رؤيا نيز پيدا كردم وبه ايشان عرض حاجت نمودم! مخصوصا اصرار داشتم كه ماه مبارك نزديك است و در مساجد متعددی دعوت شدهام، ولی با اين حنجرهٔ از کار افتاده چطور میتوانم منبر روم و سخنرانی نمايم؟
وحال آنكه دكتر مرا منع كرده است كه حتی با بچههای خودم نيز حرفی نزنم!
چون خيلي الحاح(اصرار) وتضرع وزاری داشتم، حضرت عليه السلام اشاره به من كردند و فرمودند:
👈 به آن آقاسيد كه دم در نشسته، بگو چندجمله ازمصيبت دخترم بخواند و شما كمی اشك بريزيد، ان شاءالله تعالي خوب مي شوي!
من به دراتاق نگاه كردم، ديدم شوهرخواهرم «آقامصطفی طباطبائي قمی» كه از علماء وخطباء واز ائمه جماعت تهران است، نشسته است. فرمان امام حسين عليهالسلام را به او رساندم، ولی ايشان میخواست از ذكر مصيبت خودداری كند! حضرت سيدالشهداء عليهالسلام فرمودند:
👈 «بخوان روضهٔ دخترم را».
ايشان مشغول ذكر مصيبت حضرت رقيه سلام الله علیها شد ومن هم گريه میكردم و اشك میريختم.
اما متأسفانه بچهها مرا از خواب بيداركردند ومن با ناراحتي از خواب بيدار شدم و متأسف ومتأثر بودم كه چرا از آن مجلس پرفيض محروم ماندم؟ ولي دوباره ديدن آن منظره عالی امكان نداشت!
همان روز يا روزبعد، به همان پزشك متخصص مراجعه نمودم. خوشبختانه پس ازمعالجه، معلوم شد كه اصلا اثری از ناراحتی و بيماری قبلي نيست! پزشك كه در تعجب بود ازمن پرسيد: شما چه خورديد كه به اين زودی و سرعت نتيجه گرفتيد؟
من چگونگی توسل وخواب خودم را بيان كردم. دكتر قلم در دست داشت و سرپا ايستاده بود، ولی بعد از شنيدن داستان توسلم، بياختيار قلم از دستش برزمين افتاد وبا يك حالت معنوی كه بر اثر شنيدن نام مولی الكونين امام حسين عليهالسلام به او دست داده بود؛ پشت ميز طبابت نشست وقطره قطرهٔ اشك بر رخسارش ريخت. او گريه كرد و سپس گفت:
👈آقا، اين ناراحتی شما جز توسل و عنايات و امداد غيبی، چاره وعلاج ديگری نداشت.
📚 ستاره درخشان شام ۲۶۱
@varesoon